بسته
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

انتشارات آرینا

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

آجر کج (انتشارات آرینا)


نام کتاب: آجر کج
نویسنده کتاب: شادی منعم
ويراستار کتاب: زهرا احسان منش
ناشر کتاب: آرینا
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: سوم
تعداد صفحات کتاب: 608 صفحه
شابک کتاب: 6-26-6893-600-978
تیراژ کتاب : 250 نسخه

46,000 تومان

اگر نرفته بودی (انتشارات آرینا)


نام کتاب: اگر نرفته بودی
ناشر کتاب: انتشارات آرینا
نویسنده کتاب: ر.اکبری
ويراستار کتاب: ر.اکبری
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: سوم
تعداد صفحه کتاب: 738 صفحه
شابک کتاب: 9-1-92717-600-978
تیراژ کتاب: 500 نسخه

75,000 تومان

بال‌های بسته (انتشارات آرینا)


بال‌های بسته

9,000 تومان

بهار در حسرت ( انتشارات آرینا)


کتاب بهار در حسرت

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

45,000 تومان

بهت اصلا نمی آد ( انتشارات آرینا)


کتاب بهت اصلا نمی آد
یا مُقلِب
فصل اول
از بار اولی که طعم قاتل شدن را چشیدم سه سال گذشته... درست سه سال پیش، روز اول مهر بود که پایم به آن خانه باغ باز شد. اولین بار در مراسم تدفین عزیزجون انگشت اتهام به سمتم گرفته شد و همهمه ها گوش به گوش چرخید:
ــ این همونیه که عزیزجونو زد کشت!
ــ نیگا! از چشاش شرارت می ریزه... اصن انگار از نسل حاج ابراهیم نیست!
ــ یه دفعه از کجا پیداشون شد که مثل صاعقه پیرزنو کشتن؟!
ــ من اگه جای خان عمو بودم کسی رو که بعد این همه مدت اومده و یه راستم زده مادرمو کشته حتی تو خونه هم راهش نمی دادم!
ــ از کجا که مهتاج راست بگه و این، دختر خودش و حاج محمود مرحوم باشه؟
ــ نه مادرش چشماش این رنگیه و نه چشمای باباش این طور بوده... توی این تیر و طائفه این چشما باب نیست... از چشماش معلومه که خودش قصد جون حاج خانومو داشته!...
ــ می گن وردی زیر لب خوونده و توی صورتش فوت کرده!...
ــ از کجا معلوم که بچه ی... لا اله الا ا...، پناه به خدا از شر شیطون رجیم!
ــ یه چیزی می گی آ!هر چند معلومم نیست، شاید اصلاً تخم جن باشه!... به چشماش نگاه کردی؟!...
ــ مهتاج سیزده سال با حاج محمود زندگی کرد و بچه دار نشد، اون وقت تا ازش دور شد، بچه ی محمود به دنیا اومد؟!...
اما بدی ماجرا این جا بود که خانم جان هم مرا در مرگ عزیزجون بی تقصیر نمی دانست، این از سر تکان دادن های تاسف بار گاه بی گاهش معلوم بود! نمی دانست تمامِ تقصیر من این بود که یک جمله زیر گوش پیرزن گفتم و او هم نفس آخر را کشید و....
پیرزن نه تنها قصد مردن نداشت که قصد هم نداشت در لحظات آخر از نیش و کنایه زدن به خانم جان دست بردارد... حرف های صد من یک غاز این زن های حرف مفت زن را تکرار می کرد ولی به زبان دیگر! می گفت محمودش، خانم جان را نمی بخشد که نگذاشت دخترش را ببیند! می گفت، او باعث شد محمودش چشم انتظار بمیرد! می گفت، خانم جان باعث سرشکستگی خاندان کبیر بهمنی راد شده است! می گفت، خانم جان من، بزرگترین ننگ خانواده است! می گفت، هیچ وقت خانم جان را نمی بخشد که این همه سال من را از دید همه پنهان کرده!...
تا این جای لغزهایش را تحمل داشتم اما دیگر نه! دندان روی جگر گذاشتن و جگر را شرحه شرحه کردن کافی بود، داشت پایش را زیادتر از گلیمش دراز می کرد.
بلند شدم و زیر گوشش چیزی گفتم که نفسش برید... چشمانش گرد... رنگش کبود... صدایش خفه شد؛ برای همیشه... وقتی جان داد نفس عمیقی کشیدم.
نمی دانم این ها راست می گفتند یا نه؟ می گفتند وقت جان دادن عزیز جون، برقی شیطانی هم در چشمان من بوده... شاید هم... امکان داشت... هر چیزی امکان داشت... اصلا همه چیز امکان داشت...
آن حرفی که من زیر گوشش زدم، مردن هم داشت... ذلیل شدن هم داشت... حالا اوست که باید جوابگوی پدر من باشد، نه خانم جان... این را که فهمید کم آورد و مرد... این حرف مردن داشت... کم آوردن و نفس بریدن داشت... این حرف...
آن روز عمه مهری با تشری که به زن های یاوه گو زد، همه را خفه کرد. کاش امشب هم بود که در دهان ذهن من می زد تا بس کند! این ذهن بی مروت می خواست دیوانه ام کند، می دانم!
امشب از آن شب های لعنتی است که خواب بر من حرام شده. از همان شب هایی که محتاجم به قرص های دکتر نقوی. از سرِ درد، دوباره شقیقه هایم را محکم فشردم... من هم داشتم می مردم... در خودم می مردم... کم آورده بودم... قاتل بودن کم آوردن هم داشت؛ درست مثل کم آوردن عزیزجون... آن هم نه قاتل یک نفر... چند نفر را به کشتن دادم... من با همین فکرهایم... با حرف هایم... بانقشه هایم... آرام را هم من...

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

53,000 تومان

بوی درختان کاج ( انتشارات آرینا)


کتاب بوی درختان کاج
فاخره سفره را جمع میکرد که شاباجی با خنده رو به میرزا گفت: باس به فکر یه دختر دیگه باشیم واسه کارای اندرونی!
فاخره خجالت زده لبش را گزید. اما نگاه میرزا و یاسر و یونس با تعجب به سوی شاباجی چرخید. او که همه را مشتاق دید با همان خنده شادش ادامه داد:فاخره جان میخواد عروس بشه.
او بیشتر سرش را پایین انداخت و درهمان حال آخرین لیوان را در مجمع مسی گذاشت. پریچهر در سکوت به یحیی نگاه کرد. غذایش نیمخورده بود.
میرزا با لبخندی پدرانه جواب داد: مبارک باشه.ایشاله سفید بخت بشی دخترم.
او بدون اینکه توانی برای جواب دادن داشته باشد با سینی بلند شد و به سوی در رفت. یونس با سرخوشی پرسید: حالا کی هست شادوماد؟
پریچهر هم به دنبال فاخره بلند شد و تنگ آب و دیس برنج را برداشت. یحیی درحال خروج از اتاق بود. در آستان در بدون اینکه به عقب برگردد با صدایی سرد و بی احساس گفت: تو زاویه منتظرم. امشب مشق "یاء" داریم.
به عقب برنگشت و بدون اینکه منتظر جوابی از فاخره باشد درهمانحال که آستینهایش را بالا میزد از دهلیز گذشت.
پریچهر همراه فاخره به مطبخ رفت. در سکوت وسایل سفره را جابجا میکرد. به چهره رنگ پریده اش نگاه کرد. چانه اش جمع شده بود و اگر تنها بود حکما به گریه می افتاد. دیگهای غذا را بلند کرده بود و میخواست به سمت پله های مطبخ برود که پریچهر دستش را گرفت.فاخره با همان چانه جمع شده نگاهش کرد و او با دلجویی پرسید: چرا بغض داری فاخره؟مگه رضا نیستی به این وصلت؟
او دستش را از دست پریچهر بیرون کشید و پشت به او با صدایی لرزان جواب داد:مگه خواست فاخره مهمه پریچهر؟
این را گفت و از پله های مطبخ بالا رفت.
مدتها بعد بازهم روی رف درحال کوک زدن به سجاف نحس شده لباس مادرش نگاهشان میکرد. سر هر دو پایین بود و به سپیدی کاغذ چشم دوخته بودند. یحیی نوشت:ی!
و بعد ساده و کوتاه گفت: ی مثل یشم!
دست فاخره میلرزید. چانه اش به گردنش چسبیده بود اینقدر که سرش را پایین انداخته بود. او هم نوشت : ی!
و بعد زمزمه کرد: ی مثل یاقوت!
یحیی دوباره سرمشق داد:ی!
و بعد بلندتر از او ,اما با آوایی حزین دوباره گفت: ی مثل یارب!
شانه فاخره آرام لرزید.پریچهر درحال کوک زدن با دقت نگاهش کرد. سر او اما همچنان پایین بود.مکث داشت. اما کمی بعد با انگشتهایی که به وضوح میلرزید نوشت:ی!
یحیی در سکوت نگاهش میکرد. منتظر ادامه سرمشق فاخره بود. تعلل او را که دید آرامتر پرسید: ی مثل چی فاخره؟
اشک او روی صفحه سپید کاغذ چکید. با صدایی لرزان و پر از بغض لب زد: ی مثل....مثل یحیی!
این را گفت و بدون اینکه سرش را بلند کند با عجله از روی فرش بلند شد و با شانه هایی که به شدت میلرزید از زاویه بیرون رفت. پریچهر بهت زده از روی رف بلند شد. یحیی ساکت و مغموم به جای خالی او خیره مانده بود. اما کمی بعد نفس بلندی کشید و کاغذ را تا زد. از پشت میز پایه کوتاهش بلند شد و با قدمهایی آرام به سوی گوشواره مشترکش با یاسر رفت.
پریچهر به جای خالی شان خیره مانده بود. هر دو گرفتار دردی مشترک بودند.دردی که مشقش هم سخت بود!از عین تا یاء!از عشقی که به یحیی میرسید و البته فاخره. اما هر دو مهر سکوت بر لبهایشان زده بودند. دلیلش هم معلوم بود. یحیی پسر ارشد میرزا اسماعیل خان طبیب بود و فاخره تنها دختر یک دلاک قدیمی گرمابه! در نگاه آدمهایی مثل مروارید و شاباجی ,این دو کنار هم نمیگنجیدند!

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

56,000 تومان

ترانه ( انتشارات آرینا)


کتاب ترانه

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان

چند سطر زندگی ( انتشارات آرینا)


کتاب چند سطر زندگی
کیمیا، انقدر اون ورق رو نجو ! یه نگاه به اون ساعت بنداز ....!
کیمیا سرش را از روی دفتر زبانش بلند کرد و برای لحظه ای با دهان باز به مادر چشم دوخت . هنوز درگیر مطلبی بود که خوانده بود. تازه کلمات مادر در ذهنش حلاجی می شد. نگاهش را به ساعت دوخت، از هفت و نیم چند دقیقه ای گذشته بود. چشمانش آرام آرام گرد شد و وحشت زده نگاهی به مادر انداخت و گفت:
وای خاک عالم .....! دیرم شد!
مادر با طعنه گفت :
ا....! واقعا؟ من که جناب عالی رو ساعت شیش بیدار کردم!
کیمیا نالید:
بی خیال مامان!
سپس به طرف اتاقش دوید. مادر پشت سرش بلند گفت:
چشم، بنده بی خیال می شم ببینم جناب عالی چه شاهکاری به خرج می دی!
کیمیا که استرس کاملا غالب بر اعمالش بود، درست نمی توانست کاری انجام دهد. دکمه ها را پس و پیش می کرد ولی نمی توانست ببندد و این باعث می شد صدایش بلندتر شود و غر بزند:
همه اش تقصیر این نازی ذلیل شده ست، نیومد دنبالم، وقت از دستم رفت، نفهمیدم کی ساعت هفت و نیم شد... حالا این دهلوی بزنه توی پرت حقته ...... وای خدایا ....... با این شانس گند و مزخرفمون ، بابایی کله سحری رفته .... اه این دکمه ها امروز چه مرگشونه؟
بالاخره حاضر شد و به سرعت از درب اتاقش بیرون جهید، نگاهش به صورت پرخنده مادر افتاد که دست به سینه، به درب آشپزخانه تکیه زده بود:
کاری نداری مامان؟ خداحافظ!
مادر با خنده گفت :
هستیم در خدمتتون ، تشریف نمیارین پایین صبحونه ای ، چیزی میل کنین؟
کیمیا بی حوصله گفت:
ا..... مامان ! نه خیر دیرم شده ، خداحافظ !
از درب بیرون زد و از روی جاکفشی کتانی های سرمه ای رنگ پارچه ای اش را برداشت. روی پله مهتابی نشست و بدون باز کردن بندهای کتانی ، آن را پوشید . مستوره که به درب ساختمان تکیه زده و رو به حیاط ایستاده و به کیمیا چشم دوخته بود، گفت:
فکر نمی کنی اگر بندهای اونو باز کنی، هم سریع تر کارت رو انجام می دی، هم این همه تقلا نمی کنی ؟
کیمیا سرپا بلند شد و گفت:
نمی دونم ...... خدا .......
مادر لیوان شیر را به طرفش گرفت و گفت:
بخورش !
کیمیا می دانست بحث با مادر فایده ای ندارد، لیوان را گرفت و گفت :
چشم !
مادر، زیر دستی خرما را هم به طرفش گرفت . کیمیا، خرمای مغز گردو در شکم پنهان کرده را برداشت و در دهان فرو برد و شیر را سر کشید و لیوان خالی را به دست مستوره داد. به دو از درب خانه بیرون دوید و پا بر روی سنگفرش کوچه گذاشت. نگاهی به چپ و راست انداخت، کسی نبود. درب را بست و شروع به دویدن کرد، به سر کوچه که رسید ناگهان به چیزی محکم برخورد کرد و نقش زمین شد. نگاهش به چشمان گرد شده مرد نه چندان جوانی گره خورد که با تعجب او را می نگریست:
هو .... کوری؟
ابروهای مرد در هم گره خورد:
نه خیر کور نیستم، اما بنده نبودم که با سرعت، بدون نگاه کردن به روبروم داشتم می دویدم !
کیمیا دست و پایش را جمع کرد و بلند شد و ایستاد، با پرخاش گفت:
جای عذرخواهیته؟ واقعا که رو داری !
مرد هم کوتاه نیامد:
اگه یه دقیقه زبونت رو تو حلقت نگه می داشتی ، عذرخواهیم رو هم می شنیدی، اما مثل اینکه جناب عالی عادت کردی پاچه بگیری !
کیمیا دست به کمر گرفت و رو در روی او ایستاد و گفت :
سگ خودتی، احترام خودت رو نگه دار!
مرد برای لحظه ای پلک هایش را روی هم فشرد و گفت:
برو پی کارت خانوم ، خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه !
کیمیا چشم هایش را تنگ کرد و گفت :
نرم مثلا چی می شه؟
مرد جوان کمی صدایش را بلند کرد و گفت :
می ری یا ..... ا... اکبر!
و راهش را داخل کوچه کج کرد و از کیمیا فاصله گرفت. کیمیا پشت سر او دستش را بلند کرد و گفت:
همچین بزنم .....!
تازه به یاد مدرسه افتاد. بدون توجه ، دوباره شروع به دویدن کرد. از استرس دل درد گرفته بود . همین دیروز صبح بود که به خانم دهلوی ، ناظم دبیرستان قول داده بود که دیگر دیر نکن و سر موقع در آنجا حاضر شود ، اما بر عکس هر روز ، دیرتر هم شده بود . ساعت هشت و ده دقیقه بود که به دبیرستان وارد شد . پرنده پر نمی زد و سکوت و سکون کامل در حیاط حاکم بود. لب زیرینش را به دندان گزید و سرش را چندبار تکان داد . نفس نفس می زد اما برای جا آمدن نفسش نایستاد و دوباره شروع به دویدن کرد. پا به درون کریدور گذاشت ، قدم هایش را آرام بر می داشت. به سرعت از مقابل دفتر گذشت . نفس آسوده ای کشید و همین که خواست قدم هایش را سریع تر کند ، صدای پر تمسخر خانم دهلوی او را سر جایش میخکوب کرد:
کجا با این عجله ؟ هستیم در خدمتتون ....!
کیمیا پلک هایش را روی هم فشرد و لبش را گزید. نفس آرامی بیرون داد و به سوی او برگشت و آرام سلام کرد . دهلوی که دست هایش را پشت کمر به هم چفت کرده بود با ابروهای بالا داده و لحن پرتمسخری گفت:
سلام عزیز دل همه ....! چرا اینقدر زود پا می شی که اذیت بشی، جان دل ؟ می ذاشتی واسه زنگ بعد می یومدی، که نه خودت اذیت بشی ، نه ما از دیدن اذیت و آزار تو بزرگترین زجرها رو بکشیم! تو دویدی تا خودت رو به مدرسه برسونی؟ .... استغفرا... من الان دارم اذیت می شم، آخه چرا باید خودت رو این قدر زجر بدی ؟ بابا من می گم بمون زنگ بعد بیا ، بد می گم؟ قشنگ استراحتت رو هم می کردی بعد می یومدی!
کیمیا که بغض داشت خفه اش می کرد، لبش را محکم گزید تا اشکش سرازیر نشود. سر به زیر داشت و نمی توانست حرفی بزند . دهلوی متوجه او شد . روزهایی که با سرداری به مدرسه می آمد، سر وقت مدرسه بود ، امان از روزی که می بایست تنها راهی مدرسه شود همیشه دیر می رسید . در هر سه سال شاگرد اول دبیرستان شده بود و حال که سال اخر را می گذراند باز هم از هر جهت نمونه بود جز سر وقت کلاس امدن. می دانست همیشه سر وقت بیدار می شود ، مادرش گفته بود اما ....
چرا ساکتی ؟ تو به من دیروز قول ندادی که سر وقت این جا باشی و دیگه دیر نکنی؟
کیمیا بغضش را به زور فرو داد و با صدای خفه ای گفت:
حق با شماست ، من متاسفم ...!
خانم دهلوی اخم هایش را درهم کرد و گفت:
می دونم اگه بگم دفعه آخرت باشه ، خودم رو سبک کرده ام و باز روز از نو ، روزی از نوئه، پشت در وایسا الان میام!
خانم دهلوی وارد دفتر شد . کیمیا هرچه بد و بیراه بلد بود نثار آن مرد جوان کرد که باعث تاخیر او شده بود . یادش نمی آمد چه ساعتی از خانه حرکت کرده است . وقتی برگه را از خانم دهلوی گرفت ، سر به زیر انداخت و گفت :
قول می دم دیگه ...
دهلوی گفت:
امیدوارم ، برو سر کلاس !
چشم !
شروع به دویدن کرد . کلاسش آخرین کلاس در کریدور طبقه دوم بود . پشت درب کلاس که رسید ، نفس نفس می زد. نفس عمیقی کشید تا آرامتر شود. با انگشت اشاره دق الباب کرد، صدای خانم کیانی او را دعوت به داخل شدن نمود، وقتی درب را گشود، نگاه خانم کیانی با آن جدیت و اخم همیشگی در نگاهش گره خورد . با این که به سمت بچه ها برنگشت اما می دانست همه به او چشم دوخته اند . آب دهانش را قورت داد و گفت :
سلام خانوم، اجازه هست بشینم ؟
خانم کیانی با صدای کشدار و پر تمسخری گفت:
بله ، بفرمایین!
بغض داشت کیمیا را خفه می کرد. انگار امروز هم همی خواستند حال او را بگیرند . به طرف نیمکت خود می رفت که صدای خانم کیانی باعث شد به سمت او برگردد و با چشمان باز شده از تعجب او را بنگرد:
ا...اون جا چرا؟
کیمیا برای لحظاتی هاج و واج او را نگریست و گفت :
پس کجا بشینم خانم ؟
خانم کیانی با سر به میز و صندلی خود اشاره کرد و گفت :
اون جا ....! معمولا جای آخرین نفری که وارد کلاس می شه اون جاست!
صدای خنده هم کلاسی هایش در گوشش بلندترین و غیرقابل تحمل ترین صدایی بود که می شنید . برای اینکه اشکش سرازیر نشود، لبش را گزید. کیانی نفسش را بیرون داد و گفت :
برو کیفت رو بذار، بیا پای تخته!
کیمیا سوزش اشک را احساس کرد، می دانست با تلنگری از چشمانش سرازیر می شود. کیفش را به دست آتنا داد و خود به سمت تخته برگشت . کیانی پشت میز نشست و گفت :
اون ایزومری ها رو رسم کن !
کیمیا نگاهی به تمرین که طبق معمول خانم کیانی برای امتحان بچه ها از درس جلسه قبل بر روی تخته نوشته بود ، انداخت و شروع به حل تمرین کرد. بدون هیچ حرفی تخته را پر از نوشته کرد و در آخر با صدای آرامی گفت:
تموم شد خانوم!
کیانی بدون اینکه حرفی بزند به تخته نگاهی انداخت و با سر اشاره کرد ، بنشیند . کیمیا آرام به طرف جای خود حرکت کرد .
کسی چیزی ننویسه، حواستون این جا باشه !
بچه ها مثل همیشه آرام و بی صدا به حرف های خانم کیانی گوش می دادند. می دانستند اگر کوچکترین صدایی از ان ها در بیاید، مساوی اخراج از کلاس است. پس از اخراج هم به ندرت اجازه ورود دوباره به کلاس را می داد.
آتنا نگاهی به صورت همچون سنگ شده ی کیمیا انداخت، سری تکان داد و نگاهش را بی حرف به خانم کیانی دوخت.
***
مرض! خب به وقتش پاشو بیا . مامان بیچاره ات از ساعت شیش بیدارت می کنه ، خانوم ساعت هشت و نیم می رسه مدرسه!
کیمیا که صورتش ، اخمی به قدر اخموترین و بد عنق ترین انسان ها را به رخ می کشید گفت :
گمشو ! من مقصر بودم یا یه .....
و ماجرای صبح را با کلی شاخ و برگ و اغراق ، برای او و نازی شرح داد نازی با خنده گفت:
خداییش چقدرش رو به پای اون بد بخت نوشتی ....؟
کیمیا ابرویش را بالا داد و گفت :
چی رو ؟
نازی گفت:
اصل تقصیر رو !
کیمیا گوشه چشمی نازک کرد و رویش را برگرداند . نازی که هنوز اثر خنده در صدایش بود ، گفت:
من که می دونم تو داشتی می دویدی نه اینکه تند تند می یومدی، اون بدبخت هم سر به هوا نمی یومده. در ضمن تا جناب عالی با لحن بسیار مودبانه باهاش حرف زدن رو شروع نکردی، اون جروبحث رو راه ننداخته، درسته؟
کیمیا حرفی نزد. آتنا گفت :
تورو جدت ، سر صبحی بی خیال نگاه انداختن به کتاب شو! زود بیا! پاشو بیا اینجا نگاهت رو به کتبات بنداز! ... اصلا نازی روزایی که تمرین هم داری ، برو دنبالش !
نازی با خنده گفت :
شرمنده! روزای تمرین باید سر ساعت هفت تو مدرسه باشم، این ، یه ربع بیست دقیقه من رو دم در خشک می کنه تا یه تکون بخوره و بیاد بیرون! باورت می شه اون دفعه مقنعه اش رو صبح که رفتم دنبالش داشت اتو می کرد؟
کیمیا با اخم گفت:
لازم نکرده بیای دنبالم! حالا هرچی دلشون می خواد و به دهنشون می یاد ، دارن می ریزن بیرون !
آتنا با لحن با نمکی در حالی که لبش را غنچه کرده بود، گفت:
ا.....ا....ا! بدت اومد؟ ....چ.....بچه ام! نازی چرا این تهمت ها رو به این طفلکی می زنی؟ تو که می دونی این مثل گلبرگ یاس بی لک و خطاست! مثل بچه ها معصوم و مبرا از خطا ....!
کیمیا و نازی خنده اشان گرفت. کیمیا گفت:
گمشو مسخره! خب چی کار کنم؟ عادت کردم اول صبح یه نگاه به کتاب بندازم و بعد بیام مدرسه!
نازی گفت:
خب شما تشریف بیارین مدرسه نگاهتون رو بندازین. این لال شده و من اگه لام تا کام حرف زدیم، اون موقع حرف مفت بزن!
آتنا با خنده گفت :
خیلی ممنون از جمله ی پر از مطالب آموزشی و سرشار از ادب و تربیتت!
نازی با شکلک بانمکی گفت:
اصل مطلب و دل نسخه رو بخون !
کیمیا گفت:
خوندم ولی جز فحش و فحش کاری چیزی نداشت!
نازی گفت:
مرسی که اینقدر دقت نظرتون رو ریختین تو دل این مسئله ! بی خیال، راستی کیمیا آخر این هفته جایی قرار مدار نذار ، مامانم می خواد دعوتتون کنه!
آتنا دست هایش را به کمر گره زد و گفت:
قضیه داره بودار می شه، چه خبر شده؟
نازی دماغش را طبق عادت ، کمی چین داد و گفت:
غلط کن! چه بودار بودنی؟ داداشم ارشدش رو گرفته ، مادرم براش یه مهمونی ترتیب داده، تازه با کلی قر و اطوار آقا!
آتنا که تا از چیزی تمام و کمال سر در نمی آورد، آرام نمی گرفت با کنجکاوی پرسید: چطور؟
نازی نفسش را به تندی بیرون داد و گفت :
اخلاق گندش رو که میشناسین، یه چیزایی براتون گفتم که .. می گه به جای این ریخت و پاش های بی خود، پولش رو بدین به کسی که نیاز داره!
آتنا شانه ای بالا انداخت و گفت :
خب بنده خدا راست می گه! به نظر من هم خیلی از مراسم و ولخرجی ها، واقعا لازم نیست ، با اون پول ها خیلی کارها می شه کرد و دست خیلی ها رو گرفت!
کیمیا با ابروهای درهم گفت:
برو بابا! آدم آروزهاش رو قورت بده که چی؟ می تونم با فروش آرزوهام، دست خیلی ها رو بگیرم؟ نمی شه هم آرزوهات رو داشته باشی ، هم دست خیلی ها رو بگیری؟
آتنا لبخندی به او زد و گفت :
آرزوهایی که بشه بفروشیشون ، دو قرون هم نمی ارزن!
نازی با خنده گفت :
حیف قول تورو به یکی دیگه دادن و الا آی شما دوتا به درد هم می خوردین...!
آتنا گفت:
اون که سرجا خودش....! اما شبیه بودن نظرات دو نفر، دلیل بر این نیست که اون دو تا به درد هم می خورن. خب به جایی رسیدیم که باید خداحافظی کنیم.....خداوکیلی فردا سر وقت بیا!
کیمیا با خنده گفت:
سعی می کنم، اما قول نمی دم!
آتنا خندید:
مرض!...خداحافظ!
برای لحظاتی به قامت موزون و بلند او که در چادری سیاه پیچیده شده بود، نگریستند . سپس نازی گفت:
بریم که دیرمون شد.

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

29,000 تومان

دلدادگان ( انتشارات آرینا)


کتاب دلدادگان

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

26,000 تومان

راس دنیا ( انتشارات آرینا)


کتاب راس دنیا

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

24,000 تومان

راهی از شوره زار ( انتشارات آرینا)


کتاب راهی از شوره زار

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان

رخساره ( انتشارات آرینا)


کتاب رخساره
این همونه که دیروز از چهارباغ خریدی ؟
حسام با ژست به طرف ثریا چرخید و لبه ی پیراهنش را بالا کشید وپشت شلوارش رانشان داد و گفت
- شلوار لی آمریکاییه ، جدیده ، مد شده . همه ی جوونا میپوشن .پونزده تومن پولشو دادم .بهم میاد؟!
ثریا چشمانش را گشاد کرد و گفت :
- پونزده تومن دادی واسه یه شلوار! مگه چیه ؟
حسام سری به تمسخر تکان دادوگفت :
- خب نمیفهمی دیگه ، چی کارت میشه کرد. الان اون ور دنیا ، همه ی جوونا ازاین شلوارا می پوشن .
ثریا باحرص سرش را برگردند وگفت :
- اووه ، حالا انگار نوبرشوآورده ، اصلا قشنگ نیس. مگه نه رخساره ؟!
من من کنان گفتم :
- من چه میدونم ، من که ازلباس مردونه چیزی سرم نمیشه .
صدای مادرم ازتوی مطبخ شنیده شد :
- بچه ها دیگ ته نگیره .
حسام کفگیر را دوباره چرخاند و داد زد :
- اگه من نرسیده بودم که این دوتا دست وپا چلفتی همه ی سمنو رو خراب کرده بودن صدیقه خانم .
مادرم سراسیمه ازمطبخ بیرون آمد. چادرش را دور کمرش گره زده ودست هایش راکه پر از خرده های سبزی بود بالا گرفته بود . با دلواپسی نزدیک دیگ آمد و روبه حسام گفت :
- ته گرفت مادر ؟!
حسام خندید وگفت :
- نه هنوز، ولی این دوتا همین جور نشسته بودن و ور میزدن ، من اگه نرسیده بودم حتما ته میگرفت .
ثریا مثل اسپند از جا پریدو گفت :
- وای به خدا دروغ میگه ، ازاون وقت تاحالا داریم هم میزنیم .
بعد به طرف حسام رفت و بامشت به بازویش کوبید و گفت :
- خفه نشی که این قدر بدجنسی ، حیف که دوستت دارم داداش ، وگرنه می انداختمت توی دیگ سمنو.
مادرم خنده کنان به مطبخ برگشت . حسام ثریا را با یک دست بغل کرد و به خودش چسباند وگفت :
- آخه اگه منو بندازی تودیگ، سمنو این قدر شیرین میشه که دیگه نمیشه خوردش !
ثریا با ذوق روی سرپنجه ی پایش بلند شد و دستش را دور گردن حسام حلقه کرد وصورتش را بوسید وگفت :
- الهی قربونت برم .
یک دفعه نمیدانم چه شد که پای حسام لغزید و تعادلش را ازدست داد و کف دستش به بدنه دیگ چسبید . آخ بلندی گفت و کفگیر را رها کرد و دو زانو نشست . ثریا جیغ کوتاهی کشید و به طرف مطبخ دوید تامادرم را صدا بزند .سراسیمه خودم راکنار حسام رساندم . سر چهار انگشت از دست راستش قرمز و متورم شده بود . مچ دستش را گرفته و صورتش از درد منقبض شده بود . بدون فکر دستش را گرفتم و هرچهار انگشتش را دردهانم کردم .
همان کاری که وقتی بچه بودم و دستم میسوخت مادرم میکرد و سوزش دستم کم میشد . چند ثانیه به همان حال انگشتانش را دردهانم نگه داشتم و بعد دستش را بیرون کشیدم و هراسان ونگاهش کردم و گفتم :
- دستت خنک شد یا هنوز میسوزه ؟
چشمان گیرایش را باحالتی خاص به صورتم دوخت و به آرامی گفت :
- دستم خنک شد ،‌ولی نمیدونم چرا تموم تنم داره میسوزه !
یکدفه به خودم آمدم و......

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

20,000 تومان

شاخه نبات ( انتشارات آرینا)


کتاب شاخه نبات

و
انتهای این قصه سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود
تا رسیدن سال نو
تنها یک سلام خورشید
باقی است
هزاران تبریک

به یاد بانو نرگس
زنی محزوم که روزهای ده سالگیم با اشکهای او گذشت
به قول قدیمی ها دامنش هیچگاه سبز نشد!
و مادرم
هیچ وقت مقابل او مرا ناز نکرد، مبادا که دل بنده خدایی را بشکند...
با افزایش علم و آگاهی داروهایی که برای درمان بیماری ها استفاده می شوند دستخوش تغییر شده اند. درمان ناباروری هم از این قائده مستثنی نبوده و نیست.
این کتاب قصد تبلیغ یا معرفی داروی خاصی را ندارد. دقیقاً به همین دلیل است که نام داروی یادشده در هیچ کدام از صفحات این کتاب آورده نمی شود.
فقط سعی شده تا در قالب داستانی عاشقانه گوشه هایی از پروسه تمام شدنی درمان ناباروری تصویر کشیده شود.
پروسه ای که از یک فکر و یک ایده شروع می شود و تا اولین گریه نوزاد در اتاق زایمان ادامه یابد.
خط به خط این کتاب را با احترام تقدیم می کنم به:
تمام محقق علم داروسازی کشور عزیزم ایران
به خاطر علم، و اخلاق و ایده های بکرشان.
اولین گریه هر کودکی تجلی لبخند خداست.

گاهی بعضی آرزوها دیر مستجاب می شوند. اما می شوند و همین «ما شدن ها» دل آدم را گره می زنه به آن بالاها. شاید جایی پشت ابرها. همانجا که چشم آدم به آن نمی رسد. ولی یقین هست که کسی آنجا هوایت را دارد. خیلی هم زیاد. آنقدر که بعد از گذشت سالها یادش نرفته که تو روزی چه چیزی از او خواسته بودی ...

فصل اول:
مثل بیشتر وقت ها روی تخت دراز کشیده نگاهش صاف به نئوپان تخت بالایی بود. در این مدت عادت کرده بود نوشته های بی مزه آن را بخواند: رفیق بی کلک باجناق!
خنده اش نگرفت. به جای آن به یاد وانت دایی غلامرضا افتاد. او هم هرازگاه نوشه های پشت ماشینش را عوض می کرد، اما آن یک جمله قدیمی را هیچ وقت از پشت تاج ماشینش پاک نکرد: بیمه اش کردم به نامت یا ابالفضل.
اصرار هم داشت «ابالفضل» را «ابوالفضل» نخوانند. روزهای عاشورا قبل از اینکه زیر علم را بگیرد نعره ابالفضلش پایه های حسینیه نازی آباد را می لرزاند.
ارکیده چشم از نوشته های زیر تخت گرفت و غلت زد. این بار به دیوار کثیف مقابلش زل زد. پر بود از نقاشی هایی از چشم و ابرو و لب و دهن و چیزهای چندش آور دیگر. چشم از آن همه شلوغی گرفت و نگاهش سر خورد پایین همه آن مزخرفات و این بار انگشتش را آرام روی جمله خودش کشید. درست دو سال پیش شب اولی که به اینجا آمد آن را با گریه نوشته بود: خدایا هستی؟!
نفس کشید: چیزی بین آه و ها!
اقدس با سر و صدا سفره می انداخت. حوصله شلوغی آنها را نداشت. بوی غذا هم خوشایندش نبود.اصلاً میلی به غذا نداشت. بیشتر در خود مچاله شد و چشم هایش را بست، اما نمی توانست گوش هایش را بگیرد. لیلی با لحنی چندش آور گفت:
- جون ... چلو گوشته ناهار امروز!
محکمتر چشم هایش را بهم فشار داد. عادت نمی کرد، به این ادبیات سخیف و عشوه های خرکی و سر و صداهای نیمه شب عادت نمی کرد!
اکرم با لحنی عامیانه و تند جواب داد:
- کارد بخوره به او شیکمت. تو که زهرمارم ببینی می گی جون! دیگه واسه این آب زیپوی پر از پیازم ذوق می کنی لاکردار!
این را گفت و در حال عبور به سمت کمد محکم به پهلوی ارکیده زد و ادامه داد:
- پاشو دکی جون! پاشو که وقت ناهاره.
او چشم هایش را باز کرد، اما حتی نا نداشت روی تخت بچرخد. به این «دکی» شنیدن هم عادت نمی کرد. این «دُکی» برایش از هزار توهین بدتر بود. این «دُکی» یعنی اینکه بعد از دو سال کسی در این خراب شده باور نکرده بود او واقعاً یک دکتر است. البته نه دیگر مهم بود و نه تفاوتی می کرد. به هر حال از نظر عامه مردم دکترها هیچ وقت به زندان نمی افتادند. آن هم برای جرمی که حتی به زبان آوردنش هم سخت بود!
اقدس کفگیر را برداشت و تندتر از اکرم صدا زد:
- پاشو ارکید. پاشو از دهن می افته ها!
روی تخت غلت زد و از کنار شانه اقدس به سفره چشم دوخت. اگر به جای او، مریم نامش را کوتاه کرده و «ارکید» صدایش می کرد قشقرق راه می انداخت، اما ... اینجا نمی شد. اینجا خانه نبود که جواب اخم و دعوایت یکی دو روز قهر باشد و بعدش هم پادرمیانی مادر و ناز کردن برای دوستی مثل مریم. اینجا اخم می کردی کتک می خوردی. مگر اینکه مثل اکرم و اقدس آن قدر جربزه داشتی که بتوانی از خودت دفاع کنی.
اکرم پارچ پلاستیکی قرمز را وسط سفره گذاشت و در همان حال که مشتی و مردانه کنار سفره می نشست با اخمی تند گفت:
- وا... تو که هنوز کپه مرگت رو تخته. رونما می خوای واسه یک لقمه غذا؟ پاشو تا اون روی سگم بالا نیومده!
ارکیده به چشمان سرمه کشیده او نگاه کرد. هنوز هم نمی دانست در این دخمه پنج، شش متری چطور می توانستند این چیزها را پنهان کنند که حتی عقل جن هم به آن نمی رسید. چشم چرخاند و به لیلی که با ولع در حال خوردن بود نگاه کرد. با آن ابروهای باریک و تمیز و صورت تازه اصلاح و آرایش شده مثل این بود که همین الان به یک مجلس عروسی دعوت داشت. انگار نه انگار که او هم زیر تیغ بود. شاید به این دلیل که آدم های دور و برش مثل او همه چیز را خیلی واقعی نمی دیدند. انگار نقش بازی می کردند. اکرم که نقش قلدر بند را بازی می کرد، اقدس که همیشه مادر اتاق بود و لیلی ...
دقیق تر نگاهش کرد. از نقش او خوشش نمی آمد. یک زن بدبخت که زور لنگ و لعاب سعی داشت وحشت همیشگی اش را پشت چشم های آرایش شده اش پنهان کند.
دقیق تر نگاهش کرد. از نقش او خوشش نمی آمد. یک زن بدبخت که زور لنگ و لعاب سعی داشت وحشت همیشگی اش را پشت چشم های آرایش شده اش پنهان کند.
زری هم با عجله دمپایی های آبی اش را جلوی اتاق از پا درآورد و کنار سفره نشست. نگاهی به محتویات داخل آن انداخت و بدون حرف پیاز را زیر مشتش گذاشت و محکم روی آن کوبید. قطره ای از اب تند و تلخ آن روی صورت ارکیده پاشید و با اخم چهره اش را درهم کشید. اکرم تندتر از قبل گفت:
- پا می شی یا ...
صدای خانم ذبیحی در بند پیچید:
- ارکیده افشار به مدیریت!
روی تخت نیم خیز شد و نگاه باریکش را به سقف راهرو، جایی که بلندگوی کوچکی درست آنجا تعبیه شده بود دوخت. اکرم قاشق را با صدا در بشقابش انداخت و با لپی که باد کرده بود نگاهش کرد.
ارکیده پاهایش را از تخت پایین گذاشت. حالا نگاه همه به او بود و حتی لیلی هم دست از خوردن برداشته بود. انگار از آن لحظه هایی بود که دیگر کسی نقش بازی نمی کرد. حالا نگاه ها همه رنگ ترس به خود گرفته بود. ترس از اتفاقی که واقعی بود. امروز برای او شاید فردا برای دیگری.
و ...

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

60,000 تومان

شاید وقتی دیگر ( نشر آرینا)


کتاب شاید وقتی دیگر

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

عبور از پاییز ( انتشارات آرینا)


کتاب عبور از پاییز
صدای عصبانی پروانه که در راهرو پیچیده بود مرا از گرداب خاطراتی که باز در آن ها گرفتار شده بودم بیرون کشید. سرم را از روی مجله ای که به آن خیره شده بودم بلند کردم و گفتم:
قبول نکرد؟
پروانه با غیظ گفت : نخیر!
خب پس بریم؟
پروانه با عصباینت ادامه داد: واقعا که !... می میری باهاش صحبت کنی!
آخه مگه من بگم قبول می کنه؟
آره ، من مطمئنم قبول می کنه! خواهش می کنم، هرکی ندونه تو که می دونی این نمره چقدر برای من مهمه.
به صورت دوستم که بیشتر از شش سال بود او را می شناختم نگاه کردم و تمام خاطراتم با او جلوی چشمانم جان گرفت. پروانه بهترین دوست من بود، حتی از خواهرهایم به من نزدیک تر بود. در سخت ترین روزهای زندگی ام بی هیچ چشم داشتی کنارم بود و بزرگ ترین راز زندگی ام را فقط او می دانست. همیشه به دنبال فرصتی می گشتم تا محبت هایش را جبران کنم و حالا این فرصت را داشتم، می توانستم قبل از رفتنش کمی از جواب خوبی هایش را داده باشم. با این که روبه رو شدن و صحبت کردن با استاد صمدی از مرگ هم برایم زجرآورتر بود ولی قبول کردم و گفتم:
باشه ، باهاش صحبت می کنم ولی هیچ قولی نمی دم.
پروانه با خوشحالی گفت:
قبوله...
استاد صمدی را از سال ها پیش می شناختم، از اولین روزهایی که قدم در این دانشگاه گذاشته بودم. از روزهایی که دختر بچه ی خامی بیش نبودم. از روزی که تازه شروع به شناختن محیط اطرافم و انسان ها کرده بودم. آن روزها من ترم اول رشته مهندسی برق بودم و او ترم آخر. چهار سال از من جلوتر بود، چون شاگرد ممتازی بود و بیشتر استادها کلاس های حل تمرین شان را به او می سپردند اکثر بچه ها او را می شناختند. بعدها شنیدم که پس از گرفتن مدرک لیسانسش برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و دیگر از او خبری نداشتم تا ترم پیش که دوباره سروکله اش در دانشگاه پیدا شد ولی این بار به عنوان استاد و از بخت بد من و پروانه هم که احتمال نمی دادیم این صمدی همان صمدی باشد با او کلاس برداشتیم و در طول همان ترم بود که استاد صمدی به قول پروانه یک دل نه صد دل عاشق من شد. من که خودم هم بوهایی برده بودم این ترم هیچ درسی را با او برنداشتم، ولی پروانه به دلیل پر شدن ظرفیت کلاس استادهای دیگر مجبور شد یکی از سخت ترین درس هایش را با او انتخاب کند و با گندی که در ورقه زده بود مطمئن بود که این درس را می افتد و حسابی معدلش پایین می آید و در این شرایط نمی توانست درخواست بورس دکترایش را بدهد. از طرفی هم ، زمان زیادی تا رفتن شان باقی نمانده بود. شاید اگر این اتفاق چند روز پیش می افتاد حرف زدن با استاد برایم راحت تر بود ولی چون استاد متوجه شده بود که این ترم آخرین ترم من است دیگر سکوت را جایز ندانسته و هفته ی پیش رسما از من خواستگاری کرده بود و با جواب منفی من که بسیار خشک و محکم بود مواجه شد.
آن روز که حسابی سنگ روی یخش کردم اصلا فکر نمی کردم که به همین زودی مجبور شوم برای گرفتن نمره به سراغش بروم، ولی چاره ای نبود به خاطر پروانه مجبور بودم که قیافه ی نحسش را تحمل کنم.
چند ضربه به در اتاق زدم و وارد شدم. اواخر تیر بود و دانشگاه خلوت و همان طور که حدس می زدم استاد صمدی در اتاق اساتید تنها بود و این کار را برایم سخت تر می کرد. صدایم را صاف کردم و گفتم:
ببخشید استاد، می شه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟
با دیدن من حسابی جا خورد ولی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت :
بله بفرمایید

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

30,000 تومان

مستانه (انتشارات آرینا)


نام کتاب: مستانه
نویسنده کتاب: ر.اکبری
ناشر کتاب: آرینا
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: سوم
تعداد صفحه کتاب: 736 صفحه
شابک کتاب: 9789640476253
تیراژ کتاب: 700

44,000 تومان

یار قدیمی ( انتشارات آرینا)


کتاب یار قدیمی

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

27,500 تومان

فیلتر بر اساس:

پاک کردن همه
Close
کمترین: 0 تومان بیشترین: 75,000 تومان
ريال0 ريال75000
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس گرفته و ثبت سفارش نمایید.