هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

نشر علی

به فروشگاه کتاب اینترنتی و کتاب فروشی بانک کتاب چل سی بوک، جامع ترین بانک اینترنتی کتاب، جهت خرید اینترنتی، خرید آنلاین کتاب و محصولات فرهنگی از جمله: کتاب های دانشگاهی، کودک و نوجوان ، هوش و سرگرمی ، کمک آموزشی ، آموزشی ، نرم افزار، عمومی ، زبان، هنر، لوازم التحریر و ... خوش آمدید.

موضوعات کلی کتابهای نشر علی به شرح ذیل می باشد:

کتاب های رمان خارجی نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های داستان نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های رمان ایرانی نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های ادبیات نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های مدیریت نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های روان شناسی نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

کتاب های نفیس نشر علی (قابل تهیه به صورت خرید اینترنتی در فروشگاه اینترنتی  4030book.ir)

 

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

آتش کینه (نشر علی)


کتاب آتش کینه

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

29,000 تومان

آسمان مال من است (نشر علی)


نام کتاب: آسمان مال من است
نویسنده کتاب: فاطمه زاهدی
ويراستار کتاب: مرضیه کاوه
ناشر کتاب: انتشارات علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: اول
تعداد صفحات کتاب: 590 صفحه
شابک:3-072-193-964-978
تیراژ کتاب: 1000 نسخه

40,000 تومان

از قلب کویر ( نشر علی)


کتاب از قلب کویر
از قلب کویر داستان دو زن است با دغدغه های نسل امروز. یک مادر سنتی و جوان که با دختر کم سن و سالش زندگی می کند و بی شوهر است اما... .مادر در عقاید خودش غرق است و می خواهد افکارش را به دختر که به شدت می کوشد امروزی باشد، تزریق کند.اما دختر خودش را توی اب و جریان رودخانه که زندگیست می اندازد و مثل ماهی ای که بخواهد به دریا بریزد، بر خلاف جریان آب شنا می کند و خودش را به سنگهای کف رودخانه می زند، به خزه های کناره های رودخانه می آویزد، بر زندگی چنگ می اندازد و زخمی میشود تا رها شود و اینجا عشق مثل پیچکی دور تن او می پیچد و بالا میرود و او را با خودش می کشاند.از قلب کویر داستان بی قضاوت دغدغه ها و عشقهای نسل جوان است. نسلی که این روزها به شدت دچار آسیب و تزلزل شده است.

لم داده بود روی مبل و سیگارش را دود می کرد :
_خودم تمیز می کنم! بیا بشین!
از خونسردیش حرصم گرفت: اون سیگارو خاموش کن! سیگار به دست جلو آمد و روی اپن خم شد، پکی زد و دودش را توی صورتم فوت کرد. بعد با صدای بمی که حالا عمیقتر شده بود، گفت: چرا؟ گفته بودی خوشت نمیاد من سیگار بکشم؟
داشتم خفه میشدم! سیگار نصفه نیمه را از بین دو انگشتی که شکل هفت شده بود ، بیرون کشیدم و با لج توی ظرفشویی خاموش کردم.
ابروهایش کج شدند و چشمانش گشاد: چرا اینطوری کردی دختر؟ داشتم می کشیدم!
صدایم را بلند کردم: نکش! اینجا بوی سیگار می گیره ،اون وقت مامان من دیگه ول کنم نیست. پدرمو در می اره! دیروز می گفت یکی اینجا بوده!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

57,000 تومان

انتهای سادگی (نشر علی)


نام کتاب: انتهای سادگی
ناشر کتاب: نشر علی
قطع کتاب: رقعی
تعداد جلد کتاب: دوجلدی
قیمت کتاب: 65000 تومان
نوبت چاپ کتاب: پنجم

65,000 تومان

با تو تا بهشت ( نشر علی)


کتاب با تو تا بهشت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

60,000 تومان

با عشق زندگی کن ( نشر علی)


کتاب با عشق زندگی کن

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

37,500 تومان

باغ مهتاب (نشر علی)


کتاب باغ مهتاب
از جایش بلند شدپشت سرم ایستاد دستانش را از دوطرفم دراز کرد و زیر شیر آب گرفت.
گرمای نفس هایش پشت سرم و درست روی موهایم نفسم را بندآورد.خودم را کمی جلو کشیدم ولی تراوش آب جلوی بلوزم را خیس کرد.شانه ام را گرفت و مرا کمی عقب کشیدو گفت:به پاخیس نشی،اینم از دستام خیالت راحت شد؟
به طرفش برگشتم هول شده گفتم:آره...یعنی...
لبخند به لب آب دستش را به صورتم پاچید بعددستهای خیسش را به صورتم کشید
_حالاآره یا نه؟
از این کار متنفر بودم علی گاهی از این کارها میکردوسربه سرم میگذاشت.آب به صورتم می پاشید یا دست خیسش را به صورتم می کشیدوهربارجیغ میزدم و فرار میکردم گاهی هم تلافی میکردم.
از این حرکت لجم گرفت برگشتم و ناخودآگاه هرچه آب داخل دستم بود به صورتش پاشیدم بعد با بدجنسی خندیدم.
با تعجب نگاهم میکرد
_خیسم کردی؟
فرصت ندادوبرای تلافی دستانش را پر آب کرد و به سروصورتم پاشید.جیغی کشیدم و خودم را عقب کشیدم ولی دیر شده بود سروصورت و یقه بلوزم خیس آب بود.یک لیوان دم دستم بود سریع پر از آب کردم و قبل از اینکه خودش را عقب بکشد روی سرو صورتش خالی کردم.درست مثل بچه ها با بدجنسی لبخند زدم حسابس غافلگیر شده بودگفت:میخوای بجنگی؟بدجوری میبازی ها
_بجنگ تابجنگیم
_سلاحتو عوض میکنی؟
پارچ آب را از روی میز برداشت سعی کردم فرار کنم ولی جلوی در دستانش دور کمرم پیچیذ و مراروی هوا گرفت
_فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟
دست و پا زنان هر چه تقلا کردم نتوانستم فرار کنم دست های پر قدرتش اسیرم کرده بود.پارچ آب را با خونسردی روی سرم خالی کرد و بعد رهایم کرد.مثل پرنده ای خیس نگاهش میکردم
_خیلی نامردی
_ما اینیم دیگه،جواب لیوانو با پارچ میدیم ،بهت گفتم میبازی خودت جنگو شروع کردی.
_حالا صبرکن ببین چی کارت میکنم
در یخچال را باز کردم یک شیشه بزرگ آب سرد را برداشتم این بار غافلگیر نشد تا سالن دنبالش کردم به سمت حیاط فرار کرد تا به او برسم شیلنگ آب در دستش بود و درست مثل بچه های شیطان میخندید.
مات و مبهوت مانده بودم گفتم:سرده سرما میخوری
_نگران نباش
_پس آبو ببند هدر میره
_اِه ،نه بابا چه صرفه جو!
به سرتاپایش اشاره کرد:تازه بعد اینهمه خیس کردنم فهمیدی آب هدر میره؟
ناچار به سمت ساختمان برگشتم لرزم گرفته بودبا حالت قهر گفتم:نامرد
کمی که گذشت بلند گفت:چی شد جازدی ترسو؟
نباید کم می آوردم خودم را آماده کردم یکی از صندلی های آشپزخانه را پشت در گذاشتم و سطل به دست،پشت در به کمین ایستادم از همه جا بی خبردر راباز کرد.سطل بزرگ آب را از بالا روی سرش خالی کردم کل خانه و زندگی خیس شده بود.اگر مادر بود!
حسابی غافلگیر شده بود.سرش را بلند کردوبا خشم نگاهم کردآب از سروصورتش میچکید.با بدجنسی خندیدم
_شمازنها عجب جنس جلبی دارید!
_ما اینیم دیگه جواب پارچو با سطل میدیم
خندیدم و به طرف حیاط دویدم تا خودش را به من برساند شیلنگ آب در دستم با شیطنت نگاهش میکردم.مات و مبهوت حرکاتم همان جا ایستاد فهمیدم جا خورده و دنبال راهی میگردد تا شیلنگ را از دستم بیرون بیاورد.صبر نکرد و به طرفم خیز برداشت فکر اینجا را نکرده بودم جیغ کشیده و عقب نشینی کردم و در همان حال شیلنگ آب را مثل اسلحه به طرفش گرفتم و گفتم:بیای جلو خیست میکنم.
بی خیال گفت:دیگه برام مهم نیست از این خیس تر!
بلوزش را نشانم دادو به خودش اشاره کرد:دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
خودش را به من رساندفشار آب،سر تاپایش را خیس کرده بود آب از سرو صورت و لباسهایش میچکید ولی عقب نشینی نکرد دستانش را از پشت دورم گرفت و به هر زحمتی بود سعی داشت شیلنگ را از دستم بیرون بیاورد هر چه تقلا کردم بی فایده بود با اینکه از همه ی قدرتم استفاذه کردم ولی حریف زور بازویش نمی شدم .بالاخره شیلنگ را از دستم بیرون کشید.همان طور که مرا در دستانش زندانی کرده بود با بدجنسی شیلنگ آب را بالای سرم درست مثل دوش آب نگه داشت.سراپا خیس شده بودم واز موهایم اب میچکید.برگشتم و با مظلومیت تمام نگاهش کردم .
خودش را نباخت فقط نگاهش تغییر کرد.خیره به صورتم،روشنی چشمانم درون سیاهی نگاه عمیقش غرق میشد.دلم هری پایین ریخت و نفسم بیشتر از قبل تنگ شد.شیلنگ از دستم افتاد.عقب عقب رفتم میخواستم فرار کنم از خودم،از پولاد،از آن حس کشنده ی دردناک که عشق بودو ناچار به اعتراف بودم.به گلویم فشار می آورد.خواستن بود،دنیا بود،همه ی هستی و زندگی ام به او وابسته شده بود.حیات و نفس بود و با احساسات کودکانه فرسنگ ها فاصله داشت.
دیگر نمی توانستم به خودم دروغ بگویم و در برابرش مقاومت کنم باید می پذیرفتمش.گیج عقب عقب رفتم.پاهایم روی موزاییک های کف حیاط سر خورد،نفهمیدم چطور!آنقدر سریع اتفاق افتاد که در ثانیه بود، در حال سقوط بودم که مرا بین زمین و هوا گرفت ودر همان حال گفت:مواظب باش
دستانش دورم پیچید و مرا نگه داشت .وحشت زده به صورت پریده رنگش نگاه میکردم.
دوباره گفت:چی کار میکنی؟الان با مخ میفتادی زمین!
لال شده نگاهش میکردم محو نگاهم مرا بیشتر به خودش چسباند .دیگر نای مقاومت نداشتم بدنم سست و کرخت شده بود.دستش بالا آمد و موهای خیسم را از صورتم عقب زدنگاهش روی صورتم چرخید و به چانه ام رسید.چشمان تبدارم را به او دوختم و محو تماشای صورتش شدم.سرم را کمی عقب بردم تا بهتر همه ی اجزای صورتش را ببینم.
نگاهش پر از مهربانی و التماس بود اولین بار بود که این طور پراز تمنا میدیدمش و بی قراری اش را با تمام وجودم حس میکردم و نگاهش با من حرفها میزد.
سرش را بین موهای خیسم فروبرد و مرا به طرف خودش کشید.نفس در سینه ام حبس شده بود.خجالت را کنار زدم و نفهمیدم چطور سرم روی سینه اش قرار گرفت و به قلبش چسبید دلم میخواست آن ساعت ها هیچ وقت تمام نشوند و ان ثانیه های گذرا هیچ وقت به پایان نرسند.
دستانم رادور کمرش پیچیدم چشمانم رابستم و عطر تنش را درون ریه ها ذخیره کردم.تنها چند ثانیه طول کشید صدای قلبش زیر گوشم بود که مثل برق گرفته ها خودش را عقب کشید و مرا به عقب هل داد و از خودش جدا کرد .
انگار یاد چیزی افتاده بود بدون حرف برگشت و با قدم های سست و کوتاه به طرف ساختمان رفت حتی دیگر نگاهم نکرد.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان

بال های بسته ( نشر علی)


کتاب بال های بسته
همایون مست نگاهش کرد و گفت:
ـ عاشقتم الی.
شور عجیبی در دل نوجوان و بی‌تجربه‌ی الی پیچید و زمزمه کرد:
ـ منم عاشقتم.
گویا از آن ‌همه هیجان الی، خوشش آمد که دور خود چرخی زد و بلند خندید. خنده‌اش اما تازگی داشت، عجیب و به‌نوعی غریب بود و به ترکیب صورت زیبای پسرانه‌اش نمی‌آمد. چشمانش قرمز بود و نگاهش برق قشنگی نداشت. دل الی فرو ریخت از این خنده و نگاه ناخوشایند و درآن‌واحد اشتیاقش برای کنار او بودن کور شد. نگاهش بی‌اختیار به اطراف کشیده شد، گویا تازه متوجه خلوت آنجا و فضای نیمه‌تاریک باغ گشت که با تمام بچگی‌اش احساس خطر کرد. بی‌درنگ رو برگرداند و به آن سمت باغ قدم برداشت که بازویش در دست او قرار گرفت و صدایش بند دلش را پاره کرد:
ـ کجا الی من؟!
از رفتار غریب او، نگاه‌های ناجورش، از فضای نیمه‌تاریک باغ، حتی از صدای کم مفهوم موسیقی و درختان سر به فلک کشیده‌ی باغ هم وحشت کرد، بازویش را در یک حرکت تند از دست مردانه‌ی او بیرون کشید و بی‌توجه به الی گفتنش، به سمت شلوغ باغ دوید. فضا کاملاً روشن شد و در میان جمعیت سرخوش احساس امنیت کرد. ایستاد و همچنان که دستش را روی قفسه‌ی سینه فشرد تا نفس‌های تندش را رام کند، مضطرب نگاهش را بین مهمان‌های باغ چرخاند و مادر را کنار میزی در حال مصاحبت با زنی پیدا کرد. در سکوت پیش رفت و کنارش نشست. بی‌توجه به صحبت آن دو، همان‌طور که لباس شیری بلندش را مرتب کرد و نفس‌هایش منظم می‌شد، سعی کرد باور کند که احساس همایون مثل همیشه و مثل همه‌ی برادرها، برادرانه بود. مادر براندازش کرد، گویا قیافه‌ی مضطرب الی نگرانش کرد که پرتشویش پرسید:
ـ چیزی شده الیِ مامان؟!
نگاهش را به عروس و داماد که وسط باغ می‌رقصیدند، داد و سعی در حفظ ظاهر گفت:
ـ نه.
ـ همایون رو ندیدی؟
از پارچ روی میز لیوانی را از شربت پر کرد و جرعه‌ای نوشید و درحالی‌که زور می‌زد رفتارش کاملاً عادی باشد گفت:
ـ چرا اون طرف باغ بود. بابا کجاست؟
به جهتی مخالف اشاره کرد:
ـ اونجاست، پیش آقای کبیری نشسته. کارش داری؟
شانه بالا انداخت:
ـ نه همین‌طوری پرسیدم.
آری همان‌طوری پرسید تا ذهن مادر را از همایون دور کند تا مادر نفهمد که همایون عجیب نگاهش کرد تا مادر دعوایش نکند. سعی کرد بی‌توجه به نگاهی که خوشش نیامد و در ذهنش اکران می‌شد، رقص عروس و داماد را نگاه کند. لحظاتی بعد همایون پوشیده در کت‌وشلوار نوک‌مدادی و پیراهن سفید و کراوات طوسی پیش آمد. قد و قامت بلند و کشیده‌اش به همراه زیبایی خیره‌کننده‌اش اوج جوانی‌اش را به رخ کشاند. عشق الی به برادرش شعله‌ور شد و در جا تَوهّم نگاه زشت لحظات قبل او را ساده‌لوحانه خاکستر کرد. ابروهای کشیده و یک دست مشکی، چشم‌های درشت با عنبیه‌های سیاه محض به همراه مژه‌های بلند و تاب‌دار سیاه و صورتی شش‌تیغه که در عین زیبا بودن، مردانه بودن را نیز به نمایش می‌گذاشت. همایون کنار مادر نشست و ضمن جویدن آدامس گفت:
ـ مامان! من تشنمه.
مادر نگاهش کرد. متوجه التهاب و قرمزی چشمان او شد، باز نگران شد:
ـ مامانی حالت خوبه؟
سرش را روی شانه‌ی مادر گذاشت:
ـ خسته‌م.... تشنه‌م.
ـ الهی من فدات شم نکنه سرما خوردی مادر!
این را گفت و دستش را روی پیشانی همایون گذاشت و گویا از تب نداشتن او خیالش راحت شود، لیوانی شربت برای او ریخت. همایون شربت را یک‌نفس سر کشید. صدای کف و سوت جمعیت عروس و داماد را تا نشستن در جایگاهشان بدرقه کرد. نم‌نم با آهنگ جدیدی که گروه موزیک نواخت، زوج‌های جوان وسط جمع رفتند. فضا تاریک شد و رقص نور در میان ریتم ملایم آهنگ، همایون را ترغیب کرد دست الی را بگیرد. رو به مادر گفت:
ـ اشکالی نداره با الی برقصم؟
مادر شال را روی سر الی مرتب کرد. یقه‌ی کت کوتاهی که روی پیراهن بلندش پوشیده بود را هم صاف کرد و گفت:
ـ فقط مواظبش باش.
الی وقتی به خود آمد که میان جمعیت و دستان گره شده‌ی همایون دور کمرش و در تاریکی و به خواسته‌ی او تنش حرکت می‌کرد. هرم نفس او را تا کنار گوشش حس کرد و شنید صدایش را که کنار گوشش نجوا کرد:
ـ می‌دونستی خیلی دوسِت دارم؟
تمام ترس دقایق پیش و تردید لحظات قبل جایش را به هیجانی کودکانه داد:
ـ منم دوست دارم داداشی.
فشار ضعیفی بر کمرش وارد ساخت و زمزمه کرد:
ـ چرا منو به اسم صدا نمی‌کنی؟
ـ چه اشکالی داره بهت بگم داداش؟
خیره به چشمان الی صورتش را جلو آورد، جلو و جلوتر. بازدمش در صورت الی دمید و الی به همراه بوی تند آدامس بوی عجیبی را از دهان او استشمام کرد و باز ترس دلش را پر کرد. نگاه همایون عجیب بود. بازدمش هم داغ داغ. لب‌هایش جمع شد. دستش هم از روی کمر تا روی بالاتنه‌ی الی پیش آمد. ناگهان کلافه لحظه‌ای چشمانش را بست و پرقدرت سر تکان داد. کمر الی را رها کرد و از میان جمعیت محو شد و الی تنها ماند با حسی عجیب و ناشناخته که وادارش کرد از رقص بیزار شود. بلافاصله خود را به مادر رساند. کنارش نشست و معترض گفت:
ـ من دیگه دوست ندارم برقصم.
مادر هنوز گرم صحبت باخانمی که کنارش نشسته بود، بی‌تفاوت گفت:
ـ هر جور راحتی عزیزم.
و الی این‌طور راحت بود. این‌طور که همایون نباشد و دستش بی‌پروا و هرز نشود و مادر هم نفهمد و پر سرزنش نگاهش نکند. هرچند مادر هیچ‌وقت آن‌طور نگاهش نمی‌کرد اما انگار این ترس از مادر و پدر دست خودش نبود. می‌ترسید از اینکه به جرم ناکرده مؤاخذه شود. شرمش می‌آمد مادر بفهمد همایون گستاخی کرده است. بفهمد و باور نکند خیلی تلخ است. بفهمد و پشت همایون را بگیرد خیلی سخت است. سروکله‌ی همایون دقایقی بعد پیدا شد. کنارش نشست و بی‌اختیار ته دل الی را خالی کرد از رنجی ناشناخته، احساسی بد، وحشتی بی‌سابقه و از خطری که هیچ ذهنیتی راجع به آن نداشت و انگار کاملاً غریزی آن را بسیار نزدیک حس می‌کرد و گریز را در ذهنش تداعی می‌ساخت. سرش را تا کنار گوش الی جلو آورد:
ـ الی جون! به مامان چیزی نگی ها تا داداشی برات هر چی که دوست داری بخره.
با شنیدن این حرف، الی یقین کرد علت ترس و اضطراب و بیزاری‌اش از رقص بی‌جا نبود اما بااین‌حال دل «نه» گفتن به او را نداشت. بی‌هیچ نگاهی، با تکان سر به او قول داد. مثل همیشه که او خطا می‌کرد و الی می‌پوشاندش. هرچند این‌گونه خطا تاکنون از او بی‌سابقه بود. قول دادش، قول یک دختربچه‌ی چهارده‌ساله‌ی نو بالغ و درواقع دیر بالغ شاید قولی محکم و دهان‌پرکن نباشد اما قول الی قول بود.
ـ قربون آبجی گلم برم من.
صدای آرام‌بخش همایون آرامش کرد. ته دلش را قرص کرد که همایون خودش هم ناخواسته مرتکب اشتباه شده است. کودکانه خوشحال شد که همایون باز او را خواهرش خواند. نگاهش کرد و تازه متوجه خیسی سروصورت و یقه‌ی لباس و سرشانه‌های کت همایون شد. همایون شقیقه‌هایش را فشرد:
ـ سرم داره منفجر می‌شه.
باز سرش درد گرفت و الی بی‌تاب شد. باز او مریض ‌شد و الی بی‌قرار ‌شد و تمام بدی‌هایش را از یاد برد. با نگاه نگرانش او را کاوید:
ـ الهی من بمیرم. بذار به مامان بگم.
زل زد به چشم‌های الی. تمام اجزای صورت او را از بالا به پایین و با طمأنینه کاوید. لبش را با زبان خیس کرد. ناگهان نگاهش را دزدید و بی‌حال گفت:
ـ نه لازم نیست. فقط نگران می‌شه.
بلند و مکرر الله‌اکبر اذان صبح را شنید و ناگهان چشم باز کرد. ضربان قلبش تند و تنش خیس عرق بود. خوابی که بی‌شباهت به کابوس نبود و تداعی خاطره‌ی چندین سال پیش بود در ذهنش رژه رفت و خروش دل‌تنگی برای مادر را همراه با نوعی غم در دل حس کرد. فضای نیمه‌تاریک اتاق را ازنظر گذراند و انگار مطمئن شود که فقط خواب بود، نفس راحتی کشید. نیم‌خیز شد و روی تخت‌ دو نفره نشست. چشمانش را مالید. می‌دانست که فراموش کردن همایون و آنچه کرد تا آخر عمر محال است...

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

49,000 تومان

بسته به جونم (نشر علی)


کتاب بسته به جونم
اسفند و اسفندونه، اسفند سی و سه دونه، قضا به دور، بلا به دور، به حق این صاحب نور، مرغ زمین، مرغ هوا، جن و پری، آدمیزاد، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل... به حق شاه مردان؛ درد و بلا بگردان!
بلور، منقل را برای بار آخر دور سر مرد جوان گرداند و تا جایی که نفس داشت، دودش را فوت کرد توی صورت او و ته مانده ی دود ها را هم با پرِ دستش به سویش روان کرد، مبادا ذره ای دود مفید اسپندش به اسراف هدر شود.از میان هاله ی دودی که صورت معین را گرفته بود، لبخندش محو و دور به نظر می رسید. تکانی خورد، دستی به جیب بغل کتش برد و با احتیاطی که همیشه موقع انعام دادن به بلور گریبانش را می چسبید، مبادا غرور زن مهربان را بشکند، آهسته تذکر داد:
_ فقط چون دستم سبکه، وگرنه مقابل محبتای مادرانه ت هیچ ارزشی نداره مامان بلور!
و اسکناس درشتی از جیب بغل کتش در آورد و میان انگشت های کار کرده و زمخت بلور جا داد، سری در مقابلش خم کرد و گفت:
_ هر چند باید می ذاشتی از مجلس بر می گشتم بعداً این طور جشن دود برام می گرفتی... جای این همه دود و دمی که راه انداختی، دعای خیرت رو از من دریغ نکن! غروب جمعه ست، دعا مستقیم می ره به عرش خدا! باشه؟
بلور، بی معطلی منقل طلایی اسفند را که هنوز اندک دودی از آن متصاعد بود، گوشه ی کنسول مقابل در گذاشت. قرآنی را که از قبل گوشه ی دیگر کنسول آماده گذاشته بود، با ذوق و شوق برداشت، درِ آپارتمانِ جمع و جور معین را برایش باز کرد و طلبکارانه گفت:
_ پس چی که حالا باید اسفند دود کنم؟! می ترسم از تنگ نظری بخیل و حسود شادومادمون چشم بخوره! منم بعدِ رفتنت، در رو قفل می کنم و راهی خونه م می شم... امروز که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداست، اما گمون نکنم دیگه رویا خانم بذاره ما حتی رنگ شادوماد رو ببینیم! بیا برو مادر... دست خدا روی سرت که بالاتر از دستش دستی نیست!
معین یقه ی کت خوش دوختش را توی آینه ی کنسول میزان کرد، دستی هم به گره کراواتش کشید و دو خط اخم نامحسوس همیشگی میان دو ابرویش جا خوش کرد. حیف که ناچار بود برای چنین شبی بعضی رسوم را مراعات کند، وگرنه او کجا و چنین اداها و تجمل گرایی هایی کجا! همان طور که آخرین نگاه خریدارانه را به خودش می انداخت، دستی به موهای قهوه ای روشنش برد تا از مرتب بودنشان مطمئن شود و در نهایت باز خط نگاهش را در آینه داد به تصویر بلور که کمی عقب تر از او کنار در ورودی ایستاده بود و با ملایمت گفت:
_ پس شما هم بار و بنه ت رو بردار با هم بریم، لااقل تا ایستگاه اتوبوس می رسونمت... حرفش را برید، برگشت سمت زن میان سال و مردد پرسید:
_مطمئنی دوست نداری توی نامزدیم شرکت کنی؟!... خودت می دونی به چه چشمی نگات می کنم و همیشه قدمت برام خیر و برکت داشته!
بلور، به قرآن کوچک توی دستش که بالا گرفته بود تا معین از زیر آن رد شود، با سر اشاره زد:
_ بیا برو مهندس، حالا کو تا شب عروسیت؟! امشب که فقط نامزدیته... نیت دارم ایشالا عروسیت خودم داریه دمبک دست بگیرم و تا خود سحر برات بزنم و بخونم! حالام بیا از زیر قرآن رد شو تا خیالم از شیش جهت راحت شه که دست صاحب همین کتاب سپردمت!

تیرک چراغ برق پارکینگ، پناهگاه امنی به نظر می رسید. از جایی که کمین کرده بود، می توانست همه چیز را خوبِ خوب زیر نظر بگیرد. دو سر هدفون در گوشش بود. پشت به دیوارشرقی پارکینگ چمباتمه زده، زانوهایش را تنگ بغل گرفته و چانه اش با زانوها مماس شده بود. میان یکی از پنجه هایش، بطری آب نیم خورده ای به چشم می خورد و زیر لبی برای خود به همراه صدایی که در سرش می پیچید، فک می زد:
_ ما تو رویا خونه ساخیتم/ حقیقت‌و دور انداختیم/ شما نجنگیدین‌ و بردین/ ما جنگیدیم‌ و باختیم!
آه عمیق و پرتأسفی تا دهانش بالا می آمد که با سر رسیدن کاروان عروس و همراهانش، در دم فرو بلعید و تنش تکان سختی خورد! کمی آن طرف تر، مقابل ورودی تالار شماره ی (2 ) که بنا بود جشن در آن برگزار شود، ماشین گل زده ی عروس و داماد، توقف کرد. نگاهش مات بود به صحنه ی مقابل چشمانش و دست هایش بی اختیار به سمت گوش ها رفت و دو سر هدفون، آزاد و رها روی شانه هایش افتاد.نم نمک داشت لحظه ی موعود فرا می رسید! باید می دید و از درون می سوخت؟... نه که نمی سوخت! چرا بسوزد؟! آمده بود تا به قدر تمام سوختن هایش، بسوزاند... آتش بزند و خاکستر کند!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

بهشتی در خیال (نشر علی)


کتاب بهشتی در خیال
نگاهم به چشم های موجود ظریفی که تنها چند دقیقه از حیاتش می گذشت خیره مانده بود. دیدن این معجزه الهی تنها چیزی بود که مرا زنده نگه می داشت و به من نیروی برای ادامه می داد .
خسته بودم نه از کار ، بلکه از زندگی ، از انتظار ، از تنهایی و چقدر دلم می خواست به کسی تکیه کنم ، تا کمی از سنگینی این بار کاسته شود ، اما کسی نبود همه از من گریخته بودند... گرچه بخاطر اشتباهاتم امروز تنها بودم اما از این تنهای به تنگ آمده و دلم کسی را می خواست که غمخوار شب های تاریک زندگیم باشد .
نوزاد را به جای دستان بی قرار مادرش به دستان پرستار سپردم ، نمی دانم شاید حسودیم می شد ، شاید دلم می خواست من هم صاحب زندگی بودم ... اما نه ، به دنیا آوردن یک نوزاد قشنگ ترین حس باقی مانده در زندگی من بود .
زمانی که همه چیزم را از دست داده بودم به این شغل پناه آوردم و امروز این شغل نیست عشق است که در من جریان دارد . عشق زندگی دادن به موجودی دیگر ، حس می کردم همه چیز درست خواهد شد . من خطا کرده بودم و راهی جز مرگ برایم وجود نداشت . اما خدا باز هم مرا پذیرفت و بر من سخت نگرفت . صبوری کرد و دم بر نیاورد . کمک کرد تا زنده باشم و زندگی کنم . در مدت زمان کوتاهی چشم های مرا باز کرد و به من فهماند که هنوز برای ادامه دادن دیر نیست .
شاید من هم می توانستم روزی کودکی داشته باشم که ثمره عشقم باشد .
شاید من هم می توانستم این معجزه ی الهی را تجربه کنم .
بعد از عوض کردن لباسهایم به سمت اتاق قدم برداشتم . می رفتم تا دوباره در تنهایی خودم تنها بمانم ... نمی دانم راهی برای خلاص شدن از دست این تنهایی دارم یا هرگز این تنهایی مرا رها نمی کند . خودم هیچ جوابی برای این سوال هایی که در ذهنم به وجود آمده ندارم ...
ترس از او ... ترس از کسی که مرا در سن بیست سالگی نابود کرد باعث می شود خیلی از سوال هایی که در ذهنم به وجود آمده بی جواب بماند ...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

20,000 تومان

بی نظیر (نشر علی)


محصولات انتشارات علی قابل تهيه در بانک کتاب و فروشگاه اينترنتي WWW.4030book.ir حامي ناشران ايراني در زمينه هاي کودک - نوجوان - دانشگاهي - عمومي - کمک آموزشي - مذهبي و تمامي زمينه ها مي باشد. کانال تلگرامي ما 4030book@

52,000 تومان

پرنده بهشتی ( نشر علی)


کتاب آتش کینه
پرنده بهشتی پلک هیم را بر هم فشردم و باز غلتی زدم ، بیشتر از یک ساعت بود که کثلا داشتم تقلا می کردم تا خوابم ببرد اما دریغ از حتی یک چرت کوچک بی فایده بود. چنان خواب از سرم پریده بود که انگار نه انگار ساعت یک صبح است. آهی کشیدم و باز ک غلت دیگر اما این بار ناموفق به سختی سرم را از بالش جدا کردم و زیر نور ملایم چراغ خواب به تجسس بر آمدم بلکه بفهمم چه شده که نمی تونم غلت بزنم ، چیری نفهمیدم .این بار به سختی به آرنج هایم تکیه زدم و نیم خیز شدم که آه از نهادم بلند شد.من، لحاف و روتختی چنان در هم گره خورده بودیم که تشخیص دادنمان از یکدیگر امری مهال بود.از دیدن این وضعیت به خنده افتادم .دققا نمی دانم چه قدر طول کشید اما با تلاش زیاد توانستم از میان توده ی در هم پیچیده ی روی تخت نجات پیدا کنم. نفس نفس زنان پاهایم را آویزان کردم . کنج تخت خواب پناه گرفتم .از شدت جنب جوش و تقلا در این شب پاییزی با وجود هوای نیمه سرد اتاق گر گرفته بودم و اطمینان داشتم گونه هاین گل انداخته است .گذشت تا توانستم تصمیم آخر را بگیرم ،باید شروع کی کردم بالاخره یک طوری می شد.نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم و همیشه در اخرین لحظات جلوی روح وسوسهگر و سمج خودم کم می آوردم.مصمم از جا بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم ،چراغ مطالعه را روشن کردم و مداد نوکی خوش دستم را به دست گرفتم و یم دسته ورقه کلاسور را پیش رویم گذاشتم .حاصل همه این کارها همین چند خطی است که می بینید.حتما برایتان سوال شده که خب ، این کارها برای چیست؟ باشد عجله نکنید ، یک توضیح مفصل و دقیق کمک می کند که شما هم تا حدودی از قضیه سر در بیارورید.من، ساناز اکرمی هستم و بهمن امسال وارد بیست و یک سالگی می شوم ، سال آخر دانشگاه را می گذرانم .(دانشجوی تمام وقت رشته حسابداری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) تلاشم را کرده بودم تا به خر نحوشده خودم را در یکی از دانشگاه های دولتی بی اندازم اما اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که در واقع نه،خیلی هم سعی نکردم. راستش من یعنی ساناز اکرمی ، می خواستم . ولی آن دیگری نذاشت. صبر داشته باشید ، او را هم معرفی می کنم والبته غریبه نیست ،آن دیگری هم جزیی از خود من است.شاید بهتر است بگویم اصلا خود خودم است اما خب متاسفانه بین او و خودم شکراب استو هر کدا از آن دو ، این جسم ضعیف و گوش به فرمان را به طرفی می کشند تا به خواسته هایشان برسند.حالا تعریف ازخود نباشد اما من متین و با وقار و منطقی تر از خودم هستم و همیشه باید جلوی شیطنت و سر به هوایی او را بگیرم.هر چند گاهی کاری بسیار سخت و غیر ممکن است ، آخر او را به قدری پر انرژی و جسور است که در همه کارهایم سرک می کشد و دخالت می کند. برای خودم اسمی گذاشته ام که همیشه او را به همین اسم صدا می کنم،آن هم بسیار جدی و با وقار بلکه کمی از من حساب ببرد. اسم خودم سایه است . او درست مثل سایه دنبال من است. در واقع سایه ، منطقه تاریک و غیر قابل تشخیص روح ساناز است که کسی جز من او را نمی بیند.به هر حال بد نیست که بدانید که خب ، یک جورایی سایه همه کاره است.جلوی دیگران صدادر تمی آید ولی وای از وقتی که بخواهد مطلبی را به من تحمیل کند ، آن وقت است که چنان سروصدایی راه می اندازد که ناچارم گوش هایم را دودستی بچسبم بلکه از وت وت های او خلاص شوم .آخر بی ندازه غرغرو ویک دنده است و از همه بدتر به هیچ وجه حرف حساب حالیش نمی شود.طوری که اگر با او کنار نیایم بلایی سرم می آید که امشب آمد. خودتان که شاهد بودید چه طور خواب را بر من حرام کرد و چه می خواست؟ همین دیگر، او مدتی است که مداوم روی اعصاب من راه می رود که ساناز ،تو باید یک نویسنده شوی و اولین کتابت هم باید قصه زتدگی خودت باشد. تو باید قهرمان اولین داستان خودت باشی. خلاصه که دیوانه ام کرده است. البته من به سختی در مقابل خواسته ی او مقاومت کرده ام. آخر این قضیه و خواست مصرانه ی سایه ، کار امروز و دیروز نیست و نردیک به سه سال است که یک نفس همین خواسته را تکرار کرده است. من هم اول قبول کردم ولی تا امشب نتوانستم به خواسته ی او عمل کنموچرا؟بله خب،سوال جالبی است. جانم برایتان بگوید: حدود سه سال پیش یه روز گرم تابستونی من و دوستم مهسا، تو یه جلسه ادبی شرکت کردیم .فرهنگ سرای محله مون از یک خانم نویسنده معروف و پر کار دعوت کرده بود تا واسه ی جوونای علاقه مند به مطالعه و رمان ،سخنرانی کند. تو اون جلسه بود که یکی از دختر ها سوالی مطرح کرد که واسه ی منم همیشه بی جواب مانده بود. اون دختر ، از خانم نویسنده پرسید که چرا همسشه همه ی رمانها ار چهره بی نظیر و بی همتا یی حرف می زنند که همون هم می شه قهرمان اصلی قصه شون؟...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

38,000 تومان

تا بینهایت ( نشر علی)


کتاب تا بینهایت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

تا کجا با منی؟ ( نشر علی)


کتاب تا کجا با منی؟
چشمانش نرم شد و همانطور که نزدیک می آمد دستش را برای به آغوش کشیدنم بالا برد.
_ عزیز دلم! حالا بیا تو بغلم... می دونی دلم چقدر برات تنگ شده بود؟ می دونی چقدر حالمو خراب کردی وقتی با اون عوضی رفتی؟
خدایا! خدایا چه می گفت؟ مرا با عشقش اشتباه گرفته بود؟ ناباورانه سر تکان دادم و یادم آمد که توهم از عوارض قرص هایست که مصرف کرده. شک داشتم درست باشد اما گفتم:
_ داری اشتباه می کنی. من اونی که فکر می کنی نیستم. من ...
چشمانش درخشید و با خشم سر شانه ام را چنگ زد و مرا جلو کشید.
_ می دونم نیستی. عشق من این همه بی وفا نمی شد. ولی حالا که اینجایی یعنی اومدی جبران کنی. درسته؟
فاصله اش آنقدر کم بود که نفسش در صورتم می خورد و لالم کرده بود. برای همین سر تکان دادم. دستش کمی شل شد و نرم رهایم کرد.
_ خیلی خوشحالم که برگشتی... نمی دونی دوریت چقدر سخت بود اما مطمئن بودم که میای... مطمئن بودم برای همیشه ولم نمی کنی!
چشمانش برق اشک داشت. دلم می سوخت اما بیشتر از آن ترسیده بودم.
_ بعد از این همه وقت هیچی نمی خوای بگی؟
آب دهانم را به زحمت فرو دادم.
_منم... دلم برات... تنگ شده بود.
لبخند روی لب هایش نشست و قبل از اینکه بفهمم دستم را گرفت و آن قدر محکم کشید که بی اختیار روی کف سر حمام به سمتش کشیده شدم.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

64,000 تومان

تمنای تو (نشر علی)


در کتاب تمنای تو می خوانیم: با احساس سنگینی دستی روی شونه ام چشم باز کردم و سرم رو برگردوندم،نگاهم به صورت مهماندار افتاد که بالبخند ملیحی گفت: _لطفا کمربندتون رو ببندید،می خواهیم فرود بیاییم. صندلیم رو به حالت عمود برگردوندم و کمربندم رو بستم و بعد از پنجره بیضی شکل نگاهی به بیرون انداختم اسمان داشت کم کم برای پذیرایی از خورشید لباس تیره خود را ازتن خارج می کرد.چراغ های شهر هم همانند پولک هایی لباس سیاه شهر را زینت بخشیده بودن،اما ساکنانش هنوز در خواب ارام صبحگاهی بودن.باورم نمی شد،روزی این شهر را به قصد فرار ترک کرده بودم ولی حالا به خاطر احساس دلتنگی که داشتم برگشتم،دلتنگی برای چی یا کی...خودمم نمی دونستم اخه کسی منتظرم نبود! دوازده سال دوری ،غم غربت،تنهایی و بی کسی....انگار که تمام این سالها رو توی خواب بودم و حالا به یکباره از خواب بیدار شده بودم و خودم را در وطن و زادگاهم ،سرزمیی که تکیه ای از وجودم بود، جایی که هیچ کس به من به چشم یک بیگانه و غریبه نگاه نمی کرد می دیدم.حواسم رو جمع اطرافم کردم، خانمی که کنارم نشسته بود داشت روسری کوتاهی رو به سر می کرد،برای یک لحظه خنده ام گرفت اخه متوجه شدم اکثر خانم های دیگه هم دارن همین کار رو انجام می دن. ناخوداگاه دستم رو به طرف شالی که روی سرم بود بردم و مرتبش کردم و برای یک لحظه تصویر سهیل در موقع خداحافظی برام زنده شد که بسته کادو پیچ شده ای رو در میان دستانم گذاشت.با صدای بغض الودی گفتم: _این دیگه چیه ؟لابد هدیه خداحافظیه؟ _هم آره،هم نه.وقتی برسی تهران لازمت می شه. بسته رو که باز کردم چشمم به شال زیبا و خوش رنگی افتاد .در میان گریه خندیدم و گفتم: _فکر نمی کنم هوای تهران انقدر سرد باشه که نیاز به شال گردن داشته باشم! با خنده تلخی گفت: _اینو ندادم که دور گردنت بندازی ،دادم که سرت کنی. همان جا در مقابل او شال را سرم کردم ولی اشک هایم که به پهنای صورتم می ریخت دیگر فرصتی برای دیدن دوباره او به من نداد.با سر انگشتانم اشک هایی رو که بی اختیار به صورتم می ریخت و پاک کردم و برای چندمین بار شالم رو، روی سرم مرتب کردم.بعداز نشستن هواپیما وقتی اکثر مسافرها رو می دیدم که برای زودتر ترک کردن هواپیما عجله دارن،با خودم گفتم که حتما افراد زیادی در سالن انتظار به استقبالشون اومدن!برعکس اون ها من برای خارج شدن چندان عجله ای نداشتم به همین خاطر روی صندلیم نشستم تا کمی دور و اطرافم خلوت بشه.روی اولین پله که ایستادم هوای شهرم را با یک نفس عمیق بلعیدم ،نسیم ملایمی که می وزید و به صورتم می خورد برایم نوید از یک روز افتابی و فرح بخش به همراه داشت.بد از تحویل گرفتن چمدان هایم از سالن خارج شدم و به سمت ایستگاه تاکسی رفتم،از دور پیرمردی را دیدم که روی صندلی نشسته و در همان حال به خواب رفته بود.آهسته گفتم،ببخشید که تکانی خورد و بعد از بالای عینکش نگام کرد و گفت: _تاکسی می خواستید،آدرستون کجاست؟ _دقیقا نمی دونم آخه.....ممکنه اسم خیابون ها عوض شده باشه ولی می تونم راه رو نشون بدم. _صبر کن،الان یکی از راننده هامون رو پیدا می کنم که تهرون رو مثل کف دستش بلد باشه. بعد هم بدون اینکه منتظر جواب من بشه رو به مردی که اونجا ایستاده بود کرد و گفت: _ برو ببین اکبر اقا،سرویس نرفته؟ به ساعتم نگاه کردم پاک فراموش کرده بودم که به وقت ایران تنظیمش کنم،داشتم باهاش ور می رفتم که صدایی از پشت سرم اسمم رو صدا کرد: _تمنا. به عقب برگشتم ،مرد جوانی رو دیدم بلند و چهار شانه با پوستی گندمی و یک دست که نشان از دقت او در اصلاح صورتش داشت و ریش پروفسوری که بر صورتش جا خوش کرده بود هیبت مردانه تری بهش بخشیده بود؛موهای سیاه پرکلاغی،پیشانی بلند و ابروانی پر پشت و کشیده با چشم های سیاه عینک بدون فرم جذبه ای دو چندان به او بخشیده بود... چند لحظه بعد که به خودم اومدم تازه فهمیدم هردوی ما حسابی مشغول برانداز کردن همدیگه هستیم.با خجالت سرم رو پایین انداختم و در حالی که صدام رو صاف می کردم ،گفتم: _ببخشید شما؟ مرد بعداز این که یک قدمی به جلو برداشت نگاه تندو تیزی به من کرد وگفت: _به جا نیاوردید؟ _متاسفانه نه! _خانم،تاکسی منتظرتونه سوار نمی شید؟ غریبه بدون اینکه مهلتی برای جواب به من بده گفت: _ممنون،نیازی به تاکسی شما نیست. بعد هم بدون هیچ حرف دیگری چرخ دستی چمدون ها رو از دستم کشید و بی توجه به من راه افتاد.به قدم هایم سرعت بخشیدم و پشت سرش دویدم و با خشم گفتم: _هیچ معلومه چه کار می کنید،چمدون های من و کجا می برید؟ _امیرم....امیر دوستی،شناختید؟ _اوه خدای من ،امیر این تویی!متاسفم که نشناختمت اخه خیلی تغیر کردی. بی توجه به حرفم،با لحن سردی گفت: _بهتره سوار شید و بیشتر از این وقت و تلف نکنید. به محض سوار شدن پرسیدم:چه خبر؟خاله،عمو،نگین چطورند؟ وقتی با سکوتش رو به رو شدم،فهمیم از اینکه نشناختمش حسابی دلخور شده اما من که تقصیری نداشتم، مگه کف دستم رو بو کرده بودم که اون می خواد بیاد دنبالم.شونه م رو با بی خیالی بالا انداختم و گفتم: _دلم می خواست سوپرایزتون کنم،حیف شد. امیر دستش رو پشت صندلیم گذاشت و لحظه ای کوتاه به صورتم خیره شد و بعد به طعنه گفت: _ولی اینطور که به نظر میاد خوت بیشتر از همه سوپریز شدی. سپس بدون هیچ حرف دیگری همانطور که به عقب نگاه می کرد از پارگینگ خارج شد و گفت: _کسی از اومدنت خبر نداشت،البته به جز من. _شما از جا فهمیدید؟ _سهیل تماس گرفت. بقیه مسیر رو در سکوت طی کردیم.همانطور که هوا داشت کم کم رو به روشنایی می رفت من با هیجان و ذوق زیادی خیابون ها رو با نگاهم دنبال می کردم.هرچی باشه دوازده سال زمان کافی و فرصت زیادی برای تغییر و تحول بود. _خب دیگه رسیدیم. پیاده که شدم به خونه نگاه کردم،تا اون جا که حافظه من یاری می کرد ظاهرش هیچ تغییری نکرده بود البته جز رنگ سیاه در که در اون سالها ابی بود.امیر با کلید در رو باز کرد و من ارام و بی صدا وارد حیاط شدم و چشمم به خاله افتاد که بی توجه به حضور ما مشغول اب دادن باغچه بود،ناخوداگاه بغضی اندازه یک هلوی درشت گلومو فشار داد و با صدای گرفته و لرزانی صداش کردم.خاله برگشت و نگاه متعجبش رو به صورم دوخت،داشتم نگاهش می کردم که دیدم شلنگ اب از دستش رها شد و زیر لب اروم اسمم رو صدا زد ،به زحمت چند قدم به طرفش برداشتم و خوم رو توی بغلش جا کردم. صداش تو گوشم پیچید. _تمنا...باورم نمی شه! بعد من و از توی بغلش خارج کرد و صورتم رو توی دستش گرفت،به راحتی می توانستم پرده اشکی رو که روی چشماش رو گرفته بود ببینم. _چه قدر تغییر کردی.....برای خودت خانمی شدی. و دوباره با مهربانی بغلم کرد،از حق نباید می گذشتم برام حکم مادری رو داشت که از اغوش پر مهر مادریش محروم بودم.برای چندمن بار من و بوسید و بعد از خودش جدا کرد وگفت: _بیا عزیزم،منصور هم باید تو رو ببینه...تا همین چند لحظه پیش داشتم با خودم می گفتم معلوم نیست این پسره افتاب نزده کجا رفته،نگو اومده بوده دنبال تو.چقدرم کلکه پدرسوخته هیچی به مابروز نداده بود. حالا خوبه که همدیگه رو شناختید اخه تمنا جان خیلی تغییر کرده! _اما به نظر من این امیر که خیلی تغییر کرده،طوری که اصلا نشناختمش. _راست می گی؟ _باور کن مامان،ایشون من و نشناختند. _خاله جان،شما باید به من حق بدید چون اخرین باری که من امیر رو دیدم یک جوان کم سن و لاغر بود اما حالا برای خودش یه اقای به تمام معنی شده،پس می بینید که من چندان هم مقصر نیستم. _شما هم زمانی که ما رو ترک کردید یک دختربچه بیشتر نبودید اما با این حال من ،شما رو شناختم. _بقیه حرف هاباشه برای بعد،بیا تمنا ،می خوام ببیم منصور چی،اونم تو رو می شناسه یا نه.وای نگین رو بگو که چه قدر از دیدنت خوشحال می شه. وارد خونه که شدیم اطراف رو خوب نگاه کردم،داخل خونه هم مثل بیرون تغییر چندانی نکرده بود .با شنیدن اسمم به طرف خاله برگشتم و چشم به دهانش دوختم که گفت: _ببینم صبحانه که نخوردی،بیا بشین یه چیزی بخور تا منم برم منصور رو صدا کنم.... بعد در حالی که دور خودش می گشت زیر لب حرف میزد. _مادرمن ،دنبال چی می گردین؟ _قوری...یادم نمیاد کجا گذاشتمش؟ _خاله جان روی سماوره. _مامان قوری رو بدید من چای میریزم،شما بهتره برید باباروبیدار کنید،در ضمن نگین رو هم فراموش نکنید. جلو رفتم وگفتم:اگه اجازه بدید نگین رو من بیدار کنم. _چرا که نه،من هم می رم سر وقت باباش.

کتاب تمنای و تو ت مامی محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

16,500 تومان

تنها در بهشت ( نشر علی)


کتاب تنها در بهشت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

حس نوازش ( نشر علی)


کتاب حس نوازش

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

36,000 تومان

حسی به رنگ سبز از جنس آسمان ( نشر علی)


کتاب حسی به رنگ سبز از جنس آسمان
با دقت به در اتاق زل زده بودم ...نفر اول ...دوم ...سوم...چهارم... نگاهم روی نفر چهارم خشک شد .مرد قد بلند ی که چشمان سبزش از همانجا هم مرا جذب کرد.موهایش مثل همان وقت ها کوتاه بود و پریشان رها شده بود و میلم برای فرو کردن دستانم میان آنها تشدید می کرد. کمی لاغر شده بود اما نه به قدری که غصه بخورم.با دقت مشغول بررسی اشخاص پشت کابین بود تا عاقبت رسید به من و نگاهش رویم ثابت شد .متعجب بود و شک زده .باور نمی کرد کسی که روبرویش ایستاده من باشم.گلرخ باشد همان که برای ندیدینش هر کاری کرده بود .همان که برای ندیدنش نامه برای قاضی نوشته بود .
مسخ شده جلو امد و روبرویم ایستاد. چشم هایش را ریز کرد و با دقت بیشتری نگاهم کرد.گویا هنوز هم باورش نمیشد.پلک زدم و اشک هایم روی صورتم ریخت.به ناگه رنگ نگاهش عوض شد و جای بهت و تعجب چند ثانیه پیش خشم و عصبانیت گرفت. پشتش را به من کرد تا برود عاجزانه دستم را به شیشه کوبیدم و صدایش کردم.ایستاد و نفس عمیقی کشید .این را از تکان شانه هایش فهمیدم.زمزمه کردم خدا خواهش می کنم... خدا خواهش می کنم.
چند ثانیه ای طول کشید تا برگشت و نگاهی به سمتم انداخت .عصبانیت چند ثانیه پیش کمتر شده بود و جایش را غم گرفته بود . جلو امد و بعد از مکث نسبتا طولانی رو به رویم نشست .نفس حبس شده در سینه ام را رها کردم و من هم نشستم و نگاهم را به چهره اش دوختم . او هم به من زل زده بود . از چشمانی که دلم برایش تنگ شده بود شروع کردم و لب هایش رسیدم .دلم برای شنیدن صدایش بی نهایت تنگ شده بود .ته ریش همیشگی اش به صورتش بود و دلم برای لمس چانه خوش فرمش ضعف می رفت موهای قهوه ای تیره اش را چند تار موی سفید که از نظر من بینهایت جذاب ترش می کرد مزین کرده بود و چندین چین کوچک و محو که فقط من می توانستم تشخیص دهم کنار چشمانش جا خوش کرده بود .او هم مشغول نظاره من بود .او هم داشت مرا با گلرخ سه سال پیش مقایسه می کرد. راستی من هم عوض شده بودم ؟ من هم شکسته شده بودم؟ با این ابرو های پر و لباس سرتاسر سیاه از نظر خودم بیشتر شلخته بودم تا شکسته. نگاهش رنگ عجیبی داشت . دل او هم برای من تنگ شده بود ؟ وجود او هم برای لمس چشمانم پر می کشید؟
با انگشت چند دفعه به شیشه زد و مرا از هپروت بیرون کشید.لبخند کم رنگی زد و به گوشی رو میز اشاره کرد .خودش گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود .بدون اینکه نگاه از چشمانش بگیرم دستم را جلو بردم و گوشی را برداشتم .نفس عمیقی کشید و گفت : سلام
دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشود
گلرخ؟
دل من .دل تنها و بی کس من طاقت این حجم از احساسات را یکجا نداشت .دل من طاقت شنیدن این صدا بعد از سه سال را نداشت .دل من دلی که تنگیش با شنیدن این صدا هزار برابر شده بود طاقت این دوری را ان هم برای این همه نزدیک نداشت . چند دقیقه ای ساکت ماند تا ارام شود عاقبت پرسیدچرا اومدی؟
مهر ...داد.
صدایم از سکوت و گریه گرفته بود و جمله اولم نا مفهوم .نفسی گرفتم و دوباره گفتم :
مهرداد ... دلم ... برت تنگ ... بود خیلی.
غمگین و کلافه نگاهم کرد
چرا اومدی ؟
بدون اینکه فرصت جواب بدهد مشتش را به شیشه کوبید و فریاد زد
چرا اومدی لعنتی؟
نگاهش کردم .او را که از خشم می لرزید و هاله ای قرمز رنگ دور سبز چشمانکشیده شده بود را نگاه کردم.
مردی که عاشقش بودم را ، پدر بچه ام را ، مردی که ازادی ام را مدیونش بودم را نگاه کردم .
چون مثل تو بی وفا نیستم .
کلافه دستش را میان موهایش فرو برد .هنوز هم عادت های گذشته را داشت
خراب کردی.خراب کردی گلرخ...
میان حرفش دویدم : مهرداد؟ تو دلت برای من تنگ نشده بود؟

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان

خانه امن ( نشر علی)


کتاب خانه امن

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

خانه خورشید ( نشر علی)


کتاب خانه خورشید
پرده را می اندازم و می آیم به اتاق خواب خودم.دراز می کشم روی تخت دونفره ای که برای یک نفر زیادی بزرگ است و زل می زنم به سقف.هرکاری می کنم افکارم مرتب نمی شود و نمی توانم تصمیم درستی بگیرم.باید بیشتر به ماهان فکر کنم وبه بچه ها.باید بتوانم آینده را تا حدی پیش بینی کنم.اینکه بچه ها با ماهان کنار خواهند آمد یا نه..
خودم چطور؟پشیمان نمی شوم؟ کاش توحید انقدر خوب نبود.کاش اینهمه نمی خواستمش.آن وقت مردی مثل ماهان تبدیل می شد به شاهزاده ی رویاها و ازخدا خواسته قبول می کردم و بعدش هم خلاص!
اما حساب توحید و خوبی هایش و عشقی که بهم داشتیم خیلی فرق می کند.راستی چرا انقدر توحید خوب بود؟
صدای زنگ که بلند شد به خیال اینکه مامان و بابا زودتر آمده اند ،گوشی اف اف را برداشتم و گفتم :سلام.
تا گفت "وعلیکم جان دلم" ذوق زده فریاد کشیدم "توحید" و دکمه ی بازشدن دررا فشار دادم.خسته بود و ژولیده، خاکی و خسته.خودم را رها کردم در آغوشش و ناخودآگاه زدم زیر گریه"امشب تولد صدراس، گفتم دیگه نمیایی..گفتم زدی زیر قولت."
پیشانی م را بوسید و گفت:باور کن از زیر سنگ خودمو رسوندم جان دلم، فقط به عشق تو و اون وروجک.
گفتم: خوابیده ، تا تو یه دوش بگیری صدرا هم بیدار شده.
توحید که رفت حمام ، دویدم توی آشپزخانه و دست بکار شدم.عدس پلو غذای موردعلاقه توحید بود....
چقدر حرف داشتیم باهم،حرف می زدیم و توحید بادکنک هارا باد می کرد و من کاغذکشی های رنگی را می بستم به دیوار که تلفن زنگ زد.خیلی وقت نبود که برایمان تلفن کشیده بودند.چقدر توحید دوندگی کرد و من چقدر رفتم و آمدم تا این تلفن وصل شد.قبلا می رفتیم خانه همسایه دیوار به دیوارمان که تلفن داشتند و کسی هم اگر کار داشت خانه آنها زنگ می زد و بعد صدایمان می کردند...تلفن از منطقه بود...ای کاش هیچ وقت تلفن نگرفته بودیم...نمی دانم چه می شنید که چهره اش آنهمه توی هم می رفت! سکوت کرد..سکوت کرد..بعد گره ابروها بیشتر شد..آخر هم فریاد کشید.داد زد که فلانی را بخواهید و به فلانی هم بگویید هرجا که هست خودش را برساند..
من تکیه داده بودم به دیوار و با ترس نگاهش می کردم.باورم نمی شد که توحید من بتواند آنقدر عصبانی شود. صدرا هنوز خواب بود که گوشی را کوبید روی دستگاه و بعد سرش را گرفت توی دستها .من برایش یک لیوان آب بردم.دستم را پس زد و بلند شد و گفت :باید برگردم.نقشه عملیات لو رفته.
وا رفتم." پس تولد صدرا؟ "
اخم کرد .لب هایش لرزید"توکه نمی دونی ..نمی دونی که برای جمع آوری اون اطلاعات محرمانه چند وقته زحمت می کشیم.نمی دونی که چه نازنین هایی رو برای همین اطلاعات لعنتی از دست دادیم."
بغض کردم"اقلا بخاطر صدرا"
گفت :نمی شه جان دلم،باید برگردم،یه جاسوس بین ماس .اگه این قضیه رو حل نکنیم ،تاوان سنگینی میدیم بالاش.
بابا و مامان که رسیدند داشت لبه اولین پله حیاط ، بندهای پوتینش را محکم می کرد.بابا قرآن را از من گرفت و نگه داشت بالای سرتوحید"برو به امان خدا"
توحید قرآن را بوسید و من بغض کردم.اولین بار بود که کسی غیراز خودم بالای سرش قرآن می گرفت.گفت:به صدرا بگو واسه تولدش یه تفنگ گنده از من طلبکاره.
گفتم : اقلا میذاشتی بیدارش کنم تا تورو ببینه.
بابا اخم کرد و گفت : دست از سرش بردار دختر،انگار شما زن ها هیچ وقت نمی خواهید بفهمید که یه فرمانده وسط این بهبهه مملکت، چه وظیفه سنگینی گردنشه.
بعد هم رو به توحید کرد و گفت:برو پسرم.برو تا حرف های زنونه ، شک به دلت ننداخته.
مامان غر زد که "امان از دست شما و این اخلاق ..."
اما بقیه حرفش را نزد چون بابا داشت چپ چپ نگاهش می کرد.توحید زل زد توی چشمان من که خیس شده بود بی اختیار"حلالم کن جان دلم"
مامان که هنوز از دست بابا دلخور بود گفت: دم رفتن حرفهای قشنگ بزن پسرم،ایشالا به سلامتی میری و زود هم برمی گردی.
آن وقت من کاسه آب را خالی کردم پشت سرش و بعد مامان زیر قابلمه عدس پلو را خاموش کرد که دست نزده روی گاز مانده بود.بادکنک های نصفه بادشده و کاغذکشی هایی که افتاده بود وسط اتاق و ساک لباس های توحید که از بس برای رفتن عجله کرد ، جامانده بود ،بغضم را شکست.لباس هایش را بردم توی حمام و همه را با گریه شستم.
چهل روز بعد خبرش را آوردند که مفقود شده،که شهید شده ولی خبری از جنازه نیست.بعد هم تسلیت گفتند و تمام!به همین راحتی پرونده کسی مثل توحید جاوید، بسته شد.
غلتی می زنم و لبم را می جوم.تمام این پنج سال مثل یک کابوس بود.مثل یک عذاب دائمی و تمام نشدنی.و من هرروز از قبل شکسته تر شدم.با اینکه سی ساله ام، پنجاه ساله به نظر می رسم.همیشه غمگینم و افسرده، دیگر توی این دنیا به این بزرگی دل من به هیچ چیز خوش نیست .
حالا هم که کسی پیدا شده که حاضر است دنیارا بریزد بپای من..ادعای عاشقی ماهان هم حرف کمی نیست و همه می دانند که چقدر دوستم دارد.حتی قول داده از پدری هم برای بچه ها کم نگذارد .اما من هنوز گیجم و بلاتکلیف!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

28,000 تومان

خلسه عشق ( نشر علی)


کتاب خلسه ی عشق

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

24,000 تومان

در امتداد حسرت (نشر علی)


نام کتاب: در امتداد حسرت
نویسنده کتاب:طیبه امیر جهادی
ناشر کتاب: نشر علی
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: دهم
تعداد صفحات کتاب: 680 صفحه
شابک کتاب:9789641930396
تیراژ کتاب:600

قسمتی از کتاب در امتداد حسرت نشر علی
نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه یاسی خانم، چرا دمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟ - نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد می کنه فقط همین؟ خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها! چشمامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط زود تر منو برسون خونه. مهرداد با لب و لوچهء آویزان گفت: بداخلاق، نازک نارنجی. تا زمانیکه به خانه برسیم دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. جلوی درب با دلخوری از هم خداحافظی کرده و من پیاده شدم. بی حوصله و بی حال کلید را بیرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتی داخل خانه پا گذاشتم نیلوفر خوشحال جلو دوید و گفت: - سلام یاسی جون، می دونی کی اومده؟ اگه گفتی جایزه داری؟ لبخند زنان جواب دادم: سلام فسقلی، کی اومده که باعث شده تو تا این وقت شب بیدار بمونی؟ مگه فردا مدرسه نداری؟ - چرا؟ ولی از خوشحالی نتونستم بخوابم. قبل از این که حرفی بزنم مامان هم به هال آمد و سلام کرد. نگاهی به صورتش انداختم، پکر و گرفته به نظر می رسید. برای همین در جواب نیلوفر گفتم: حتما دایی اینا اومدن. آخه مامان از زندایی مونا که آدم فضولی بود خوشش نمی اومد. نیلوفر نچی کرد. گفتم: خاله اینا؟ - نه. - مامان بزرگ اینا؟ نیلوفر که دختر زیبا و شیرین زبانی بود خنده ای کرد و گفت: وای یاسی جون، تو چقدر خنگی. مامان با اخم و تشر جواب داد: بی ادب این چه طرز حرف زدن با بزرگتره. همین که سرمو بلند کردم تا جواب مامان رو بدم از دیدن کسی که پشت سر مامان ایستاده بود حیرت کردم. به چشمهای خودم اطمینان نکردم و چند بار باز و بسته کردم ولی نه واقعیت داشت، اصلا باورم نمی شد بعد از سالها دوباره ببینمش. سرم به دوران افتاد و احساس کردم خانه دور سرم می چرخد، برای حفظ تعادلم روی زانوهام نشستم و خیره نگاهش کردم. نسبت به هفت سال قبل کمی شکسته شده و کمی هم از مو های سرش ریخته بود و تار های سفید لا به لای موهایش خودنمایی می کرد و این بر جذابیتش افزوده بود. اون روز ها دیوانه وار دوستش داشتم و عاشقش بودم. وقتی در کنارش قدم بر می داشتم به وجودش افتخار می کردم و فخر می فروختم ولی حالا سر پا نفرت و انزجار بودم و هرگز در مخیله ام نمی گنجید که یکبار دیگر ببینمش. آه سینه سوزی کشیدم و پرسیدم: برای چی اومدی؟ - اومدم شما ها رو ببینم. پوزخندی زدم و گفتم: ماها رو؟! اون هم بعد از این همه سال. متاسفم خیلی دیر فیلت یاد هندوستان کرده. سرش را پایین انداخت و گفت: قبول دارم که خیلی دیره و اشتباه کردم ولی باز هم اومدم جبران گذشته رو بکنم. یاسی جون، من شما ها رو خیلی دوست دارم. خنده ی کشداری کردم و گفتم: یاسی جون، یاسی جون. سپس با فریاد ادامه دادم: نگو یاسی جون، یاسی مرده. در واقع تو کشتیش، اون موقع که ترکمون کردی و رفتی و ما رو تو دریای غم رها کردی. با نفرت بهش خیره شدم و گفتم: ما رو دوست داری؟ معلومه، هفت سال سراغی از ما نگرفتی. تو می دونی تو این مدت چه بلایی سر ما اومده. بخاطر تو در به در شدیم، آوارگی کشیدیم. می دونی چه بدبختیا کشیدیم، از هر کس و ناکس حرف شنیدیم و دم نزدیم و تحمل کردیم. نه آقا جون دیگه حنات پیش ما رنگ نداره، حالا هم برو همون جایی که بودی. بی اختیار با یاد آوری گذشته اشکم سرازیر شد، برای همین به سمت اتاق دویدم و درب را پشت سرم قفل نمودم و همانجا نشسته و زار زار گریه می کردم. پشت درب ایستاده بود و التماس می کرد و می گفت: یاسی، خواهش می کنم درب رو باز کن، می خوام باهات حرف بزنم. من هم خیلی عذاب کشیدم، باید همه چیزو برات توضیح بدم. با تمام توانم فریاد کشیدم و گفتم: از اینجا برو، حتی نمی خوام صداتو هم بشنوم. سکوتی سنگین بر فضای خانه حاکم شد. وقتی حسابی گریه کرده و سبک شدم بدون اینکه لباسامو از تنم در بیارم، سیگاری روشن کرده و روی تخت دراز کشیدم. از حرص پک محکمی به سیگار زدم و با حلقه های دود سیگار که به هوا می رفت من هم به گذشته پر کشیدم. از بچگی یعنی از وقتی که خاطرات بر ذهنم حک می شد وضع زندگیمون آشفته بود. و این نابسامانیها زمانی به اوج خود رسید که من هفت سال داشتم، درست هم سن و سال نیلوفر. هیچ وقت اون روز ها را فراموش نمی کنم. بابا هر شب به بهانه های مختلف مامان رو به باد کتک می گرفت و سیاه و کبودش می کرد. یک روز اونقدر کتکش زد که خون از بینی اش جاری شده بود. با روسری داشت خفه اش می کرد، از ترس، پایش را گرفته و التماس می کردم: بابا تو رو خدا، مامان رو نکش. تا اینکه مامان از وضع حاکم خسته شد و دست منو گرفت و به خانه مامان بزرگ رفتیم. خیلی دلم می خواست علت اون همه دعوا و مرافه ها رو بدونم. یک روز که جمعه هم بود، خاله مرجان و همسرش و همین طور دایی محمد و زندایی همراه سامان به آنجا آمدند. من و سامان در گوشه ای مشغول بازی بودیم که طبق معمول نیش و کنایه زندایی مونا نسبت به مامان شروع شد، هر دقیقه متلکی بار مامان می کرد و می خندید. تا اینکه گفت: مریم جون، چرا خودتو این همه عذاب می دی، یک دفعه طلاق بگیر و خودتو خلاص کن. مامان هم جواب داد: اگه یاسی نبود حتما این کار رو می کردم ولی الان نمی تونم. زندایی خنده کشداری کرد و گفت: گور پدر بچه. مگه باباش چه گلی به سرت زده که بچه اش بزنه. بسپار دستش تا پدر خودش و عشقش رو در بیاره. مامان وای نگو، نمی تونم جگر گوشه ام رو بسپارم دست اونا، هر روز نا مادری شکنجه اش کنه. و بدنبالش شروع به گریه کرد. اون لحظه از شنیدن کلمه نا مادری فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. یک دفعه احساس کردم همه جا سیاه و تاریک شد، طوریکه قادر به دیدن نبودم. وقتی چشم باز کردم بغل مامان بودم و بقیه هم دور سرم جمع شده بودند. هر کس اظهار نظری می کرد، یکی می گفت: غذا کم می خوره برای همین ضعف کرده. دیگری می گفت حتما درس بهش فشار می یاره ... ولی من نگاهی به صورت غمگین و اشک آلود مامان انداختم، سپس دستامو دور گردنش حلقه کرده و گریه کنان گفتم: مامان تو رو خدا منو از خودت جدا نکن. درسته که من بابا رو هم دوست دارم ولی می خوام پیش تو بمونم. خواهش می کنم منو نده دست اونا، من بدون تو می میرم. به خدا قول می دم دیگه شیطونی نکنم. باور کن دیگه اذیتت نمی کنم و دختر خوبی می شم. به خدا راست می گم مامان.


44,000 تومان

در پس نقاب ( نشر علی)


کتاب در پس نقاب
بخش اول( فری پپه)
تقه ای به در خورد ومتعاقبش صدای ظریف
معصومه: _ هانی جون پشت خطی داری! دستم به طرف گوشی رفت اما با جمله ی بعدی معصوم، روی گوشی خشک شد.
_ ولی خودشو یه چیز عجیب غریبی معرفی کرد!
_چی مثلاً؟!
_ می گه حسن تا به تا، فکر کنم سرِکاریه! گل از گلم شکفت؛ باز به سرِحسن زده بود که به یاد گذشته ها خودش را "تابه تا" لقب بدهد! دستم را توی هوا تکانی دادم تا معصوم را مرخص کنم وبه محض بسته شدن در اتاق، خندان و سر حال گوشی را بلند کردم:
_الو حسن؟
_بَهَ...، داش فری خودمون، سام علیک، چه طوری رفیق؟ لبخندم غلیظ تر شد و به طعنه گفتم:
_علیک سلام، اِاای از احوال پرسی ِ دوستان پُر بَدک نیستیم!
_تیکه می ندازی نا لوطی؟!
_قابل دار نیست داش حسن! صدای خنده ی آشنای حسن، در گوشی پیچید:
_بنداز بآاا، بنداز؛ نیست دنیا کم تیکه بارِمون کرده، یه چند تا رفیق فابَم تُو این دنیا داریم که دم به دقیقه رو دست زمونه بلند می شن. نیش هایم تا بنا گوش از هم باز شد و سر حال تر از قبل جواب دادم:
_آخیش حسن، یادش بخیر؛ تُن صدات، گِله گذاریت، حتی مظلوم نماییات،همه چیت هنوز مثل اون روزاست! می دونی چند وقته یه سراغی ازما نگرفتی بی مرام؟! بی غل وغش خندید و با همان لحن شوخ ِهمیشگی اش گفت:
_نمیری الهی، تو هم که آاای دل رحم ونازک طبع(!) واسه همین حسابی بی قرار دیدنم شدی، ها؟! مثل خودش بلند بلند و کش دار خندیدم؛ راست می گفت حسن، تنها صفتی که درمن وجود نداشت، همان دل رحمی و نازک طبعی بود. قانون بقا به من یاد داده بود که دل رحمی و شفقت و اینطور اداها، برابراست با گرفتاری و مصیبت و در به دری! حسن که دید جز خنده ی من جوابی عایدش نشد، صدایی صاف کرد و جدی تر از قبل گفت:
_از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است؛ می خوام بیام محل کارِت، اجازه هس؟ من هم جدی شدم و با کنجکاوی پرسیدم:
_چیزی پیش اومده؟... مشگلی ، گیروگوری؟! حسن با اطمینان و به همان تکیه کلام مختص به خودمان جواب داد:
_نه بااآ؛ مشکل کجا بود؟
_ پَ چی؟
_خوش خبریه رفیق! گمونم یه پروژه ی نون و آبداربه پستت خورده؛ پول خوبی توشه!هستی؟ رفتم توی فکر و با کمی تردید پرسیدم:
_منظورت چطور پروژه ایه؟...آخه تو که.... وسط حرفم را قیچی کرد:
_نه بآاا، واسه خودم که نیست، کار مربوط به یکی از رفقاست!
_آدم مطمئنیه؟
_مطمئنش می کنیم!
_ پس صبر کن یه نیگاه به دفترم بندازم بینم کی وقت خالی دارم. صدای سوت ِکشدار ِحسن از پشت گوشی بلند شد، بعد هم به طعنه وشوخی گفت:
_اوکی بآاا بنداز؛ چه با کلاس شده این رفیق فاب ِ ما، واسه وقت ملاقات دادن به حسن تا به تام باس دفتر دستکشو نیگا کنه! خندیدم و به اعتراض گفتم:
_جفنگ نگو حسن! می خوام یه موقع بیای که لااقل وقت کنیم یه ساعتی بشینیم وَرِدلِ هم، اشکالی داره؟
_آها پس اینو بگو،... بابا دمت گرم! حالا بالآخره کی بیام داداش؟
_گوش کن حسن!
_هان؟... بنال!
_ این ورا آفتابی شدی حواست باشه عین بچه آدم حرف بزنیا!
_دَستِ شما مرسی؛ بنده کِی تا حالا بوده که غیر آدمیزاد نطق کرده باشم؟! حرصم گرفت، نفسی از سرِغیظ بیرون دادم و گفتم:
_خنگ شدیا! می گم یهو جلو همکارام بند و آب ندی، هی داش فری داش فری راه بندازی! گرفتی؟
_آره بآاا...حالیمه؛ اون جا شما خانوم خانوما ریحان خانوم تشریف دارید، حواسمون جَمعه آبجی! خندیدم وگفتم:
_ دِ دیدی خیط کاشتی؟... هانی!
_جااان؟!..با من بودی؟! ادای خودش را در آوردم:
_نه بآاا، آخه توی سیبیل کلفت چیت به هانی؟! منظورم این بود که اینجا فقط منو به اسم هانی می شناسن، حالا افتاد یا بازم کجه ؟
_ آی قربون اون اسمای شیش و هشتت بشه حاجیت، کی می ره این همه راهو؟! تو هم که یه طومار اسم واسه خودت ردیف کردی!
_ خارج از شوخی، لازمه حسن؛ اینطوری امنیتش بیشتره!
_اوکی هانی خانوم، اوکی. لبخندی زدم و با تأکید گفتم:
_ نه بآاا، بین خودمون تا آخرش همون فری پپه! شلیک خنده ی حسن بود که به هوا بلند شد: ای ول؛ بیستی به مولا،بیست(!) خوشم می آد هیچ وقت اون روزا رو فراموش نکردی! پلک هایم روی هم نشست و با همان حال و هوای حسن، تأکید کردم:
_ هیچ وقت داش حسن، هیچ وقت! بعد از لختی درنگ، پلک هایم باز شد و در حالی که سعی داشتم حواسم را دوباره به بحث اصلی بدهم، گفتم:
_خب، بگذریم رفیق، سه شنبه ساعت سه بعد از ظهر خوبه؟
_دمت گرم، پس سه شنبه می بینمت!
_هستیم در خدمتت.
_راستی فری؟
_جان؟
_این یارو رو هم با خودم می آرم، اوکی؟
_کار برا اونه؟
_آره دیگه، پَ چی؟
_بیارش، فقط روشنه که؟
_روشنشم می کنیم!
_ پس تا سه شنبه.
_خیلی چاکریم به مولا!
_ما بیشتر، یاعلی!
_علی یارت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

46,000 تومان

در حرم یار ( نشر علی)


کتاب در حرم یار
عاقد رو به آن‌ها گفت:
ـ مدت دار؟
مرد جوان شتاب‌زده گفت:
ـ بله.
عاقد از پشت شیشه‌ی عینک آن دو را برانداز کرد و سپس گفت:
ـ چه مدت؟
نگاه مرد جوان به راتا کشیده شد. راتا مضطرب زمزمه کرد:
ـ همین یکی دو روزه دیگه.
لحظه‌ای جا خورد، ناگهان التماس در نگاهش موج زد و گفت:
ـ شش ماه، باشه؟
راتا مبهوت و هراسان گفت:
ـ از همین اول کاری داری می‌زنی زیر قولت! مثل اینکه یادت رفت فقط تا مدتی که من خونه پیدا...
حرفش را برید و گفت:
ـ باشه دو ماه، دیگه هم چونه نزن چون معلوم نیست چقدر طول بکشه خونه‌ی مناسبتو پیدا کنی.
شتاب‌زده گفت:
ـ ولی...
نفسش را پر صدا بیرون داد و پر التماس و دلخور گفت:
ـ راتا! تو که هر چی گفتی من گفتم چشم، خواهشاً دیگه با این ترس بی‌موردت روزمونو خراب نکن.
با شنیدن این جمله گویا قانع شود به ناچار سکوت کرد. سکوتی پر تردید. چه کسی می‌دانست این عقد موقت آرامش دل بی‌قرارش است فقط اگر این وجدان حراف دست از ملامتش بردارد. عاقد صیغه‌ با مدت معین دو ماه را جاری کرد و نفس راحتی از سینه‌ی مرد جوان برخاست. وجدان راتا همچنان در اعتراض بود و جو محضر را برایش نفس‌گیر کرده‌ و حال جسمی‌اش را به بند می‌کشید. به محض اینکه بلند شد تا همراه شوهر موقتش از محضر خارج شود ناگهان یاد زمانی افتاد که در آستانه‌ی ازدواج بود و پدرشوهرش خواست تا روز جشن عقدشان صیغه بمانند و پدرش گفت «من اصلاً دلم نمی‌خواد دخترم صیغه بمونه.»
ناگهان حس کرد زیر پایش خالی شد. چهره‌ی مرتضی و پدر جلوی چشمانش آمد. شرم تمام وجودش را پر کرد. او چه می‌کرد؟ آیا او همان راتای گذشته بود؟ چطور به همین راحتی از اعتماد خانواده‌اش سوء‌استفاده می‌کرد؟ اگر پدر می‌فهمید که او شبی را در خانه‌ی مجردی‌اش نگذرانده و به جای آن صیغه‌ی مردی شده و در خانه‌ی او شب را به صبح رسانیده چه می‌کرد؟ دلشوره به جانش افتاد. حالت تهوع سراغش آمد و هنوز پله‌های محضر را کامل نپیموده بود که حس کرد سرش گیج رفت. از دیوار کمک گرفت. مرد جوان سراسیمه بازویش را گرفت و مضطرب و نگران گفت:
ـ چی شدی راتا؟
بی‌رمق نگاهش کرد و گفت:
ـ چیزی نیست. نمی‌دونم چرا یهو سرم گیج رفت!
درحالی‌که کمکش می‌کرد از پله‌ها پایین بیاید، گفت:
ـ احتمالاً فشارت افتاده.
سکوت را ترجیح داد. حق با او بود فشارش افتاده بود. فشار وجدانش، فشار عقایدش، فشار حیائش. طولی نکشید به کمک او داخل اتومبیل نشست و سعی کرد بر اعصاب متزلزل خود مسلط شود. گویا مرد جوان هنوز نگرانش بود که به محض اینکه پشت فرمان اتومبیل نشست، نگاهش را به او دوخت و مضطرب گفت:
ـ راتا جان! چرا این‌طوری شدی؟
همین جمله کافی بود تا بغض کند. نمی‌توانست در برابر این وجدان معترض و این نگاه مهربان و نگران سکوت اختیار کند. انگار از اعتراض وجدان به این مرد بگوید وجدان را خفه کرده است که گفت:
ـ حس بدی دارم. حس می‌کنم دارم از اعتماد خانواده‌م سوء‌استفاده می‌کنم.
دست دراز کرد. دست راتا را گرفت و در دست فشرد و گفت:
ـ این چه حرفیه؟ اولاً تو گناهی مرتکب نشدی. دوماً من که نمی‌خوام ازت سوءاستفاده کنم. راتا! قول بده به هیچی فکر نکنی. خواهش می‌کنم تو همین لحظه زندگی کن، تو همین لحظه که با هم هستیم، بیا و بذار این مدت بهمون خوش بگذره.
تا حدودی آرام شد و با تکان سر تأیید کرد. گویا او هم خیالش راحت شود، اتومبیل را به حرکت در آورد و گفت:
ـ بریم خونه‌ی من استراحت کن.
راتا شتاب زده گفت:
ـ پس بنگاه...
مستقیم نگاهش کرد و گفت:
ـ راتا جان! با این حالت؟ بریم یه خرده استراحت کن بهتر که شدی می‌ریم.
حق با او بود. با آن حال و روز نمی‌توانست قدمی راه برود چه برسد به گشتن برای پیدا کردن خانه‌ی مناسب. به صندلی اتومبیل تکیه زد و چشم‌هایش را بست. دلش خواب می‌خواست و آرامش. اگر وجدان امانش می‌داد. اگر عقلش آن قدر با دلش نمی‌جنگید و سکوت می‌کرد. دقایقی در سکوت به جدال دل و عقل و وجدان گوش کرد. نه فایده‌ای نداشت. گویا آرامش بر او حرام بود. حال که کنار مرد ‌ایده‌آل زندگی‌اش هم بود باز آرامش را این عقل بی‌احساس و این وجدان معترض حرامش می‌کردند. با اکراه چشم باز کرد و بالاجبار عقل گفت:
ـ می‌گم کاش برم خونه‌ی خودم.
نگاهش را از خیابان گرفت و متعجب گفت:
ـ چرا؟!
پر بهانه گفت:
ـ آخه من غیر لباس تنم، لباس دیگه‌ای ندارم.
لبخندی زد و گفت:
ـ همین حالا می‌خرم برات.
انگار هنوز عقل بر دل پیشتاز بود که مستأصل گفت:
ـ نه آخه خیلی عرق کردم. باید برم دوش بگیرم.
گویا حالش را فهمید. لبخندی گوشه‌ی لبش آمد و گفت:
ـ می‌ریم خونه، تو دوش بگیر منم تو این فاصله می‌رم برات لباس می‌خرم. دیگه چی؟
ـ نه من این‌طوری راحت نیستم.
لبخند شیطنت‌باری زد وگفت:
ـ خب منم اون طوری راحت نیستم. حرف برگشت رو نزن.
دیگر نه حال اعتراض را داشت و نه رغبت آن را. این سکوتش، مرد را هم راضی می‌کرد. کمی بعد اتومبیل را جلوی مجتمعی مسکونی متوقف کرد و رو به راتا گفت:
ـ کمکت کنم پیاده شی؟
هنوز هم از کاری که کرده بود مطمئن نبود که گفت:
ـ نه می‌تونم، فقط... فقط همسایه‌ها من و تو رو با هم نبینن... می‌ترسم برات بد شه.
استرس راتا بی‌قرارش می‌کرد. لبخندی زد و گفت:
ـ هیچ‌کی ما رو نمی‌شناسه. نگران نباش، پیاده شو.
سعی کرد نگران نباشد، همان‌طور که او می‌خواهد. با هم وارد مجتمع شدند. مجتمعی پنج طبقه‌ و تک واحدی. سوار آسانسور شدند و او دکمه‌ی سه را فشرد. راتا در دل دعا می‌کرد کسی آن‌ها را با هم نبیند. آن‌قدر دلهره‌ی این موضوع را داشت که به محض اینکه او کلید انداخت و در را باز کرد بی‌تعارف وارد آپارتمان شد و آرزو کرد هر چه سریع‌تر این در بسته شود قبل از اینکه توسط همسایه‌ها دیده شود.
به دنبال راتا وارد شد، در را پشت سر بست و گفت:
ـ خوش اومدی.
تنش‌های بی‌پایان کار خود را کرد و توان و رمق راتا را تا حد قابل توجهی کش رفت. پاهایش به زحمت او را تا کنار مبلی کشاندند. گویا باز فشارش می‌افتاد. روی مبل نشست و گفت:
ـ ممنون.
به راتا نزدیک شد. به چهره‌ی رنگ پریده‌اش نگاه کرد و گفت:
ـ مثل اینکه حالت خوب نیس!
با تکان سر تأیید کرد و با نگاهش مرد جوان را که به سمت آشپزخانه می‌رفت بدرقه کرد.
طولی نکشید با لیوانی آب قند در دست در حالی که پر صدا هم‌اش می‌زد از آشپزخانه خارج شد. با نگاه نگرانش راتا را کاوید و لیوان را به سمتش گرفت و گفت:
ـ بخور و به هیچی فکر نکن.
بالأخره وجدانش پیروز میدان شد. بغض‌آلود نگاهش کرد و گفت:
ـ اشتباه کردیم. من نباید...
به حرفش آمد و گفت:
ـ بخور. بعد هم برو استراحت کن. تو خسته‌ای راتا.
پیشنهاد خوبی بود. دیگر کار از کار گذشته بود. فقط امیدوار بود تا پیدا شدن خانه‌ی مناسب این مرد روی قولش بماند و حریم بینشان را لگدمال هوس نکند، پس در سکوت جرعه‌ای نوشید.
دست دراز کرد و گفت:
ـ دستت رو بده به من و بلند شو.
نگاهش به دست او کشیده شد. همان دست مردانه‌ای که دلش ضعف می‌رفت برای لمسش. دستش را حرکت داد. ناگهان پشیمان شد و به جای گرفتن دست او، دست به زانو گرفت و در یک حرکت سریع بلند شد و هم‌زمان گفت:
ـ ممنون... می‌تونم.
دست ناکامش را پس کشید. به سمت اتاق‌خواب رفت و گفت:
ـ بیا اینجا.
به دنبالش رفت. نگاهی به اتاق‌خواب انداخت. در دل آرزو کرد تخت مشترک نبیند که با دیدن تخت یک نفره و یک دستگاه کامپیوتر روی میز در آن اتاق، خیالش راحت شد و بی‌توجه به آن یکی اتاق خواب که از قضا درش بسته بود، وارد اتاق شد. چادرش را درآورد و روی تخت نشست.
هنوز نگاهش نگران بود وقتی گفت:
ـ راتا! می‌خوای بریم دکتر؟
ـ نه حس می‌کنم بهترم.
کنارش نشست و گفت:
ـ مطمئنی خانومی؟
آخ که دلش بی‌امان بر خود لرزید، از این فاصله‌ی پوچ و این عطر مردانه و این نگاهی که تا مغز استخوان وجدانش را می‌شکاند و غوغا می‌کرد در وجود ناآرامش. سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ آره. فکر می‌کنم حق با توئه، من فقط نیاز به استراحت دارم. می‌شه بخوابم؟
منظور راتا را خوب فهمید. بلند شد و گفت:
ـ آره راحت بخواب، در رو می‌بندم تا با آرامش بخوابی. من می‌رم بیرون خرید، تلفن خونه رو می‌کشم که بیدار نشی. بهتره گوشیتو خاموش کنی.
ـ ممنون.
وقتی او از اتاق خارج شد و در را بست، حس کرد آن قدر آرامش دارد که می‌تواند ساعت‌‌ها بخوابد. همین که مرد جوان تنهایش بگذارد اما حضور داشته باشد، همین که بی‌دریغ محبت کند اما طبق قولش دست درازی نکند، همین برای آرامش وجدان زنی که مدت‌هاست تنها و مطلقه، کفایت می‌کند. برای زنی که بارها دلتنگی برای این مرد، آرام و قرارش را ربوده بود، کافیست. همین که آن دو بتوانند بی‌دغدغه و دوستانه با هم باشند، کافیست. بلند شد و مانتو و مقنعه‌اش را در آورد که گوشی‌اش لرزید. پیرزن صاحب خانه‌اش بودکه نگرانش شده بود. راتا عذرخواهی کرد و گفت:
ـ ببخشید یادم نبود خبرتون کنم. من یه کاری برام پیش اومده چند روزی خونه‌ی یکی از دوستام می‌مونم. ضمناً دنبال خونه هم هستم.
ـ ببخش مادر. اصلاً دلم نمی‌خواست آواره بشی. ولی وقتی آدم پیر می‌شه دیگه اختیارش از دستش خارج می‌شه. بچه‌هام به حال خودم نمی‌ذارنم وگرنه من پیرزن با همین خونه و خاطراتش خوش بودم دیگه آخر عمری خونه فروختنم چی بود؟
ـ اصلاً نگران من نباشین مادر. من ناراحت نشدم. بچه‌های شما هم حق دارن.
آرام بر در ضربه زد و راتا را صدا کرد. راتا همان‌طور که با تلفن حرف می‌زد، شتاب زده در را باز کرد و با اشاره از او خواست سکوت کند. به محض اینکه بعد از کمی تعارف با صاحب خانه‌اش خداحافظی کرد، مرد جوان کنجکاوانه پرسید:
ـ مامانت بود؟
ـ نه صاحب خونه‌م بود... نگران شده بود.
نگاهی به اندام و قامت کشیده‌ی راتا، به موهای کوتاهش، به چهره‌ی دلنشین و خواستنی‌اش انداخت. لبخندی زد و گفت:
ـ موی کوتاه خیلی بهت می‌آد.
راتا تازه متوجه پوشش خود شد. از نگاه تحسین برانگیز و گیرا و پرمنظور مرد جوان تمام تنش داغ شد و شرم وجودش را تسخیر کرد. سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ کار داشتی؟
ـ می‌خواستم بپرسم غیر لباس چیز دیگه‌ای لازم نداری؟
ـ نه ممنون.
لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:
ـ زود بر می‌گردم.
با رفتن او فرصت یافت دوش بگیرد. از حمام بیرون آمد و با سشواری که از قبل روی مبل بود موهایش را خشک کرد. روی تخت دراز کشید. پلک‌هایش سنگین شد. چند روز بود که درست نخوابیده بود؟ خوب که فکر می‌کرد می‌فهمید از همان روزی که یاد گرفت به عشق دیدن روزانه‌ی این مرد چشم باز کند، خوب نخوابیده بود. دیدن روزمره‌ی او تزریق هیجان و حیات بود در رگ‌های دلی که مدت‌ها بود از بی‌مهری و شک و تردید قندیل بسته بود. چشم‌هایش را بست و این بار خوابید. گویا وجدانش هم خسته بود که سکوت کرد.
از آن سو مرد جوان هم به چند مرکز خرید سر زد. چند دست لباس و مقداری میوه و مواد غذایی خریداری کرد و به خانه بازگشت. کلید انداخت و وارد شد. آهسته صدا کرد:
ـ خانومی! بیداری؟
اما جوابی نشنید. خریدها را در آشپزخانه و نایلون محتوای لباس او را روی کانتر گذاشت و تا کنار در اتاق او پیش رفت. آرام در اتاقش را باز کرد. رها انگشتانش را در هم قلاب کرده و زیر سر گذاشته و زیر ملحفه دمروار و معصومانه خوابیده بود. دلش برای با او بودن ضعف رفت اما نخواست اعتماد راتا را از دست بدهد پس بر خواهش دل، قفل سکوت زد. به آشپزخانه برگشت و خریدها را جا به جا کرد و هرازگاهی با علم نبودن راتا در زاویه‌ی دیدش اما باز از همان آشپزخانه اتاق او را نگاه کرد گویا این قفلی که بر دل کوبید مدت‌ها بود که زنگار گرفته و هرز شده بود که به همین راحتی با ندیدن راتا باز شد و بهانه طلب. پس بی‌درنگ مقداری میوه شست و انگار بهانه‌ای برای بیدار کردن او پیدا کرده باشد، مشتاقانه به سمت اتاقش رفت. وارد شد و تا کنار تخت جلو رفت. کنار تخت زانو زد. دقایقی او را نگاه کرد. چقدر دلتنگ او بود! چقدر جای خالی او در زندگی آزرده بودش! چقدر به او محتاج بود! به حضورش و به محبتش. کاش آن قول مسخره را هیچ‌وقت به راتا نمی‌داد تا اینک که بعد از مدت‌ها سوختن در عطش داشتن او، داشتش، یه دل سیر از جام وجود او سیراب می‌شد. طاقت از کف برید. سرش را جلو برد. زیر لب گفت:
ـ لعنت به قولی که بی‌جا داده بشه.
بی‌اعتنا به وجدان، در میان رقص مهیج دل، آرام بر موهای او بوسه زد. ناگهان صدای زنگ آیفون، آرامش او و معشوقه‌ی خفته‌اش را بر هم زد. سراسیمه به سمت آیفون دوید تا راتا از صدای آن بیدار نشود. گوشی آیفون را برداشت و گفت:
ـ کیه؟!
و ناباورانه ادامه داد:
ـ مامان شمایین؟!... اتفاقی افتاده اومدید اینجا؟!... در رو باز کنم؟!... آهان... نه باشه چشم. بفرمایید بالا.
اما راتا از صدای زنگ آیفون بیدار شده و با حالتی منگ محو دیدن محیط جدید اطرافش بود که با شنیدن این جمله‌ی وی در جا خشکش زد. تمام وجودش در وحشت غرق شد وقتی مرد جوان کفش‌هایش را آورد و درحالی‌که به دستش می‌داد، سراسیمه گفت:
ـ نگران نباش مامانه. می‌دونم که زود می‌ره... اصلاً می‌خوای تو رو ببینه مشکلی نیست. می‌گم کار داشتی اومدی.
راتا شتاب زده و هراسان گفت:
ـ دیوونه شدی؟ کار داشتم اونم تو خونه‌ی تو؟ مثلاً چه کاری؟ خاک تو سرم من با مامانت رودروایستی دارم الان راجع به من چی فک می‌کنه؟... من می‌ترسم.
دستش را گرفت و گفت:
ـ نترس عزیزم. تو همین اتاق بمون. دس به سرش می‌کنم تا بره.
ضربه‌ای که به در آپارتمان خورد ضربان قلب راتا را بالاتر برد و رنگ صورتش را به وضوح پراند.
خودش هم مضطرب بود. اصلاً انتظار آمدن مادر را آن هم دقیقاً در این تایم نداشت اما برای آرام کردن راتا هم که بود گفت:
ـ راتا! نگران هیچی نباش. متأسفم.
و اندکی برای اطمینان دادن به او سر انگشتانش را فشرد و سپس رها کرد و در چشم بر هم زدنی اتاق را ترک کرد و در را هم بست. راتا سراسیمه لباس‌هایش را پوشید. کفش و کیفش را همچنان در دست داشت. صدای مادر او را می‌شنید:
ـ تو کجایی پسر؟ چند شبه پیدات نیست

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

37,000 تومان

در میان مه ( نشر علی)


کتاب در میان مه
روی صندلی بین دو سرباز نشسته و نگاه ماتش به روبرو بود. جایی که پشت میز بزرگ و بلندی ,قاضی دادگاه میان مستشارانش نشسته و از پشت عینک به برگه های مقابلش زل زده بود. کسی حرفی نمیزد و انگار بقیه هم مثل او ضربان قلبشان از پرش تند چشمانشان پیدابود. بیشتر از همه ,مادرش,سودابه که با یک ردیف فاصله روی صندلیهای کناری مثل راهبه ای ملتمس دستانش را مقابل صورتش گرفته و با دلهره منتظر اعلام حکم بود. آخرین حکم,بعد از تایید دیوان عالی. دیگر جایی برای اعتراض هم نداشت. اینبار هر چه میشد,همان بود.
قاضی سرش را بلند کرد و نگاهی به حضار مقابلش انداخت. جهانگیر با ناامیدی به دنبال رگه هایی از عفو در چشمانش بود. اما او مثل تمام مدت دادرسی همچنان جدی و تا حدی هم اخم آلود بود.
نفس بلند جهانگیر در سکوت وهم آور فضا پیچید. با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و با سستی به صندلی تکیه داد. دانستن اینکه چه حکمی برایش داده بودند,زیاد سخت نبود. بعد از سه بار دادرسی ,حتما بازهمان حکم ترسناک گذشته تایید شده بود.به قول بچه های هم بندی , ساعت چهار صبح آزاد میشد!!!با این فکر بی اختیار پوزخند زد. زیر تیغ بود. یعنی ....اعدام!!!
منشی دادگاه حکم را از قاضی گرفت و کمی بعد با صدای رسایی گفت:آقای جهانگیر فرزام لطفا قیام کنید!
پاهایش توان ایستادن نداشت.قاضی چه میدانست که این آخرین جان بدنش بود. ناله مادرش بلند شد و به دنبال آن گریه های آرام شیدا,نامزدش که کمی عقب تر نشسته و با چشمانی خیس به اوخیره مانده بود. جهانگیر همه توانش را جمع کرد و با بی حالی بلند شد. دستهای سردش خیس عرق بودند و قلبش بازهم تند میکوبید. تند تر از وقتی که کنار جنازه بی روح پدرش بهت زده به چاقوی خونی دستش خیره شده بود. آن وقت بیشتر دستش میلرزید ,اما حالا فقط خیس عرق بود.به پویان نگاه کرد.او هم حال بهتری نداشت. سرد و ساکت با دو صندلی فاصله در خود فرو رفته و به جهانگیر خیره مانده بود. او با سختی قد راست کرد و با چشمانی بی فروغ به منشی دادگاه خیره شد. لحظه ای بعد که برایش به اندازه همه سالهای زندگیش طول کشید,منشی برگه تا شده را باز کرد و با صدایی رسا خواند: جناب آقای جهانگیر فرزام,با توجه به جلسات متعدد بازجویی وارائه گزارش بازپرس پرونده و بررسی ادله موجود و استماع دفاعیات وکیل محترم و صدور کیفرخواست دادستان ,بعد از سه بار دادرسی و با توجه به درخواست تجدید نظر شما از احکام صادره گذشته و دستور دیوان عالی کشور برای دادرسی مجدد و نظر به آراء پزشکان معتمد دادگاه و اظهارات رییس زندان مبنی بر محجوریت شما, این شعبه شما را فاقد اختیار لازم در ارتکاب بزه انجام شده دانسته و تا تایید صحت عقلی,جهت طی مراحل درمانی, شما را به آسایشگاه روانی معرفی می نماید. بدیهی است که این حکم از همینک لازم الاجرا میباشد.
جهانگیر با چشمانی ریز شده به منشی میانسال دادگاه خیره شد. احساس میکرد گوشهایش درست نشنیده بود. بی اینکه بداند کمی به جلو خم شد. انگار میخواست او دوباره آن حکم را بخواند.اما قاضی با آن چکش معروفش روی میز کوبید و با صدای بلند و سردش گفت: ختم جلسه دادرسی را اعلام میکنم.
شعله با صدایی جیغ مانند فریاد کشید: امکان نداره. شما تبانی کردین. رشوه گرفتین.
جهانگیر با همان وجود شوکه و مبهوت به عقب برگشت. شعله کنار مادرش ,تهمینه ایستاده بود و با نفرت نگاهش میکرد. قاضی از جایش بلند شد و او دوباره فریاد کشید: این حکمش اعدامه. پدر منو کشته. من شکایت میکنم. میرم پیش رییس قوه قضاییه. من از این قاتل نمیگذرم.
قاضی بدون توجه به فریادهای او در معیت مستشارانش از دادگاه بیرون رفت و سربازی که کنار جهانگیرایستاده بود دستبند را مقابلش گرفت. نگاه او از شعله کنده شد و باز هم به آن دستبند فلزی سرد خیره شد

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

65,000 تومان

دلیل بودنم ( نشر علی)


کتاب دلیل بودنم
با باز شدن در، نگاهم بالا رفت و با لبخند کمرنگی خطاب به خانم میانسالی که از اتاق دکتر یغما بیرون آمد خداحافظ کوتاهی گفتم و بعد از آن، رو به مردی که رو به رویم نشسته بود گفتم:
_ آقای رودگر نوبت شماست، بفرمایید.
قبل از این که رودگر حرکتی کند، مردی که کنار دستش نشسته بود بلند شد و برخلاف رودگر که همان وقت برخاست و به طرف اتاق دکتر رفت قدم های مرد به سمت میز من کشیده شد. این بار بدخلق تر از قبل گره ی میان ابروانش را تنگ تر کرد و گفت:
_ مگه نگفتی بعد از اون خانم من برم تو؟
حق به جانب نگاهش کردم. اگر چه درست می گفت، اما از بس که در همان مدت کوتاه روی اعصابم بود دلم نمی خواست حق را به او بدهم، این بود که گفتم:
_ چرا، ولی این آقا از قبل وقت داشتن، شما که می خواین مابین بیمارها برین داخل، باید منتظر بمونین.
فکر نمی کردم به این زودی از کوره در برود، اما این اتفاق افتاد. در حالی که صدایش را بالا می برد دستش را هم در هوا چرخاند:
_ یعنی چی؟ انگار حالیت نیست! من نیومدم دکتر ویزیتم کنه، واسه یه کار خصوصی اومدم.
از روی صندلی بلند شدم و رو به رویش ایستادم. حس می کردم لحن خودم هم ملایمتش را از دست داده:
_ اولا که درست صحبت کنین. ثانیا من گفتم امروز خیلی شلوغه، خودتون خواستین بمونین.
پوزخند زد:
_ بَه، یه چیزی هم بدهکار شدیم.
و با همان عصبانیت به طرف اتاق دکتر پیش رفت، سعی کردم منصرفش کنم:
_ کجا آقا؟! با شما هستم، صبر کنین.
تا به خودم بجنبم دستگیره را به طرف پایین داد و در باز شد. در کمتر از یک ثانیه هر دو در آستانه ی اتاق قرار گرفتیم. اخم های در هم دکتر که اتفاقا متوجه من بود، تنم را لرزاند. سعی کردم رفع و رجوع کنم. با خودکاری که در دست داشتم اشاره ای به مرد کردم و گفتم:
_ بهشون گفتم بیمار دارین، اعتنایی نکردن.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

45,000 تومان

دیوان حافظ (نشر علی)


دیوان حافظ

70,000 تومان

رباعیات خیام (نفیس)(نشر علی)


رباعیات خیام (نفیس)

40,000 تومان

ساغر (نشر علی)


تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد: فرزاد– الو... فرزین... الو! - تویی فرزاد؟ فرزاد– اگه خدا قبول کنه! - دیوونه می دونی ساعت چنده؟ فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا! - می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن. فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم. - واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر. فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟! - فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟! فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش. - پس جون بکن. فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم! - به درک! فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم. - لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟! فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟! یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم: - یه بار دیگه بگو! فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی. - زهرمار! حرفت رو بزن. فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی! - الان وقت این حرفاست؟! فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق! - داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن! فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟! - فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟! فرزاد- ناراحت نشی آ؟! - چی شده؟! اتفاقی افتاده؟! فرزاد- اون... بیمارستانه! - بیمارستان! اونجا واسه چی؟! فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی! - ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟ فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه! - حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟! فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی! - آدرس رو بگو! مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم. بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت! "آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم. "- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟ - معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم! - خوب؟! بعدش چی؟ - بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری! - یعنی من می شم کفتر جَلدت؟! - اِی، یه همچین چیزایی! - ولی من جدی گفتم! - هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی. - می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم. - پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟! - بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!" یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم. یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم. از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده! فرزاد- چه زود رسیدی! - خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟! فرزاد- هیچی سلامتی! - ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟! فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا! هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت: فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه! - ... اصلاً حواسم نبود! فرزاد- حق داری! می گم... سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم: - چیه؟! فرزاد- فقط یه قولی بهم بده. - چی شده؟! اتفاقی افتاده؟! فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟ - تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا! فرزاد- می دونی... ساغر... - ساغر چی؟! نکنه... فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط... - فقط چی فرزاد؟! فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه! - از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید. فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره! یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟" فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد. زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین... - حالش چطوره؟! فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو... - مگه تو دیدیش؟! فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد. - حالا کجاس؟! فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده. - چرا زودتر به من زنگ نزدی! فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم. - پگاه کجاست؟! فرزاد- خونۀ خودمونه. - تنهایی؟! فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن. - فرزاد! فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی! - تو برو خونه. من خودم می مونم. فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی! - می خوام ببینمش! فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟! - باز شروع کردی؟! فرزاد- خودت گفتی... - می خوام ساغر رو ببینم! فرزاد- آها! گفتم که خوابه. - از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه. فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟! - راستش رو بخوای، هنوز نه! فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن! - التماسشون می کنم. به پاشون میفتم. نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت: فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من. - یعنی می ذارن؟! فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟! دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه! پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟! - بله؟! فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره. از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟! پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟! - باشه. باشه. هرچی شما بگین. پرستار- همراه من بیائید! فرزاد- پس من همینجا می مونم. - باشه. زود بر می گردم. پرستار- بفرمائید. از این طرف. دنبالش راه افتادم: - خانم پرستار! حالش چطوره؟ پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن. ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده. - حافظه اش چی؟! پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین. بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:- همین جاست. فقط لطفاً آهسته! - حتماً پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم. آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها! پرستار- خوب دیگه! بریم! - نه خواهش می کنم. پرستار- یه وقت ممکنه بیدار بشه! - فقط یه کم دیگه. پرستار- به خدا برای منم مسئولیت داره! دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره. پرستار- بریم؟! مطیع همراه پرستار راه افتادم. فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟! - فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟! فرزاد- چی بگم. واا...! - چی کار کنم؟! فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد. - تو برو خونه. پگاه تنهاست. فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره. - خواهش می کنم فرزاد. تو برو. فرزاد- پس تو چی؟! - همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد! فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟! - آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده. فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن. - نه. تعارف نمی کنم. فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن. - باشه. فرزاد- اول صبح اینجام. - خودتو زحمت ننداز. فرزاد- زحمت نیست وظیفه ست. - لطف می کنی. فرزاد- به مامان اینا گفتی؟! - راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم. فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ. - فرزاد! فرزاد- جانم؟! - براش دعا کن. فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت: فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه. فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم. حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟! آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن! چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم! گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی... اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم. به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود... ساغر تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد: فرزاد– الو... فرزین... الو! - تویی فرزاد؟ فرزاد– اگه خدا قبول کنه! - دیوونه می دونی ساعت چنده؟ فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا! - می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن. فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم. - واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر. فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟! - فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟! فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش. - پس جون بکن. فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم! - به درک! فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم. - لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟! فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟! یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم: - یه بار دیگه بگو! فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی. - زهرمار! حرفت رو بزن. فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی! - الان وقت این حرفاست؟! فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق! - داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن! فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟! - فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟! فرزاد- ناراحت نشی آ؟! - چی شده؟! اتفاقی افتاده؟! فرزاد- اون... بیمارستانه! - بیمارستان! اونجا واسه چی؟! فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی! - ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟ فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه! - حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟! فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی! - آدرس رو بگو! مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم. بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت! "آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم. "- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟ - معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم! - خوب؟! بعدش چی؟ - بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری! - یعنی من می شم کفتر جَلدت؟! - اِی، یه همچین چیزایی! - ولی من جدی گفتم! - هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی. - می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم. - پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟! - بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!" یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم. یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم. از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده! فرزاد- چه زود رسیدی! - خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟! فرزاد- هیچی سلامتی! - ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟! فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا! هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت: فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه! - ... اصلاً حواسم نبود! فرزاد- حق داری! می گم... سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم: - چیه؟! فرزاد- فقط یه قولی بهم بده. - چی شده؟! اتفاقی افتاده؟! فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟ - تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا! فرزاد- می دونی... ساغر... - ساغر چی؟! نکنه... فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط... - فقط چی فرزاد؟! فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه! - از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید. فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره! یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟" فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد. زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین... - حالش چطوره؟! فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو... - مگه تو دیدیش؟! فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد. - حالا کجاس؟! فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده. - چرا زودتر به من زنگ نزدی! فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم. - پگاه کجاست؟! فرزاد- خونۀ خودمونه. - تنهایی؟! فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن. - فرزاد! فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی! - تو برو خونه. من خودم می مونم. فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی! - می خوام ببینمش! فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟! - باز شروع کردی؟! فرزاد- خودت گفتی... - می خوام ساغر رو ببینم! فرزاد- آها! گفتم که خوابه. - از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه. فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟! - راستش رو بخوای، هنوز نه! فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن! - التماسشون می کنم. به پاشون میفتم. نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت: فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من. - یعنی می ذارن؟! فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟! دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه! پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟! - بله؟! فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره. از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟! پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟! - باشه. باشه. هرچی شما بگین. پرستار- همراه من بیائید! فرزاد- پس من همینجا می مونم. - باشه. زود بر می گردم. پرستار- بفرمائید. از این طرف. دنبالش راه افتادم: - خانم پرستار! حالش چطوره؟ پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن. ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده. - حافظه اش چی؟! پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین. بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:- همین جاست. فقط لطفاً آهسته! - حتماً پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم. آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها! پرستار- خوب دیگه! بریم! - نه خواهش می کنم. پرستار- یه وقت ممکنه بیدار بشه! - فقط یه کم دیگه. پرستار- به خدا برای منم مسئولیت داره! دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره. پرستار- بریم؟! مطیع همراه پرستار راه افتادم. فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟! - فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟! فرزاد- چی بگم. واا...! - چی کار کنم؟! فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد. - تو برو خونه. پگاه تنهاست. فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره. - خواهش می کنم فرزاد. تو برو. فرزاد- پس تو چی؟! - همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد! فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟! - آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده. فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن. - نه. تعارف نمی کنم. فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن. - باشه. فرزاد- اول صبح اینجام. - خودتو زحمت ننداز. فرزاد- زحمت نیست وظیفه ست. - لطف می کنی. فرزاد- به مامان اینا گفتی؟! - راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم. فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ. - فرزاد! فرزاد- جانم؟! - براش دعا کن. فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت: فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه. فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم. حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟! آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن! چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم! گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی... اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم. به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود...

13,500 تومان

سحر ( نشر علی)


کتاب سحر

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

19,000 تومان

سهیلا ( نشر علی)


کتاب سهیلا
نمی دانستم آرایشگر چند عدد پنس و سنجاق برای جمع کردن موهایم استفاده کرده بود. هر چه باز می کردم تمامی نداشت. مجبور بودم قسمت پشت را بالا بگیرم تا درد ناشی از خراشیدگی بر اثر باز کردن کمی کاهش یابد. از طرفی سر و صدایی که بیرون در به گوش می رسید گویی حالا حالاها خاتمه پذیر نبود. زیر چشمی به ساعت شماطه دار روی دیوار نگاهی انداختم. نزدیکی های سه صبح بود. انگار زن عمو خیال داشت کارگر های بیچاره را تا صبح علی الطلوع به کار بکشد تا خانه را به شکل روز قبل از عقد در آورند. چند مرتبه به ذهنم رسید بروم به ریحانه و یاراحله بگویم بیایند و در باز کردن مو هایم کمکم کنند اما هنوز این فکر چرخی در سرم نزده بود پشیمانی ناشی از این که خواهند گفت چرا این درخواست را از شوهرش نکرد، به سراغم آمد. در حالی که سعی داشتم کشی را که اتفاقا خیلی سفت و محکم برای شروع آرایش مو هایم بسته شده بود باز کنم، زیر چشمی نگاهی به حامد انداختم. روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی صورتش گذاشته بود. مطمئن بودم خواب نیست. کت مشکی و کراوات نقره ای اش را باز کرده بود و همانجا روی تاج تخت آهنی انداخته بود. از بعد از ظهر تا آن موقع یعنی درست زمانی که من همان بله معروف را گفته بودم، هیچ حرفی مابینمان رد و بدل نشده بود. همان طور که از او چشم بر می داشتم، پوزخند تلخی زدم و زیر لب گفتم «اینم از قشنگ ترین شب زندگیمون»! گویی از حرص زورم زیاد هم شد چون یک دفعه کش پاره شد. هر چند در یک لحظه دردناک انگاری یک نفر دسته ای از موهایم را به شدت کشید اما بعد از گذشت چند ثانیه حال کسی را پیدا کردم که وزنه ای سنگین را از روی سرش پایین گذاشتند و راحتی عجیبی به سراغم آمد. آئینه کوچک نزدیک در خروجی باعث شد از جایم بلند شوم و بعد از طی چند قدم جلویش بایستم. زیر چشم هایم سیاه شده و همین مسئله باعث ایجاد هاله ای کبود گشته بود و چشم های قهوه ای رنگم را درشت تر جلوه می داد. از طرفی نمی دانستم چگونه کرمی به پوستم زده شده بود که با وجود آن همه عرقی که مدام از صورتم می ریخت اما هنوز اثرش باقی بود. می دانستم آرایشگری که مرا پیشش بردند، بین خانم ها به نام و معروف است اما خیلی برایم جالب بود هنوز رژ گونه ام پاک نشده بود. آخر بعضی وقت ها در غیاب مادر می رفتم سراغ لوازم آرایشش و همین که نزدیک آمدنش می شد با پشت دست همه را پاک می کردم اما حالا هر چه دستمال را بیشتر می کشیدم، بیشتر پوستم آزرده می شد. برای لحظاتی خوب به چهره ام دقت کردم. به نظرم آمد چقدر خوشگل تر شده ام. در تمام مدتی که توی اتاق عقد جلوی آئینه قدی نقره ای رنگ کنار او نشسته بودم هر بار چشمم به تصویر خودمان می افتاد به سرعت مسیر نگاهم را تغییر می دادم تا خاطره اش در ذهنم باقی نماند آخر... در همین موقع صدای وز وز چیزی باعث شد تا به طرف پنجره برگردم. حامد که از یک ساعت پیش تا الان مثل جنازه ای روی تخت افتاده بود، یک باره چون مارگزیده ها از جایش پرید و گوشی اش را از لبه ی طاقچه برداشت و از اتاق خارج شد. نیازی به فکر کردن نداشتم، کاملا معلوم و مشخص بود چه کسی این وقت شب با او کار دارد! دختر بیچاره! هر چند نمی دانستم او کیست اما این را خوب می فهمیدم که او هم مانند من و حامد مطمئنا امشب یکی از بدترین شب های زندگی اش بوده است. چه بساطی شده بود. حتما او هم مثل ما این چهار ماه اخیر خواب و خوراک نداشته و آرزو می کرده جوری زمین و آسمان دست در دست هم دهند و این ازدواج به هم بخورد. آه بلندی کشیدم و لباس های بلوطی رنگی را که در کناری گذاشته شده بود برداشتم، دانستم زن عمو فکر همه جا را کرده است. با عجله همان طور که دلهره داشتم مبادا او سر برسد، زیپ طویل پیراهن سنگین و پشت بلند را تا نیمه باز کردم و به آرامی از تن خارج نمودم. پیراهن سنگین و پشت بلند را روی صندلی قرار دادم و همچنان که لباس های راحتی را می پوشیدم از ذهنم گذشت اگر روزی جای دیگر پیراهن بختم را ببینم مطمئنا آن را نخواهم شناخت. روزی را که برای خرید رفتیم، یادم بود. اصلا برایم اهمیت نداشت چه بپوشم و یا انتخاب کنم. راحله خواهر بزرگتر حامد با ذوق و شوق فراوان آن را برایم پسندید و من به واقع فقط حجمی از تور سفید مادام دوزی شده دیدم که وزنش اذیتم می کرد اما امشب از پچ پچ های اطرافیانم پی بردم مثل این که حقیقتا لباسم زیبا و چشم گیر است. حالا در غیابش احساس امنیت خاطر بیشتری داشتم. روی تخت نشستم و به دور و برم با کنجکاوی نگاهی انداختم. در و دیوار پر بود از عکس های ماشین های مختلف، درست رو به رویم کنار پنجره نسبتا بزرگی که به وسیله تور سفید ساده ای پوشانده شده بود، میزی قهوه ای وجود داشت که رویش تلویزیونی مشکی گذاشته بودند و بالایش به جای گلدان عکس حامد و چند تن از دوستانش دیده می شد. گوشه سمت چپم از دیوار به وسیله سی دی های براق و نوار های باز شده ای از کاست تزئین شده بود. لبخند تلخی بر لبانم نشست و با خودم گفتم «چقدر مزخرف و بی سلیقه! حتما تا مدت ها به مغزش فشار آورده که توانسته اینجا رو به این شکل در بیاره!» نه کتابی توی اتاق دیده می شد و نه کامپیوتری فقط چند عددراکت بدمینتون به در و دیوار نصب شده بود. به خودم گفتم «سهیلا بیچاره فکرشو می کردی یک روز سرنوشت مجبورت کنه با همچین آدمی کنار بیای؟» احساس کردم دردی عجیب تمام سرم را گرفت. با دو دست شقیقه هایم را فشردم و همان جا روی تخت دراز کشیدم. توی این چند روز آن قدر گریه کرده بودم که گویی اشک چشمانم خشک شده بود. حس عجیبی داشتم. پشیمان نبودم چرا که برای انجام این کار حسابی فکر کرده بودم اما دلم جور خاصی گرفته بود، شبیه هفت سال پیش که خبر مرگ پدرم را آوردند. آن زمان پانزده سالم بود. هر چند زیاد به خاطر نداشتم به همراه او پارک و سینمایی رفته باشیم. خدابیامرز شوفر کامیون بود و ماه تا ماه توی این شهر و اون شهر به سر می برد، آن ده دوازده روزی را هم که به خانه برمی گشت، ترجیح می داد بخوابد یا تلویزیون تماشا کند. انگار مادر خیلی زود پذیرفته بود برایمان نقش پدر را هم ایفا کند، از خرید کفش گرفته تا کار های خانه و مدرسه مان، اما عجیب بود هیچ گاه گله ای از زندگی نداشت فقط گاه به گاه می شنیدم به دوست و همسایه آرام و یواشکی می گفت که صدف خواهر کوچکترم را به امید پسردار شدن آورده است وگرنه اگر به خودش بود من و سمانه هم از سرش زیادی بودیم. می گفت هی این و آن زیر پایش نشستند که پسر عصای دست آدم است و این پسر است که در پیری به آدم وفا می کند و به دردت می خورد وگرنه دختر مال مردم است. اگر شوهرش اجازه دهد، می آید وگرنه که هیچ... اما خدا وکیلی همین چیز ها را هم جلوی خودمان نمی گفت. خداییش از مادری چیزی برایمان کم نگذاشت. اما از آنجایی که گویی در سرنوشت من نوشته شده است تمام اتفاقات تلخ و بد زندگی ام در شب های بارانی بیفتد، هفت سال پیش مثل همین امشب که مراسم عقدمان بود و دوباره رعد و برق همه جا را تاریک کرده بود، خبر مرگ بابا را آوردند. یادم هست با این که خیلی او را نمی دیدم اما آن شب تا صبح من هم همراه آسمان گریه کردم. اولش باورم نمی شد و دلم می خواست هر لحظه یکی در را بزند و بگوید اشتباهی شده، آن کسی که با کامیون افتاده توی دره شخص دیگری بوده و بابای ما زنده است اما این اتفاق هرگز به وقوع نپیوست. آن خدابیامرز بعد از مرگش جز همان خانه کلنگی شصت متری چیز دیگری برایمان نگذاشت. باز خدا پدر صاحب ماشین را بیامرزد که ادعای خسارت نکرد و به هر چه از بیمه گرفت، راضی شد. اما من در همان گیر و دار عزاداری از زن های فامیل شنیدم که می گفتند شب حادثه پدرم زیاده روی کرده بوده و آن قدر کشیده که کاملا گیج بوده و من سال ها بعد فهمیدم معنای حرفشان سیگار کشیدن نیست. یادم است از همان روز خاکسپاری پای عمو امیر به خانه مان باز شد. او و پدر چهار پنج سالی می شد کلا با هم قطع رابطه کرده بودند. من هیچ وقت علت ماجرا را نفهمیدم، یعنی آن قدر در دنیای کودکی و نوجوانی غرق بودم که کم شدن یکی از پنج عمو برایم خیلی اهمیت نداشت اما آن نوروزی را که مادر اصرار داشت به خانه عمو برویم به خاطرم هست. پدر فریاد زنان می گفت «برادری به اسم امیر ندارد.» پدر قبل از این که روی ماشین کار کند، سال ها در حجره پیش عمو کار می کرد ولی یکباره همه چیز به هم خورد. اما من یک جور هایی خانه عمو را دوست داشتم، به خصوص آن سال ها که بابا برای عمو کار می کرد و ما زود به زود آن جا می رفتیم. آن وقت ها من و سمانه توی حیاط بزرگ آن ها که برای ما شبیه پارک بود، بین درخت های گیلاس و هلو می دویدیم و تاب می خوردیم و آرزو می کردیم حامد برای دقایقی خانه را ترک کند تا ما دوچرخه اش را دو نفری سوار شویم و یادم هست او از همان بچگی هیچ کدام از اسباب بازی هایش را به ما نمی داد و من چقدر از همان وقت ها از او بدم می آمد. در طی مراسم عزاداری هم او را ندیدم و تازه بعد از مدت ها که از چهلم گذشته بود، او را با سر تراشیده دیدم و متوجه شدم به سربازی رفته است. به هر حال مرگ پدرم گویی برایش بی اهمیت بود که حتی مرخصی دو روزه ای هم نگرفت تا عرض تسلیتی بکند اما به یادم هست با این که هر دو بزرگ شده بودیم و به خصوص در او تغییرات زیادی دیده می شد، باز هم به چشم من همان پسربچه تخس و بدجنس آمد، بخصوص آن چشم های مشکی کشیده اش که با آن کله کچل مغایرت داشت، ناخودآگاه مرا به یاد لقبی انداخت که در کودکی رویش گذاشته بودیم«روباه مکار» و چقدر همیشه بعد از شنیدن این کلمه به دنبالمان می افتاد و اگر دستش به ما می رسید موهایمان را می کشید. جالب اینجا بود همین امشب وقتی جلوی آرایشگاه برای یک لحظه دوباره چشم در چشمش شدم، با این که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و موهایش را به بهترین شکل آرایش کرده بود، باز هم به یاد همان شخصیت موذی افتادم.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

28,000 تومان

سوگند ( نشر علی)


کتاب سوگند

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

45,000 تومان

سکوت تا سقوط (نشر علی)


کتاب سکوت تا سقوط

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

20,000 تومان

سیاه اگر چشمان تو باشد نشر علی


نام کتاب: سیاه اگر چشمان تو باشد
نویسنده کتاب: نرگس لوانی
ويراستار کتاب: مرضیه کاوه
ناشر کتاب: علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: دوم
تعداد صفحات کتاب: 770 صفحه
شابک:4-260-193-964-978
تیراژ کتاب: 500 نسخه

62,000 تومان

شاه نشین قلبم ( نشر علی)


کتاب شاه نشین قلبم

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

25,000 تومان

شب تنهایی ماه ( نشر علی)


کتاب شب تنهایی ماه

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

39,000 تومان

شب چراغ ( نشر علی)


کتاب شب چراغ
آقا ،استاد نفیسی عملشون تموم نشد؟
با سوال های پی در پی اش پرستار را کلافه و خسته کرده بود. مرد مجبور بود ادب را رعایت کند وگرنه مطمئنا بدش نمی آمد از همین پشت استیشن که نشسته است او را با تیپا بیرون بیندازد . نگاه دختر جوان همزمان با پرسیدن این سوال به لیوان چای مرد بود؛ بخار چای دل سرما زده ی او را ضعف می برد.
مرد پرستار می خواست باز همان جوابی را تکرار کند که طی ِ این یک ساعت و نیم، شش بار پیش هم گفته بوداما تا نگاهش به انتهای راهرو افتاد ،منصرف شد ودر عوض آن جواب ناامید کننده، خوش خبری داد:
_ اوناهاشون اومدن.
دخترجوان نگاه از چای و بخارش گرفت وتمام جانش چشم شد و برگشت. چند نفر از انتهای راهرو می آمدند اما او هیچ کسی به غیر از استاد را نمی دید، فقط او بود و استاد و رویایی شیرین! او بود و استاد و دنیایی حسرت! او بود و استاد و تپش های بی امان قلبش! با خود فکر کرد که کاش آلاء این جا بود که مثل همیشه با جسارتش به داد او برسد اما نبود، فقط او بود و استاد. پیش از این بارها و بارها دیده بودش، همیشه هم از پشت صفحه ی تلویزیون ! حالا با همیشه فرق می کرد،حتی به نظرش قدبلند تر و پر ابهت تر می رسید. می توانست به جرات قسم بخورد که در تمام عمرش آدمی ندیده است که جاذبه ای مثل او داشته باشد. با خود نالید"وای خودشه که داره به این طرف می آد؟! نزن ،نکن، قلب بی صاحب چرا نمی فهمی که الان وقت این همه بی تابی کردن نیست ؟!... الان مثلا اومدم که از حق خودم و هم کلاسیام دفاع کنم، پس نکن؛ این کار رو با من نکن! بذار آروم بگیرم و با اون سنگ هامو وا بکنم."
حق خودش و هم کلاسی هایش! این تنها بهانه اش بود تا به وسیله ی همین بهانه بتواند به دیدن استادش بیاید. تمام دیشب را تا صبح پلک روی هم نگذاشته و به دنبال چاره گشته بود و بالاخره هم این بهانه ی " حق خودش و هم کلاسی هایش" به ذهنش رسوخ کرده بود، بهانه ای با ریسک بالا و نشدنی ... اما به نظرش بهتر از هیچ که بود.
دو هفته ی پیش چه ساده فکر می کرد همه چیز درست شده و بعد از آن همه دست و پا زدن در آتش دوری اش بالاخره می تواند او را ببیند، اما روزگار خیلی دوست نداشت که همه چیز را راحت به او ببخشد . انگار برای به دست آوردن هر چیزی باید کلی خون به دلش می کرد و در آخر هم آیا آن را بدهد آیا ندهد! باید خودش را نصیحت می کرد،باید آرامش را به خود بر می گرداند و باز از نو شروع می کرد!با همین خیال برای خود گفت؛
" اما تو نباید آروم بشینی! اگه کاری از دست دانشکده و آموزش و گروه آموزشی بر نمی آد،تو که نباید از تنها خواسته ی زندگیت بگذری. یادت می آد چه روزایی تا نیمه شب بیدار می موندی و درس می خوندی؟! یادته چه قدر گریه کردی وقتی فهمیدی کارشناسیت رو به جای تهران، اهواز قبول شدی؟! اون هم تازه رشته ی پرستاری و نه پزشکی ! برات مهم نبود که بعدها خانم دکتر بشی یا خانم پرستار، فقط برات مهم بود که شاید روزی، روزگاری گذرت به جایی بیفته که بتونی اون ببینی. یادت می آد که دوباره و سه باره تلاش کردی و تلاش، تا بالاخره دوره ی فوق لیسانست رو تهران قبول شدی؟تو منتظر بودی فقط روزی اونو توی بیمارستان ببینی اما حالا بعد از گذشت یه ترم شمس اقبالت تابیده و اسم اون جلوی یکی از درسات قید شده ، یادته با دیدن اسمش توی لیست چه طور عرش رو سیر کردی و از شوق لرزیدی ؟! باور نمی کردی که دیگه احتیاج نیست شب به شب راس ساعت هشت جلوی اخبار علمی فرهنگی بشینی تا ببینی خبری از اونم هست یا نه! یادت می آد هفت ماه پیش که توی برنامه ی گفتگوی علمی دعوتش کرده بودن ، چه طور جلوی تلویزیرون بال بال می زدی؟! همه ی اینا رو به یاد بیار و پا پس نکش. حالا که اون نمی خواد استاد تو باشه، تو وادارش کن! کاری از دست مدیر گروه برنمی آد چون همین که اسم چنین استادی بین اسامی اساتید دانشگاهشون می درخشه، اونا کلی به خودشون و دانشکده شون می نازن. پس پاشو تکونی به خودت بده و خودت یه کاری بکن!"
نگاه دقیق تری به استاد انداخت؛ با یکی دو نفری گرم صحبت بود. به گمانش رسید که از نزدیکان بیمار تازه عمل شده اش هستند. او با وقار همیشگی پاسخ تشکر آن ها را داد و همراه ِیکی دو پزشک دیگر راه اتاقش را در پیش گرفت.
کم کم چهره ی دختر جوان رنگ عوض کرد و این بار صحبت های سیال ذهنش رنگ یأس و نا امیدی به خود گرفت و با خودش گفت، " اگه از دست من کاری بر نیاد چی؟ اگه هر دوتا پاشو تو یه کفش کرد که نه؛ شاگردی من از سر شما هم زیاده چی؟ نه، از دست من به تنهایی کاری بر نمی آد. می گن چند ساله که روال دانشگاه همین بوده و هیچ کسی هم شکایتی نداشته ، احتمالاً همین که دو جلسه برای رفع اشکال می ذاره باید ممنونش هم باشیم. نه ، این کاری نیست که دست تنها بشه انجام داد؛ ماجرا همون ماجرای یکدست بی صداست! "
صدای پرستار پشت استیشن کمی حال و هوایش را تغییر داد:
_خانم، خودشون اومدند، مگه ازشون سوال نداشتید؟ راستی مریضتون کدومه؟ همونیه که دیشب از آبادان فرستادن؟... اگه اونه دکترش فرق می کنه و باید از... خانم؛ دارم با شما حرف می زنم!
این جمله ی آخرش را وقتی گفت که دختر جوان بی اعتنا به حرف هایش به سمت خروجی بخش می رفت. او نمی توانست با استاد رودر رو یا همکلام شود، اکنون و این لحظه، وقتش نبود. می دانست که خود را می بازد. مطمئنا تا چشمش به نگاه نافذ استاد می افتاد حتی فراموش می کرد که اصلا دانشجوی پرستاری است، چه برسد به این که بخواهد از حق آن ها دفاع هم بکند! باید راه آمده را برمی گشت.
نرسیده به خروجی، چشمش روی نوشته ی طلایی "هو الشافی" حک شده بر روی در شیشه ای خورد و دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد! خود درگیری هایش یک دفعه رنگ و بویی دیگر به خود گرفت ، ته دلش گرم شد و به خود نهیب زد، "چرا یکدست؟! من که دست تنها نمی رم، من دستی با خودم می برم که قوی تر و پر زورتر از تمام دستاست! من یدالله رو با خودم می برم. خدایا خودت گفتی که؛ اِنَما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شَیاً ِان یَقولُ لَهُ کُن فَیَکون... ای خدا جونم، اراده کن و بذار برای یه بارم که شده توی این زندگی ِحسرت دیده م کن فیکونی بشه اساسی!"

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

72,000 تومان

شفق ( نشر علی)


کتاب شفق
چرا در رو قفل کردی؟
باخونسردی بی سابقه ای شروع به گشودن دکمه های پیراهنش کرد . حس کرد الان است که ازوحشت پس بیفتد . با صدای لرزانی که ترس در آن موج میزد گفت :
- چرا داری دکمه های لباست روباز میکنی ؟
کیان که پیراهنش را درآورد به سمت کمد لباس رفت .
- میخوام لباسمو عوض کنم . ازنظر تو اشکالی داره ؟
- مگه نمیخوای بری خونه ؟
- نه قراره امشب اینجا پیشت بمونم .
پیراهن و کتی را روی چوب لباسی آویزان و درکمد قرار داد .شلوار راحتی اش را روی شانه های عریانش گذاشت و مشغول درآوردن شلوارش شد . این نخستین بار بود که مقابل او لباس عوض می کرد . پشتش را به شفق کرد وشلوارش را پوشید اما بلوز راحتی برتن نکرد و بعد به سمت تخت رفت وخودش را روی آن رها ساخت . شفق برگشت و باالتماس به اوچشم دوخت .
- چرا اینطوری رفتار میکنی ؟!خواهش میکنم در رو بازکن !
چینی به پیشانی اش داد وبا بدجنسی گفت :
- چطوری رفتار میکنم ؟ اینکه میخووام شب تو خونه ی خودم وپیش زنم بخوابم عجیبه؟
بعد دستش را روی بالشت او کشید :
- بیا بگیر بخواب !
درمانده بانگاهی پرتمنا و پر خواهش خیره نگاهش کرد :
- نترس کاریت ندارم ،‌فقط میخوام پیشت بخوابم .نکنه این حق رو ندارم ؟
میدانست نمیتواند اورا از تصمیمی که گرفته منصرف کند ،‌اما بازمقاومت نشان میداد :
- خواهش میکنم کیان من نمیتونم ...
تلاش میکرد همچنان خونسرد به نظربرسد :
- دفعه ی اول نیست که پیشم میخوابی! چطوریه زن میتونه به شوهرش بگه نمیتونم کنارت بخوابم ؟!
بعد باشیطنت و بدجنسی بی سابقه ای گفت :
- حتی اگه عذر شرعی هم داشته باشی بازهم باید کنارم بخوابی!
گونه هایش ازخجالت وشرم سرخ شد :
- توروخدابس کن .من تحمل این حرف ها وبچه بازی هات روندارم .
باچهره ای کاملا برافروخته درجایش نیم خیز شد :
- به نظر تو این که میخوام پیشت باشم بچه بازیه ؟ اصلا حالا که اینطوره ازامشب هرشب همین جا میخوابم .میخوام ببینم کی میخواد جلوی منو بگیره .حالا هم بهتره بیای پیشم درازبکشی وگرنه خودم میام میارمت رو تخت .
به خوبی فهمیده بود این یکی از تنبیه هایی است که اوبرایش درنظرگرفته با بیچارگی پابر زمین کوبید:
- میدونم ازدستم عصبانی هستی ومیخوای تنبیهم کنی،‌اما به خدا من به سامان گفتم که صبرکنه تاشما ...
وکیان اجازه نداد حرفش راتمام کند .چشم هایش ازفشار خشم قرمز شده و رگ گردن و پیشانی اش درحال تورم بود .
- من به توگفتم حق نداری بدون اجازه من با هیچی مردی هم قدم بشی .گفتم یانه ؟
صدایش ازحد معمول کمی بلندتر شد .جاخورد به لکنت افتاد :
- اما ... اما اون غریبه نبود برادرته !
باصدای بلندتری گفت :
- اما اون برادراززن من خوشش اومده و میخواد بیاد خواستگاریش !برای من فرقی نمیکنه که اون برادرمه یا یه غریبه .حق نداشتی بااون هم قدم بشی وباید یه طوری اونو دست به سر میکردی. حالاهم تا کنترل خودمو ازدست ندادم وکاری نکردم که بعد پشیمونی به بار بیاد ، بیا وکنارم دراز بکش ویادت نره که دفعه ی بعد به این سادگی گذشت نمیکنم .تنبیه سخت تری در انتظارته .
.
.
.
- موهاتو بازکن .
باالتماس نگاهش کرد اما کیان محکم تر از قبل جمله اش را تکرار کرد .گیره اش را شل کرد و آن را کنار تخت گذاشت وروی تخت بافاصله از او درازکشید ، اما کیان دوباره گفت :
- این جا روی دستم ، نه یه متر اون طرف تر
بدنش تحت فرمان کیان بود. به او نزدیک شد وسرش را روی بازویش قرارداد . بایک حرکت سریع اورا بیشتر به سمت خودش کشید. صدای بلند وضربان قلب ناآرامش گوش شفق را کر کرد .
- خواهش میکنم اینقدر...
هیس بلندی گفت وبعدبه آرامی ادامه داد :
- من ازخدامه کاری که نباید بکنم رو انجام بدم . پس اگه میخوای آسیب کمتری ببینی اعصابم روخوردنکن وگرنه دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و دوباره باعث آزارت میشه .
باآنکه نگاه درمانده و پرخواهش شفق دلش را به درد می آورد ، اما نمیتوانست این بار از احساسات مردانه اش که فوران کرده بود به سادگی بگذرد . آنقدر به آن حالت ماند تاشفق ازصدای نفس های منظمش پی به خواب بودنش برد. خواست به آرامی از آغوشش بیرون بیاید ، اما دستان قوی اش آنقدر محکم به دورش گره خورده بود که به راحتی نیمتوانست آنها رابازکند .صدای خواب آلودش آب پاکی را روی دستش ریخت .
- بهتره اینقدر تقلا ومقاومت نکنی وبخوابی. تاصبح تو بغلم زندانی هستی .پس فکر فراررو ازسرت بیرون کن . اگه خواب از سرم بپره تاصبح خودت باید عذاب بکشی.
باپشیمانی ازکاری که کرد ، سریع چشم هایش را بست ....

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

30,000 تومان

شمیم ( نشر علی)


کتاب شمیم

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

30,000 تومان

شیشه های دودی (نشر علی)


نام کتاب: شیشه های دودی
نویسنده کتاب: مریم دالایی
ناشر کتاب: علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: دوم
تعداد صفحات کتاب : 472 صفحه
شابک کتاب: 2-264-193-964-978
تیراژ کتاب : 250 نسخه

35,000 تومان

طلایه ( نشر علی)


کتاب طلایه
عقربه های پت و پهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت چهار جا خوش کرده بودند.
تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشم هایم پف آلود شده بود، ولی این چشم های کشیده یشمی رنگ هیچ مدل قصد زشت شدن نداشت.
خودم می دانستم صورت بی نقص وفوق العاده زیبایی دارم، این خصیصه را بار ها و بار ها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که می شناختم بهم گوشزد کرده بود ولی متاسفانه این زیبایی در آن سن و سال کم، با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جور هایی بِهم دهن کجی می کردند، کنار رفتم. انگار آن ها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی، دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.
راستش هیکل های آن ها را توی آن لباس های پر چین و شکن گل گشاد نمی توانستم تشخیص بدهم ولی حتما کمی تپل بودند آخه اون زمان ها چاقی از لاغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذب تر بوده.
اصلا شنیده بودم شاهزاده خانم ها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر بادشون می زده، سر حال و سالم و شاداب بودند، نه تکانی به خودشون می دادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون می خورده و از آن جایی که بشر همیشه فکر می کند هر چی مال پولدار هاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم آن می شده که شاهزاده خانم ها بودند.
واقعا در زمان های مختلف و کشور های مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حالا چه برای مرد چه برای زن چقدر متفاوت بوده!
انگار باز رفته بودم تو هپروت، اصلا این فکر ها چی بود کردم. من باید به بدبختی های خودم فکر می کردم، به من چه ربطی داشت زن های عهد قاجاریه یا هخامنشی چه طوری بودند و چه افکاری داشتند، سفید رو خوب بوده یا همین برنزه کردن های دوره ی ما که جوان ها پیه ی صد ها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و یا ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سولاریوم های جدید را به تن می مالند تا رنگ پوستشون از سفیدی در بیاید، یا این که حسرت خوردن یک دل سیر غذا یا دسر را به جون می خرند تا مبادا سایز سی و شش شون بشود سی و هشت.
حالا نمی دانم این چیز ها چه گره ای از مشکل من باز می کرد، من باید یک فکری به حال خودم می کردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام. راستش اصلا قصد نداشتم خودم را برای خواستگار های محترم بیارایم، نیاراسته این بودم وای به این که دستی هم به سر و رویم می کشیدم. اصلا باید کاری می کردم که خیلی هم زشت و بد ریخت و قیافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند، ولی آخه چه طوری؟!
افکارم حسابی در هم ریخته بود. این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید. یعنی از هر لحاظ که فکرش را می کردم عالی بود، اگر کوچکترین عیبی رویش می گذاشتم خنده دار می شد و همه مسخره ام می کردند.
آقا جونم که او را افتخار مملکت می دانست، برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش بود، توی این چند روز هر وقت خواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم جبهه می گرفتند و صدامو در نطفه خفه می کردند. به حال و روز بَدم لعنت فرستادم و اشک هایم دوباره روان شد، هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر احساس بدبختی نموده و مطمئن می شدم راه فراری ندارم. نمی دانستم چه کار باید بکنم تا به چشم این خواستگار همه چیز تمام نیام، باید از هر راهی بود حتی اگر کار به التماس و استغاثه می رسید و به پا های این خواستگار بی نقص می افتادم ازش خواهش می کردم که مرا به عنوان همسرش نپذیرد تا از شر این کابوس، هر چند به طور موقت نجات پیدا کنم.
نمی دانم شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگر مرا می دید حتما مثل همه ی خواستگارانم که با چندین مرتبه جواب رد دادن باز هم پا پس نمی کشیدند، او هم با این که موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری داشت همان طور رفتار می کرد و عقب نمی رفت.
نفسم باز هم بالا نمی آمد و قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام می کوبید، درمانده و مستاصل بودم. اگر او مرا می پسندید چه آبرو ریزی می شد! دختر نجیب و با اصالت آقا رضا مشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبروداری، مردم داری، دینداری اش قسم می خوردند به قول معروف تو زرد از کار در بیاید چه فاجعه ای به بار می آمد.
بالاخره بعد از یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی می رفتم توش تا ساعت ها خیره به نقطه ای همه حواسم را از دست می دادم، بیرون آمدم.
آخر به این نتیجه رسیدم که طوری چادر سفید گلدارم را به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام را ببیند و چنان لباس گشاد و بد قواره ای بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا بلکه صورت فوق العاده زیبا به قول دختر خاله ام رها و اندام سرو خرامانم به قول مامان، اصلا قابل رویت نباشد تا این جوان زیبا و مشهور و ایده آل، با کوچک ترین خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت بدهد.
با خودم فکر می کردم آخه برای اون که دختر قحط نبود، اون بهترین فوتبالیست در سطح کشور است، پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم، اردوان صولتی معروف که همه جا به پشتوانه ی شهرتش نامی بود، این طور هم که فرنگیس خانم مادرش گفته بود تصمیم داشتند برای تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگی مجردی اش در شهر تهران خیالشان راحت باشد. من بیچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوست های آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه مامان و خاله این ها رفته بودیم، دیده و برای تک پسر معروفش که از محسناتش هر چه بگویم کم گفتم پسندیده بود. تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تحصیل کرده است و در شرکت یکی از دوستهای تهرانی اش که خیلی هم کله گنده است سرمایه گذاری هنگفتی کرده این هم این معنا را می دهد که آقای خواستگار محترم اوضاع مالیش عالیه، بهترین خانه را آن طور که مادر جونش تعریف می کرد توی تهران داشت و همچنین آخرین مدل ماشین، البته اینها که دیگر عادی بود، می دانستم جدیدا هر کسی فوتبالیست می شود این چیز ها هم جزء لاینفک زندگی اش به حساب می آید. خلاصه با این تفاسیر جای هیچ ایرادی برای من باقی نمی گذاشت تا مثل بقیه خواستگارانم به راحتی از سرم بازش کنم. البته از ریخت و قیافه اش هم که دیگر نگو و نپرس، من که زیاد اهل فوتبال و این چیز ها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم، مادرش با این که به قول مامان آوردن آن عکس ضرورتی هم نداشت، آورده بود. یک جفت چشم سیاه دارد که از همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را می گیرد و وقتی به ترکیب آن ابرو های سیاه و مرتبش هم اضافه می شود دیگر حرف ندارد و روی هم رفته دلپذیر و زیباست طوری که هیچ عیبی نمی شود رویش گذاشت مخصوصا آن مو های پر پشت و سیاهش که فوق العاده خوش حالت روی پیشانی اش ریخته بود و به جذابیتش می افزود آخرین حربه را که آن هم ایراد به قیافه اش بود از من می گرفت.
انگار باز دوباره به هپروت معروف خودم رفته بودم که مامان وارد اتاقم شد و در حالی که طبق عادت همیشگی اش که تا مرا می دید شروع به قربان صدقه رفتن می کرد، گفت:
- مادر چشمم کف پات، الهی فدای اون چشمهای قشنگت بشم که باز گریه کردی! آخه حیف اون چشمهای نازت نیست هی اشک می ریزی، به خدا ما صلاحت رو می خواییم، این پسره از هر لحاظ که فکرشو بکنی خوبه! عزیز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت می زنی؟ هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این طوریه، اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو درست می گی، ولی این یکی که شکر خدا ایراد نداره. تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سر و سامون بگیره، واله به الله هر دختر دم بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه، خانواده ی باآبرو، با تقوا، سرشناس و همه چیز تمام، پسره هم که قابل توصیف نیست، سر و شکلش رو که دیدی به حد کفایت چشم گیر، خوش قد و بالا، اصلا چه بچه ای بشه بچه ی شما دو تا!
مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش را نقاشی کرده بود و می خواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسش را که بر خلاف ظاهر بی نقص اش عقل ناقصی داشت و مثل بقیه ی دختر ها از خدا خواسته نبود که چنین شوهری نصیبش شود به راه بیاورد، ادامه داد:
- مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدم رو می زنه و چنین بختی از راه می رسه. فرنگیس جون می گفت « همه فامیل و اهل و آشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشون رو دو دستی تقدیم کنن» ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی ختم انعام دیده و پسندیده، به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با این وجنات که همه چیز تمام هم باشه پیدا نمی کنن. تو هم حالا اینقدر بُغ نکن و اشک نریز، شوهر کردن که بد نیست. ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم. الان دیر نشده ولی زود هم نیست، دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طوری نشستی گوشه ی خونه غمبرک زدی، به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی خونه بمونه و روی هر کسی یه عیب و علتی بذاره، فردا پس فردا مردم می گن خودشون مورد دارن. حالا پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش الانه دیگه پیداشون بشه.
سپس در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت:
- قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده، روزی چند بار زنگ می زنه و پیگیر می شه.
انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام را عملی کنم، این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد:
- مادر، الکی روی جوان مردم ایراد نذاری آقا جونت شاکی می شه هر چند چه ایرادی! به هر کس می گم اردوان صولتی می خواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت می کنه که یک ساعت فقط می پرسه راست می گم یا دروغ. همین سمانه، دختر عموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده، خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد « مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم»، دهنش رو نبست.
بالاخره مامان بعد از کلی سفارش لازم خارج شد.
دلم به حال مادرم که زنی دلسوز و مهربان بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم و غمش برقراری رفاه و آرامش همسر و فرزندانش بود، می سوخت. مامان بیچاره ام خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی را بر دل می کشد و قدرت گفتن هیچ کلامی را ندارد.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

عروسک کوکی ( نشر علی)


کتاب عروسک کوکی
صدای در حمام را که شنیدم ناخودآگاه قاشق چوبی از بین انگشتانم لیز خورد و افتاد داخل ماهیتابه مرغها . با ترس برگشتم و نگاهی به در ورودی آشپزخانه انداختم و دعا دعا کردم تا وقتی شیدا نیامده٬ پایش را داخل آشپزخانه نگذارد . دوباره برگشتم به طرف ماهیتابه و درست وقتی که سعی میکردم به آرامی قاشق را از داخل ماهیتابه در آورم صدای پایش را شنیدم .
- پس شیدا کجاست؟
روغن مرغ پرید روی دستم . با انگشت روی دستم را مالیدم و بدون آنکه به طرفش برگردم جوابش را دادم .
- رفت زیتون بخره .
سکوت کرد . داشتم عطر تنش را حس میکردم . صدای پایش را شنیدم که جلو و جلوتر آمد .
- لیلا...؟!
طوری اسمم را صدا کرد که مجبور شدم برای جلوگیری از سقوط حتمی ام لبه کابینت را بگیرم . مانده بودم با چه لحنی جوابش را بدهم؟ با لحن لیلا؟یا با لحن یک زن شوهردار ؟
- لیلا...؟!
صدایش نزدیک تر شده بود . انگار کنار گوشم اسمم را صدا کرد . به آرامی به طرفش برگشتم . درست در یک قدمی من بود . تن پوش سرمه ای به تنش بود و از نوک موهای خیسش آب چکه میکرد . نتوانست بیشتر از چند ثانیه در چشمانم که داشتند خیس میشدند نگاه کند و سرش را انداخت پایین .
- فقط بهم بگو باهاش خوشبختی؟ همین ! بگو که خوشبختی تا آروم بگیرم لیلا!
سرش را به آرامی بالا آورد . اما من به جای هر حرفی فقط پوزخند زدم و اجازه دادم مژه هایم خیس شوند .
- خودت چی فکز میکنی؟
سکوت کرد و خیره شد به اشک هایم . در میان گریه خندیدم .
- فکر میکنی من خوشبختم؟ اگه تو خوشبختی منم خوشبختم.
گره تن پوشش را محکم کرد و بعد دستش را گذاشت داخل جیب هایش .
- آخه اون پسر خیلی خو...
دستم را بالا گرفتم یعنی« ادامه نده» . خیره خیره نگاهش کردم و به یکباره فریاد زدم .
- مگه آدم توی زندگیش چند بار عاشق میشه؟ دستش را گذاشت روی لبهایش و چشم هایش را بست و جوابم را نداد .
- اشتباه نکن . برای خودت خوش خیالی نکن . من فقط دارم باهاش زندگی میکنم . من دارم محبت هاش رو تحمل میکنم . دارم زجر میکشم . اگه فکر میکنی اینا خوشبختیه ٬ خوب آره من خوشبختم .
گریه کنان برگشتم به طرف ماهیتابه . نمیخواستم یک ظرف پر از مرغ جزغاله شده به شیدا تحویل دهم . از داخل کابینت قاشق چوبی دیگری را برداشتم و همان طور که مرغ ها را پشت و رو میکردم ادامه دادم :
- اون پسر خوبیه ولی من نمیخوامش . اینو بفهم! تو با کارات زندگی با کسی رو بهم تحمیل کردی که هیچ حسی نسبت بهش ندارم .
- پس چرا باهاش ازدواج کردی؟
- به همون دلیل که تو با شیدا ازدواج کردی .
نیم نگاهی به او انداختمد. هنوز دستش روی لب هایش بود . چشمانش را بسته بود و اخم داشت .
- مقصر خوشبخت نبودن من تویی . مقصر تویی که با انتخابت گند زدی به همه چیز ... به زندگی مون ٬ به احساس مون٬ به شعورمون٬ به برنامه هایی که با هم داشتیم . تو همه چی رو یه جا خراب کردی و رفتی . اصلا نمیدونم ... نمیدونم چی شد که شیدا رو به من ترجیح دادی ؟! چی شد که ترجیح دادی اون بشه زن زندگیت؟ شاید ..‌ شاید ... از همون اول یه زن آروم میخواستی ٬ یه زن مودب و خانم و باوقار و البته زیبا ! چیزی که من هیچ وقت نداشتم .
مکثی کردم و دوباره ادامه دادم :
- هرچند این سوال خیلی بی جاست ٬ چون خودت بهم گفتی که من یه حس زودگذر بودم مثل تمام آشنایی های دیگه ات .
- دیگه چرند نگو لیلا!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

35,000 تومان

غریبه آشنا (نشر علی)


مامان حق داره من خیلی پرو تشریف دارم! با خداهم دیگه آره !؟ من بی حیا که نمازهای واجبم را با صد دفعه یادآوری مامان می خوانم و صد البته گاهی یکی را در می برم حالا با گردن کج قبل از ظهر رو به در حیاط روی سجاده ام نشسته ام و بعد از خواندن دو رکعت نماز حاجت تسبیح حضرت زهرا را می گردانم و به چشم به در دارم که بابا با خبر خوب بیاد . خدای خوب و مهربونم می دونم رو سیاهم و بنده ی خوبی نیستم ولی بابا می گه تو خیلی مهربون و با گذشتی ! خدا جونم منو ببخ و لااقل به خاطر اضافه کاریهایی که بابا برای کلاس کنکورم وقت و بی وقت انجام داده قبولم کن . قول میدم که سعی کنم از این به بعد دختر خوبی با شم و دیگه نذارم نمازهام قضا بشه . خداجون دستای حاجتمندم رو خالی نگذار ! البته می دونم خیلی مهربون تر از اونی که بخواهی گناهان منو تو سرم بکوبی ! گذشت و لطف تو که صاحب اختیار و خالق مایی بیشتر از اینهاست. سبحان الله ای خدای پاک و منزه، تو خالقی ، ما مخلوق و جایزالخطا. قول می دم دیگه ناشکری نکنم که چرا پولدارو خوشگل نیستم. گرداندن تسبیح را تمام کردم و زیرلب با زبان خودم باخدا حرف می زدم: چی میشه که خداجون الان بابا روزنامه به دست با لبی خندان وارد بشه از جلوی در داد بزنه : - لیلا قبول شدی. خانم بیا که دخترمون دانشگاه قبول شده !... بالاخره امروز جواب یکسال زحمتم مشخص میشه.صبح که مامان گفت چرا خودت نمی ری ؟ با اضطراب گفتم : وای نه مامان، نمی تونم آخه می ترسم قبول نشده باشم و همون جا ولو شم . بابا در حال پوشیدن کتش از اتاق بیرون آمد و گفت: - اولا که ناامید شیطانه ، ثانیا اگر خدایی نکرده قبول هم نشدی حکمت خدا رو در نظر بگیر و مطمئن باش که خدا برای بنده هاش بد نمی خواد. از روی صندلی آشپزخانه بلند شدم و به طرف بابا رفتم ، از پشت دستم را دور گردنش حلقه زدم و گفتم : - قربونت برم بابایی که این قدر ایمانت محکمه !تورو خدا همین طور که داری میری با اون دل مثل آینه ات برام دعا کن که قبول بشم . دستش را با محبت به روی دستم گذاشت و جواب داد : - من همیشه دعاگوی دختر نازنینم هستم . غصه نخور ، انشاءالله همون طور میشه که تو میخوای . می دونم که زحمت خودت و کشیدی پس نتیجه اش را واگذار کن به خدا که صلاح کار بنده هاش رو بهتر می دونه . با شنیدن صدای در حیاط دلم هری ریخت پایین ! می دونستم که بابا بلدنیست فیلم بازی کنه . مسلما با دیدنش می ش خبر خوب یا بد را از روی قیافه اش تشخیص داد. چشمهایم را بستم و بعد سر پایین افتاده ام را بالا گرفتم شهامت باز کردن چشم ها و زل زدن به چهره بابا را نداشتم . قبل از بازکردن چشمهایم برای آخرین بار زمزمه کردم : - خداجون دستم به دامنت، کمکم کن . اصلا توی حال خودم نبودم و تمام بدنم می لرزید . وسط راهرو ، روبروی در حیاط ایستاده بودم ، هم من بابا را می دیدم و هم اون به محض ورودش منو. مردد و هراسان چشم هایم را باز کردم ، دلم می خواست دادبزنم خدایا شکرت ،شکرت که لبهای بابا خندانه . جلوی نرده ها لبخند به لب ایستاده و روزنامه را بالای سرش گرفته بود. - تبریک میگم خانم مدیر بالاخره مدیریت قبول شدی ! زبانم از خوشحالی قفل شده بود مدیریت ؟ یعنی انتخاب اولم ؟ تهران ؟ باورم نمیشد ! تنها کاری که به فکرم رسید رفتن به سجده بود ، سجده ی شکر.خدایا کرمت رو شکر . خدایا صفاتت رو شکر . خدایا مهربونیت رو شکر خدایا بخشندگی و سخاوتت رو شکر ! بابا نگران در کنارم نشست بنده خدا فکر می کرد حالم بد شده . - چی شده لیلا جان ؟ دخترم ؟ نشستم و نفس عمیقی کشیدم . انگار یک وزنه ی سنگین را از روی سینه ام برداشته بودن ! با دیدن پدر اشکم سرازیر شد و در بین گریه خندیدم و گفتم : - قربون بابای خوب و خوش خبرم برم، داشتم خدارو شکر می کردم. بعد خودم رو در بغلش انداختم . دستهای گرم و امن بابا دور شانه هایم حلقه شد و صدای گرمش مثل آهنگی در گوش و جان دلم طنین انداخت : - بهت افتخار میکنم ، خودت می دونی چه کار کردی ؟ گل کاشتی ، گل ! مامان با شنیدن صدای ما از آشپزخانه به بیرون سرک کشید و با چشمهای متعجب و بهت زده به ما خیره شد و به زحمت با همان لحن مظلوم و ملیح پرسید: - چه خبر شده آقا ؟ بابا با خوشحالی به طرف او برگشت : - دخترمون قبول شده خانم ، باورت میشه ؟ حیرت و شادی را هم زمان در چهره ی مامان دیدم و قلبم از شادی پدر و مادرم فشرده شد . مادر با خوشحالی قدمی به سمتم برداشت، از جا بلند شدم و با چادر نماز به طرفش دویدم و اندام ظریفش را در آغوش گرفتم و اشکهای شوق مان با هم در آمیخت . خدایا شکر که شرمنده ام نکردی . دوباره مامان و بابا را بوسیدم و با هیجان به سمت تلفن رفتم ، می دانستم که مهشید دختر خاله ام الان از من مشتاق تر و گ.ش به زنگ تر است . به محض خوردن دو زنگ خود مهشید گوشی را برداشت . خواستم کمی سر به سرش بذارم و اذیتش کنم ولی حالم به هیچ وجه برای رل بازی کردن مساعد نبود و تمام وجودم از شوق می لرزید. - الو بفرمایید. فریاد زدم: - مهشیدجون قبول شدم ، قبول شدم. مهشید از شدت خوشحالی قهقه ای زد و بعد با صدای بلندی گفت : - می دونستم . نگفتم که قبول میشی . من مطمئن بودم . عالیه تبریک میگم . کجا ؟ چه رشته ای ؟ - مدیریت ، اونهم تهران ،باورت میشه ؟ با اعتماد به نفس زیادی جواب داد : - چرا که نه حقت بوده ، براش زحمت کشیدی !

محصولات انتشارات نشر علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

35,000 تومان

غزال (نشر علی)


در آخرین لحضات غروب دومین شب باییزی وقتی بابا ماشین رو پارکینک نگاه می داشت از فرط خستکی فقط کیفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقیه نشدم که صدای اعتراض ساناز بلند شد: ای خانوم ما که حمالت نیستیم حرکت اسانسور مجال بکو مکو را نداد. به سختی توانستم قفل حفاظ را باز کنم. وقتی به داخل رفتم به سرعت لباس راحتی تنم کردم و روی تخت ولو شدم. صبح با نوازش مادرم از خواب بیدار شدم. - سلام صبح به خیر. - سلام عزیزم صبح تو هم به خیر بلند شو یه دوش بگیر تا سر حال بری مدرسه! بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند. سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم. ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری. خندیدم و جواب دادم: قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم. می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره! برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم: قهر نکن، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید. اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد. بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت: مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم. هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم. بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود. او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان .بهد از رساندن ساناز، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم. خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کلاست طبقه دومه، کلاس سوم ریاضی B، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت، حواست جمع درسات باشه فهمیدی؟ لبخند زنان گفتم: چشم و از دفتر بیرون امدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم. در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد. ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند. به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم. بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند. زیبا گفت: غزال اللهی جوون مرگ بشی، این چه وضع در زدنه؟ زهر ترک شدیم. - اول سلام کن بعد قربون صدقم برو، زیبا خانوم. با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم. همه از بچه های سال قبل بودند،فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم: سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین. با لهجه خاصی گفت: سلام. از آشناییت خیلی خوشحالم! منم سها زمانی هستم. ثریا میان حرفش دوید و گفت: سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر فارسی رو با لهجه حرف میزنه. چشمکی زدم و گفتم عیب نداره برای این که احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی ما حساب کن. بعد به ردیف آخر، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم. ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم. زیبا، مینا، بنفشه، ثریا، بهناز و من. به محض نشستن بهناز گفت: ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی؟ - نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود. - سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه. - بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن. - چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم. - بنفشه گفت: احمق جان، رنگ صنعتی نه موی سر. - می دونه، ما رو دست انداخته. زیبا گفت: تو چرا نرفتی؟ بهناز به جای من جواب داد: مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش؟ - ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تلبستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم. -بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منم به جای تو بودم همین کارو میکردم. نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد. بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم. دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است.همه هوررا کشیدند، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند. از سها خواستم که پیش ما بیابد. بعد از کمی صحبت بهناز گفت: - سها جون برای آشنایی بیشتر،اول از خودت بگو.بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی. به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی،پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه، یه خواهر دتره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن، الهی همشون پیش مرگم بشن. سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله. مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی . بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم. بنفشه مطرب و اواز خونه کلاس، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره. ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن. حالا نوبت شماست. سها گفت: من دو تا برادر دارم که بزرگتره سپره سال آخر دانشگاه، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی. پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم.

45,000 تومان

قهوه ترک ( نشر علی)


کتاب قهوه ترک

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,500 تومان

گاهی به من نگاه کن ( نشر علی)


کتاب گاهی به من نگاه کن

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

25,000 تومان

گیس هایت را همانجا بگذار (نشر علی)


کتاب گیس هایت را همانجا بگذار

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

لمس تنهایی تو ( نشر علی)


کتاب لمس تنهایی تو
نازَک....
صدای فرزین بود،سربلند کردم و نگاهش کردم،دست به سینه مقابلم ایستاده بود.نگاهش را به عمق چشمانم دوخت .به سیگارم پُک زدم و دود را نگه داشتم، گُر گرفتم،دوباره نگاهش کردم و دود را رها کردم.لبخند زد و گفت:
خیلی زیاد سیگار می کشی ، اینو کسی بهت گفته ؟
بعد مقابلم نشست ، به بیرون چشم دوختم ،اما صدایش را شنیدم:
تو ...هنوزم به خاطر نازنین ناراحتی ؟
تند رفتم توی نگاهش ،خودش را جمع کرد ، با سیگار ِ لای انگشتم به طرفش نشانه رفتم و گفتم:
اون نازنین که درباره اش حرف می زنی ....شی نبود،تنها کسم بود می فهمی ؟
تکیه داد و با خونسردی گفت:
تا آخر عمر می خوای که....
حرفش را قطع کردم و گفتم:
به تو و هیچ کس دیگه ای ربط نداره که تا آخر عمرم می خوام چه کار کنم...
نریمان همان لحظه آمد،خنده بر لب و بی خیال دنیا،مثل بی غیرت ها،دست دراز کردم و گفتم:
می بینی ...تَه هر چی بی غیرته ، یه سیب زمینی به تمام معنا،شرط می بندم یه رگ هم توی تنش نیست!
نریمان اخم کرد و محکم گفت:
خفه می شی یا این که خفه ات کنم ؟
بلند و محکم گفتم:
جرات داری یه کلمه حرف اضافه بزن یا دست به من بزار ببین چه کارت می کنم آشغال عوضی..
مادرم جلو دوید و گفت:
نریمان ، بیا این طرف..
نریمان دست بردار نبود،نگاهش می کردم،لجش در آمد و دندان هایش را با خشم روی هم فشار می داد،لب باز کرد و گفت:
یه روز نزدیک...آدمت می کنم،می آد اون روز..
خندیدم و انتهای سیگارم را به طرفش پرتاپ کردم،دُرست روی لباس گران قیمتش خورد و نشانی بر جای گذاشت ،به طرفم آمد ، دست بلند کرد و قبل از اینکه دستش فرود آید صدای لرزان پدرم در فضا پیچید:
دستت رو بنداز نریمان،این خونه بزرگ تر داره...
دست نریمان پایین افتاد،پدرم با لباس بیرون بود،مقابلم رسید و نگاهم کرد،نه عصبانی بود و نه ناراحت،فقط نگاهم کرد،نریمان ادامه داد:
بابا..جلوش رو بگیر..من دیگه نمی تونم این خروس جنگی رو تحمل کنم و ...
مادرم بلند صدا زد:
نریمان ؟ ای خدا..دیوونه شدم،از دست این دختر که..
حرفش را قطع کردم و گفتم:
که چی ؟ نمی زارم خوش بگذرونی ؟ آره نمی زارم،لحظه به لحظه می آم جلوی شماها و از نازنین می گم،دخترِِتو،که ای کاش تو مادرش نبودی ،خواهر توی پست فطرت،خواهر من بدبخت،جوون بود یادت که نرفته،مثل گل پرپر شد،کَکِت گزید؟ نه عین خیالت نیست،اما من نمی زارم آب خوش از گلوی هیچ کدوم شماها پایین بره...
صدای نریمان ادامه ی حرف هایم را قطع کرد:
خوب مُرده دیگه چی کار کنیم،همون بهتر که ..
جا سیگاری کریستال را به طرفش نشانه رفتم،جا خالی داد و جا سیگاری با صدای بدی روی سرامیک ها افتاد و خرد شد،نریمان به طرفم هجوم آورد،نمی ترسیدم از هیچ کس نمی ترسیدم،حتی اگه ده نفری سرم می ریختند،با چنگ و دندان و لگد از خودم دفاع می کردم،فرزین او را عقب کشید..گفتم:
ولش کن نامرد ِاحمق رو تا ببینم چقدر غیرت داره..
ادامه نداده بودم که نریمان به طرفم حمله ور شد،به جان هم افتادیم،مثل دو تا سگ وحشی ،به هم پریدیم،آن قدر به هم زیدم که هر دو به نفس نفس افتادیم،به صدای جیغ ها و فریادها اعتنایی نکردیم ...انگار نه این که خواهر و برادر بودیم،آخر سر هم پدرم و فرزین او را عقب بردند،پدرم سیلی محکمی به او زد و وقتی به طرف من آمد و دست بلند کرد،بلند و محکم گفتم:
دست به من زدی نزدی...این خونه رو...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

33,000 تومان

مرگ رنگ (انتشارات علی)


نام کتاب: مرگ رنگ
نویسنده کتاب: بهاره غفرانی
ویراستار دوم کتاب: مرضیه کاوه
ناشر کتاب: انتشارات علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: اول
تعداد صفحات کتاب: 370 صفحه
شابک کتاب: 3-212-193-964-978
تیراژ کتاب: 1000

30,000 تومان

منتظرت بودم (نشر علی)


صدای فریاد ناگهانی و همهمه ای عجیب باعث شد از جا بپرم با عجله پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم؛ در خانه باز بود و صدا از بیرون می آمد؛ جیغ های بلند مریم را شناختم که بی هیچ پروایی گوش را کر می کرد. دنبال چیزی گشتم که روی سرم بیندازم، شال مشکی ام روی بند بود، کشیدم و کج و معوج روی سرم انداختم و سرم را از در بیرون کردم. مریم چهارچوب در بیرونی را پر کرده بود. دست به کمر داشت دعوا می کرد و به عمد صدایش را بلند کرده بود. سرک کشیدم، از بالای شانه های چاق مریم. مادرم مقابلش بود، مظلوم و رنگ پریده و سر به زیر؛ قلبم فشرده شد. صدای مریم مثل رعد و برقی بلند زده می شد و ترسی را به دل من و مادرم می انداخت...

محصولات انتشارات علی قابل تهيه در بانک کتاب و فروشگاه اينترنتي WWW.4030book.ir حامي ناشران ايراني در زمينه هاي کودک - نوجوان - دانشگاهي - عمومي - کمک آموزشي - مذهبي و تمامي زمينه ها مي باشد. کانال تلگرامي ما 4030book@

50,000 تومان

می تراود مهتاب (نشر علی)


نام کتاب: می تراود مهتاب
نویسنده کتاب: مریم رضاپور
ناشر کتاب: علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: سیزدهم
تعداد صفحه کتاب: 696
شابک کتاب: 9789647543637
تیراژ کتاب: 700

42,000 تومان

می درخشد ( نشر علی)


کتاب می درخشد
_ راه بیفت برو جلو، بعدی نوبت توئه!...
برگشتم سمتش، تا از پشت شیشه ی بخار نشسته چهره ام را دید، با تعجب سری عقب کشید و پرسید:
_ این دیگه چه سرو وضعیه این بار برای خودت درست کردی؟!
هیچ زمان از مردهایی که به خودشان اجازه می دهند خیلی راحت درمورد ریخت و قیافه ی خانم ها نظر بدهند خوشم نیامده است و آقا جهان هم سردمدارشان!
بی توجه به روی ترش و ابروهای در هم کشیده ی من، خودکارش را هل داد در جیب بالایی کاپشنش و بی ملاحظه ادامه داد:
_ زود خودتو مرتب کن وگرنه با این وضعیتی که من می بینم، یا کسی رو به مقصد نمی رسونی یا خودت به مقصد نمی رسی!
دستم رفت لای طره ی مویم و در حالی که با دندان های به هم فشرده آن را دور انگشتم لوله می کردم چشم غره ای هم سمتش رفتم. بی اعتنا به حرصی که از حرف رک و بی پروایش می خوردم راهش را کشید و به سراغ نفر جلویی رفت تا اظهار نظری هم در باب ایشان داشته باشد. درست است که قیافه ام تابلو شده است، آن هم در حد چراغ قرمز سر چهارراه ها(!)، اما او اجازه نداشت به همین راحتی... حیف که کارم لنگش است! فقط کافی است دهان لقی کند و...
کافی است آقا جهان گزارش ببرد و بابا بفهمد که باز هم از خط قرمزش رد شده ام، آن وقت خونم حلال و حکم تیرم صادر می شود.
باران نم نم، کم کمَک شدت می گرفت. نفر جلویی داشت آماده ی رفتن می شد که تازه به خودم آمدم، وقت تنگ بود و باید دست می جنباندم. همزمان که خم شدم تا از زیر صندلی کناری کتانی هایم را دربیاورم و آن ها را با چکمه های پاشنه ده سانتی ام عوض کنم، از توی جعبه مکعب شکل هم مشتی دستمال کاغذی بیرون آوردم. کتانی ها را جلوی پایم انداختم و با دستمال رژ پر رنگم را محو و بی رنگ کردم. دستمالی هم بر گونه و پشت پلکم کشیدم.
"من دختر بدی ام، یا بابا زورگوئه؟!" این سوال به اندازه ی اولویت آفرینش مرغ یا تخم مرغ ذهن درگیر کن است!
در این که من دختر بدی ام حرفی نیست اما بابا هم نمی گذارد همان طوری که خودم دوست دارم، زندگی کنم. می گوید زیادی با مردها برخورد دارم، خب داشته باشم؛ من هم مثل او، چه فرقی می کند؟ به همان اندازه ای که او می تواند با زن ها در ارتباط باشد من هم ممکن است مشتری مرد داشته باشم! برای او اخ نیست و برای من هست؟ چرا نمی خواهد بفهمد که این کار من در واقع حرکتی نمادین است در جهت اعتراض به ظلمی که به یمن زن بودن بر من و ماها می شود؟
اصلا مگر نه این که سهیل هم موقع دانشجویی همین کاری را می کرد که من می کنم، چرا یک بار به او نگفت پسر این کارها ننگ است برای خانواده، اما من شدم ننگ؟!...
چه قدر ظالمی دختر! یادت رفته آن دفعه را؟! طفلک بابا، بار قبلی که این جا دیدم نیم سکته ای زد، دکتر گفت خطر از بیخ گوشش رد شده است. این بار ببیندم سکته کامل رد خور ندارد.
در آینه نگاهی به خود انداختم، آرایشم خفیف شده بود... موهایم را که قبل از بیرون زدن از خانه با مرارت های زیاد اتو کشیده بودم بی اعتنا که زحمتم باد هوا می شود با کلیپس پر پری بزرگی جمع کردم. بابا مخالف صد در صد این کلیپس هاست و هر وقت مرا می بیند می گوید:
_ باز کوهان روی سرت گذاشتی؟!
نفر جلویی راه افتاد و پا روی پدال گذاشتم. آقا جهان با نوک خودکاری که در دست داشت روی شیشه کوبید تا جلوتر نروم و همین جا نگه دارم و خودش مشغول داد زدن شد. شال ابریشمی طرح دارم را با شال نخی ساده ی مشکی رنگی عوض کردم و ناخن های دیزاین شده ام را زیر دستکش های نخی پوشاندم. در حالی که در کنار راننده ی ماشین را باز می کردم در کشویی عقب رفت و کسی روی صندلی عقب نشست. بارانی و چترم را از روی صندلی کناری برداشتم. سوز و سرمای آذر ماه و آلودگی هوا این چند روز امان می برید، خدا را شکر که نمه بارانی گرفته است تا آلودگی کمتر شود. بارانی ام را روی بافت بالا زانویم تن کردم و چتر را بالا سر گرفتم. یک نفر دیگر هم روی صندلی جلو نشست.
آقا جهان قدمی سمتم برداشت و گفت:
_ شانس آوردی امروز من جای باقر بودم، شنیدم آمارت رو به بابات می ده... بابات هنوز سر ساختمون مهندس اکبری خودمونه، نه؟
حرفش بوی تهدید می داد، تند جبهه گرفتم:
_ که چی؟
در این حرفه باید زرنگ باشی وگرنه کلاهت پس معرکه است. خندید، از خنده اش تن لرزه گرفتم.
_ خودت یه کم داد بزن، گلوم درد گرفت. می خوام برم یه چایی بریزم توی حلقم تا صدام باز شه.
نفسم را پر صدا و عصبی بیرون دادم و پرسیدم:
_ فکر کنم حق الداد نمی خواین؟!
برگشت و رو در رویم گفت:
_ به این نمی گن حق الداد، بهش می گن کمیسیون خاله باجی...
با چهره ای مظلومانه، انگشت میانی و سبابه ام را به علامت دو بار داد زدن نشانش دادم. خوشش می آمد سر به سرم بگذارد. نوچ گفت و راه گرفت سمتی و همزمان گفت:
_ نمی تونی کمیسیونمو ندی مامانی وگرنه یه سر می رم سر ساختمون مهندس... حالام خودت یه کم داد بزن تا صدات باز شه خانم خوشگله...
و خندان راهش را گرفت و رفت سمت اتاقک "از من بپرسید".
دسته ی چتر را توی مشت محکم فشردم، مگر نه این که از روز اول می دانستم در این حرفه امثال آقا جهان زیاد است پس نباید قدمی عقب بردارم... از قدیم گفته اند کس نخارد پشت من... "انگشت من" گویا جانی برای خاراندن پشت من نداشت که این طور زیر لبی به طوری که فقط خودم بشنوم می گفت:
_ ونک... ونک... نبود... ونک... لعنت به تو آقا جهان... ونک...
این طور نمی شد که... صدای آقا حمید، همکار سن و سال دارم بلند شد:
_ ونک... ونک... فقط سه نفر...
و مسافرها را هل داد توی ماشین وَن من و نگاه تشکر آمیزی هم از سمتم تحویل گرفت. آقا حمید اشاره کرد سوار ماشینم بشوم و گفت:
_ بدو سوار شو، جارو برقیت پر شد، زود برو تا گردن کلفتای تاکسی دار نیومدن بهت گیر بدن.
این معضل همیشگی تاکسی دارها با ون دارها بود، به ون لقب جاروبرقی می دادند، جارویی که تمام مسافرها را می بلعد!
قدم برداشتم سمت ماشینم که صدای داد آقا جهان با صدای من درهم آمیخت. برگشتن همان و قالب تهی کردن همان... او این جا چه می کند؟! آقا جهان چه از جان او می خواهد؟!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

نطلبیده (انتشارات علی)


کتاب نطلبیده
یا رزاق
سرکی از میان دو لای آهنی در به بیرون کشید. عرق های ریز از کنار شقیقه اش راه به سمت بناگوش و گردن باز کرده و دهانش از اضطراب خشک شده بود. حس می کرد کسی اره برداشته و جراتش را ریز ریز می کند. می ترسید کمی سر را پیش تر ببرد و باز با همان ماشین مشکی رنگ مواجه شود. سه روز بود که خواب و خوراک نداشت. نمی دانست کیستند و چه از جانش می خواهند؛ فقط دیده بود که تعقیبش می کنند. شیشه های دودی ماشین مانع می شد که سرنشینان را ببیند و حدس بزند چند نفرند. دیروز همین که در ماشین باز شد و کسی صدا زد " هی آقا!" دو پا، جفت پاهایش گذاشت و مثل کش از جا در رفت. حدس نزدیک می زد، از افراد صمد چاقوکش اند و دنبال طلب وصول نکرده اشان. این بار اگر به چنگشان می افتاد بیوه شدن منیر و یتیم شدن بردیا و آن تو راهی رد خور نداشت.
صدایی یک متر به هوا بلندش کرد:
_ باز داری زاغ سیاه کی رو چوب می زنی؟ قلبش برای ثانیه ای از حرکت ایستاد و تنه اش محکم خورد به در. دستش روی سینه اش نشست و با نفسی که سعی می کرد چاق کند گفت:
_ عمه، تصدقت، یه اهنی یه اوهونی! اگه جای غلامت، منیر بود که همین جا بارشو زمین گذاشته بود.
عمه با نگاهی باریک بین، خوب از نوک پا تا سر کم مویش را برانداز کرد و گفت: _ جل الخالق! می خوای بگی کور شدم که نتونم دخترمو با تو چلمبر فرق بدم؟
قدمی جلو برداشت و او را با دست کنار زد و گفت:
_ برو اون ور، برو اون ور می خوام ببینم دوباره کی توی کوچه ست که تو مثل دخترای تازه بالغ ازش رو گرفتی! نکنه پول جاوید رو ندادی باز اومده در خونه. عمه، به خاک برادرم اگه بدونم پول النگوی منیر رو خرج اتینا کردی طلاق دخترمو...
تا در را باز کرد فوری مرد کم مو، در را با ضرب دست بست و گفت:
_ عمه، جونِ همون منیر رو دادمت باز نکن این در صاب مَصبو.
عمه دست به کمر ایستاد و گفت:
_ خاکشیر نبات توی حلقش کردی که راحت جونشو قسم می خوری؟!... برو اون ور... برو اون ور رضا تا سه تا لیچار بارت نکردم... برو اون ور تا ببینم چه گِلی سرمون زدی، تاج که نمی زنی!... از روزی که زنت دادیم، ماشالاه استنبولی استنبولیه که داری گل سرمون می ریزی.
و با فشار دست که کمی از سنش بعید بود، رضا را به کناری هل داده و در را باز کرد. سرکی بیرون کشید، سر ظهر مردادماه و پرنده هم در آسمان پر نمی زد. کوچه خلوت بود و فقط صدای کولر آبی مغازه ی بقالی آقا ابراهیم که دو خانه با آن ها فاصله داشت به مثابه ی موتور برق قار قار می کرد. وقتی دید هیچ کجا خبری از هیچ کسی نیست برگشت، نگاهی به ظاهر شِفته ی رضا انداخت که تا قبض روح قدمی فاصله نداشت و طلبکار گفت:
_ خب؟!
رضا تمام توانش را جمع کرد تا جلوی مادر زنش بیشتر از این وا ندهد و به زحمت در جواب او" خب" گفت. عمه که شاکی به نظر می رسید گفت:
_ خب به جمالت! می گم از چی می ترسی. باز چه دسته گلی به آب دادی؟ ندزد و نترس. چی دزدیدی که می ترسی؟
_ دزد کیه؟ دزد چیه؟ به ارواح همون آقام که هر چی خاک اونه بقای عمر شما باشه! من هیچ غلطی نکردم، خود این صمـ...
صدای کشدار منیر از روی ایوان شنیده شد: _ آقا رضا، تو که هنوز این جایی! من سفره ی ناهارم پهن کردم و غذا رو کشیدم. تا کی باید منتظر ماست بمونم؟
نگاه عمه، زهر در کام رضا می ریخت. بعد از یک حساب سرانگشتی ساده به این نتیجه رسید که در افتادن با صمد چاقو کش و دار و دسته اش، می ارزد به تاب نگاه مادر زنش. در یک تصمیم آنی در را باز کرد و با " هر چه بادا باد " خود را ثانیه ای بعد آن طرف در دید. در دل لعنتی به خود فرستاد، اگر این قدر دست دست نکرده بود می توانست از مغازه ی ابراهیم آقا ماستش را بگیرد و برگردد، اما حالا در مغازه بسته و باید تا سر خیابان می رفت. تا از تای کوچه رد شده و قدم در خیابان گذاشت، نا از پاهایش رفت. ماشین اسپورتج مشکی رنگ، باز هم کمین کرده بود. نه راه پیش داشت و نه راه برگشت. در دل ابتدا لعنتی نثار خود کرد و درودی هم به جان منیر و ویار بدموقعش فرستاد! این ویارانه ی دخترعمه، تصمیم جدی داشت که جان او را بگیرد. این بار صمد تا دسته ی چاقوی معروفش را در شکم او فرو نبرد و درس عبرتش ندهد، ول کن معامله نیست! لرز خفیفی در پاهای رضا نشست و عرق بود که شر و شر از میان تار تار موهای کم پشتش، گردنش را یکپارچه خیس می کرد. مرداد بود اما عرقش، عرق سرد! لرزی که در پاهایش حس می کرد قدرت هرگونه مانوری را از او گرفته بود. با خود آرزو کرد که کاش قبل از بیرون آمدن از خانه برای لحظه ای می ایستاد و خوب منیر را می دید، نگاهی که بوی الوداع بدهد!
با صدایی که شنید این بار واقعا از حرکت افتاد، صدای باز شدن در، بی شک از همان ماشین سیاه بود. نایی که به واسطه ی ترس از جانش رفته بود، با سرعتی دو چندان و توانی ده برابر اسب بخار به پاهایش برگشت. همین که صدایی از پشت سرش شنید:
_ آقا رضا شمـ...
مثل اسب تازی شروع به دویدن کرد. مرد جوان هم با همان سرعت سر در پی او گذاشت و ماشین هم به دنبال آن دو. سر نشینان ماشین سه روز تمام معطل "آقا رضا" بودند و نمی خواستند این بار دست خالی برگردند. " آقا رضا"، این چند روز، بدجور از کار و زندگی انداخته بودشان.
رضا با سرعت تمام می دوید و مرد هم به واسطه ی پاهای کشیده و قد بلندش نیم او انرژی می گذاشت و پا به پایش بود. رضا در همان لحظه ی اول دویدن اشتباه کرده بود. به جای این که به سمت انتهای خیابان که به کوچه های تنگ و باریک ختم می شود بدود، باید به سمت سر خیابان و خیابان اصلی می رفت و آن جا، خود را در ماشینی هل می داد تا از شرشان راحت بشود. فقط در دل خدا خدا می کرد صمد همراهشان نباشد. صمد چاقو کش، بد کسی بود و تا او را تبدیل به پول نمی کرد، آن هم از نوع پول خرد، دست از سرش برنمی داشت! به صمد ربطی نداشت شپش درجیب اوی بخت برگشته چهار قاب می اندازد! شش ماه می شد که اصل پول و سود صمد را نداده بود. داشت کوچه را رد می کرد که پایش گرفت به جدول خیابان، اما به سرعت برق خود را جمع کرد. اگر خود را در کوچه های تنگ و باریک می انداخت شاید می توانست از شر ماشین و سرنشینان سواره اش راحت بشود اما رهایی از دست جوانی که قدم به قدمش می دوید خیالی خام بود! حتی یکبار دست جوان لاغر عینکی از پشت به یقه ی او چنگ شده بود اما رضا توانسته بود با یک حرکت سریع خود و یقه اش را آزاد کند. صدای آشنایی از دور خواندش: _ رضا... رضا... امان از دستت، باز چه کار کردی؟!
و بعد صدای موتور... نور امید در قلبش تابید، دیگر تنها نبود. موتور سوار از دور او را دیده بود و حدس زدنش مشکل نبود که حتما آقا رضایشان باز هم یکی از دسته گل های معروفش را به آب انداخته است. سرعت موتور را بیشتر کرد و کوچه ی کناری را دور زد. همین که موتور سوار از سر کوچه به سمت رضا پیچید، رضا با سرعت جمبوجت خود را روی ترک موتور مدل بالا انداخت و دستور داد: _ بریم... اما دیر شده بود این بار قلاب انگشتان مرد تعقیب کننده درست پشت یقه اش خوابید و او را از ترک موتور به زیر کشید و معترض و نفس نفس زنان گفت:
_ کجا مرد حسابی؟! سه روزه که ما این جا معطلیم تا شما افتخار بدید... بیا پایین دیگه... با تو اَم...
رضا که چنگ انداخته بود به لباس موتور سوار، با فشار دست مرد تعقیب کننده، هم خودش نقش زمین شد و هم موتور سوار و هم موتور. هر دو فوری جستی زدند تا پایشان زیر تنه ی سنگین موتور گیر نکند.
مرد جوان این بار به جای پشت سر، سجاف یقه ی رضا را از جلو به چنگ کشید و گفت:
_ د آخه...
نگاه رضا و موتور سوار به ماشین مشکی رنگی بود که پشت سر مرد جوان پارک کرد و احساس خطر رفت و لانه کرد زیر پوست تن و سرشان. نور مستقیم در شیشه ها می تابید و صمد و افرادش دیده نمی شدند.
موتور سوار که یک سر از رضا بلندتر بود، در یک حرکت غافلگیرانه، دست انداخت دور مچ مرد جوان و یقه ی رضا را از سنجاق انگشت های او جدا کرد و گفت:
_ چه خبره؟! ضعیف کشون راه انداختید؟...
رضا بنال ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی؟!
قبل از این که رضا مهلت حرف زدن پیدا کند مرد جوان که سر و وضع و ظاهرش، سوای آن دو بود، از این که دو به یک شده ترس خفیفی در دلش نشست و به اعتراض افتاد:
_ دستو چسبیدی چه کار؟
و دست پیش را گرفت، مشتش رفت سمت شکم مرد موتور سوار و رنگ او را از درد کبود کرد. به ثانیه ای نکشید که ضارب، مضروب شد و رضا و موتور سوار به جان جوان افتادند. می خوردند و می زدند. سرهایی از میان پنجره ی خانه ها بیرون می آمد و صدای نجوایی شنیده می شد:
_ الو! پلیس صد و ده؟
بالاخره صدای موتور ماشین خاموش و در سمت راننده باز شد. راننده ی ماشین سیاه رنگ، بیکار نشستن را فراموش کرده و دست به کار شده بود! قدم از ماشین پایین گذاشت... قفل فرمان سنگینی در دستش خودنمایی می کرد!..

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

72,000 تومان

نگاهم کن، نگاهت را دوست دارم ( نشر علی)


کتاب نگاهم کن، نگاهت را دوست دارم

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

35,000 تومان

نوش دارو ( نشر علی)


کتاب نوش دارو
با صدای رفیقش به خود آمد: «دادم بهش. از جا سازی باحالمون شوکه شده بود... بریم بساط خودمونو الم کنیم؟»
بی‌توجه به حرف او همچنان که محو غریبه‌ی کنار استخر بود و پکی مجدد به سیگار می‌زد، گفت: «صادق! اون دختر رو ببین.»
رد نگاه او را دنبال کرد و در نهایت حیرت پسری با قدی متوسط را دید که کنار استخر ایستاده است. متعجب گفت: «اون یارو رو می‌گی؟»
پکی مجدد به سیگارش زد و با تکان سر تأیید کرد. صادق مبهوت گفت: «ولی اون‌که پسره!»
پوزخندی زد و گفت: «سر موتورم باهات شرط می‌بندم که دختره.»
چشم‌هایش گشاد شد و گفت: «سر موتور 15 میلیونیت؟! موتوری که عشقته؟!»
پکی مجدد و تأیید با تکان سر که صادق را کنجکاو کرد بداند او که کنار استخر ایستاده واقعاً پسر است یا دختر. همچنان بر موتورش تکیه زده و شاهد دور شدن صادق شد. صادق تا نزدیک غریبه پیش رفت. نگاهی به موهای کوتاهش که حتی خطی که با تیغ زیر آن گرفته شده بود، داد می‌زد طرفش پسری است انداخت و برای ارضای کنجکاوی گفت: «هی!»
برگشت. نگاهش کرد و با صدایی بم و پسرانه گفت: «با منی؟»
عمیق نگاهش کرد. شکش به یقین تبدیل شد و گفت: «هی رفیق! اگه بیکاری بیا کمک ما.»
متعجب گفت: «شما؟»
ـ من و اون رفیقم...
با دست مایکل را اشاره رفت و ادامه داد: «ما مطربیم... باید بساطمونو تا رسیدن مهمونا آماده کنیم. اگه می‌شه....»
قدمی برداشت و گفت: «باشه... من در خدمتم.»
مایکل ته سیگارش را زیر پا له کرد. آن دو را می‌دید که باهم دست دادند و چیزی به هم گفتند. سپس به سمتش پیش آمدند. عمیق به غریبه که نزدیکش می‌شد، نگاه کرد. مژه‌های بلند و یک دست مشکی. ابروهای کمی پهن و بینی کوچک بدون هیچ ایرادی و لبانی کمی حجیم و قرمز مایل به صورتی در صورتی صاف. ناگهان و بی‌اراده تمام وجودش تکانی خورد. صادق لبخند زنان گفت: «آقا مایکل! با موتورت خداحافظی کن. معرفی می‌کنم رفیق تازه‌ی من ابی.»
و رو به مایکل ادامه داد: «این هم رفیق شفیقم مایکل.»
مایکل دست پیش برد و او هم دست پیش آورد. مایکل دست زبر او را در دست فشرد و پوزخندی زد و گفت: «خیلی وقته برا اکبر خان کار می‌کنی؟»
با همان صدای بمش گفت: «سه چهار روزی می‌شه. یکی از راننده‌هاش منو بهش معرفی کرد. ولی هنوز ندیدمش.»
نیشخندی گوشه‌ی لبش آمد و گفت: «عجله نکن می‌بینیش. شک نکن که امشب خودشو بهت نشون می‌ده.»
صادق هنوز غرق هیجان‌ از موتوری که عایدش می‌شد، ذوق‌زده گفت: «از ابی خواستم بهمون کمک کنه تا وسایلو آماده کنیم.»
مایکل در سکوت به سمت باندهای بزرگ پیش رفت و آن دو به دنبالش. طولی نکشید هر سه مشغول شدند. ابی همان طور که به صادق کمک می‌کرد ارگ را جای مناسب بگذارد، گفت: «منم بلد بزنم.»
ـ جدی می‌گی؟ بذار به مایکل بگم.
بهانه‌ای بیش نبود تا از او دور شود. کنار مایکل ایستاد. مایکل دو کارگری که روی درخت‌ها بودند را راهنمایی می‌کرد که دقیقاً کجا باند را محکم کنند. صادق دست به کمر با دنیایی هیجان گفت: «دیدی شرطو باختی؟»
پوزخندی زد و گفت: «خیلی گاگولی.»
به سرعت جبهه گرفت و گفت: «گاگولی یعنی چی؟ نمی‌خوای موتورتو بدی خب نده دیگه چرا واقعیتو کتمان می‌کنی؟ صداشو نشنیدی یا دستای زبرشو لمس نکردی که....»
به حرفش آمد و گفت: «وقتی می‌گم گاگولی ناراحت نشو. تو چشمتو روی اندام اون دختر بستی و خر دستای زبرش شدی؟ درسته خیلی خوب صداشو پسرونه کرده، خیلی قشنگ موهاشو مردونه زده، دستاشو خدا می‌دونه چند روز تو شوینده‌ها گذاشته که از دستای یه عمله بنا هم زبرتر شده اما هیکلشو که دیگه نمی‌تونه دست بزنه.»
ـ بس کن خواهشاً. من خوب به بدنش دقت کردم اصلاً برجستگی...
ـ صادق! کی می‌خوای این جنس لطیف رو که به شیطون گفته برو کنار من اومدم بشناسی؟
ناباورانه ابی را از نظر گذراند و گفت: «مرگ من مطمئنی که دختره؟»
ریز نگاهش کرد و گفت: «همون قدر که مطمئنم بچه‌ی بابامم.»
ـ باید بهم ثابت بشه.
این را گفت و از مایکل فاصله گرفت. به ابی نزدیک شد. ابی محو ارگ بود و معلوم نبود به چه می‌اندیشد که متوجه حضور صادق نشد. موشکافانه نگاهش کرد. چه بود در وجود ابی که مایکل می‌دید و او نمی‌دید؟ ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. در سکوت تا کنار او پیش رفت. ابی متوجه شد. برگشت و بی‌اراده لبخندی تقدیمش کرد و گفت: «به نظرت رفیقت می‌ذاره من ارگ بزنم؟...چی بود اسمش؟... مایک.... نه مایکل... چرا مایکل؟... مگه ایرونی نیس؟...»
صادق بی‌توجه به سؤالات پی در پی او حواسش پی چیزی دیگر بود. ناگهان دست جلو برد. نرسیده به بالاتنه‌ی او، ابی عقب کشید و وحشت‌زده گفت: «چی کار می‌کنی؟»
بهت‌زده گفت: «هیچی... پشه بود رو لباست... چرا همچین کردی؟ چرا جا خالی می‌دی؟»
درحالی‌که با ضربه‌های معکوس قسمت بالای لباسش را می‌تکاند، مضطرب گفت: «جا خالی؟ هیچی ترسیدم یه هو...»
مایکل پوزخندی زد و سیگاری تازه دود کرد. صادق پیش آمد و گفت: «تو معرکه‌ای پسر! اونم معرکه است. شک ندارم دختره... دیدی چطور جا خالی داد؟

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

32,500 تومان

همسایه ماه ( نشر علی)


همسایه ماه
دود اسفند و بوی خوش آن ، کل محله را برداشته بود . جمعیت با شادی و شعارهای " زنده باد " ، قهرمان خود را تشویق می کردند . بالاخره در سمت عقب پژو پرشیای سیاه ، گشوده شد و مرد جوانی با لبخندی بزرگ و چهره ای که از شوق برافروخته شده بود در میان خیل عظیم استقبال کنندگان پا بر زمین گذاشت . همان دم قصاب محل گوسفندی مقابل پای قهرمان بر زمین زد و سر برید . مرد جوان تلاش کرد به آن صحنه نگاه نکند . از زمان کودکی هم دیدن چنان چیزی دلش را به هم می زد . به ناچار از روی خون گذشت و سعی کرد تصویر آن گوسفند بی چاره را به پس ذهن براند . پسر بچه ها و مردان نوجوان و جوان محله و دوستان دور و نزدیکش او را در میان گرفته بودند و محمد و کیوان از دو طرف حمایتش می کردند تا بتواند از میان جمعیت عبور کند . بازار دیده بوسی و فشردن دست داغ شده و کم کم قهرمان مردمی حس می کرد از وجود آن همه فشار مردم نزدیک است آب لمبو شود . کمی دورتر، از میان پنجره های مشرف به کوچه و از پیاده رو های باریک ، دختران و زنان سرک می کشیدند تا بتوانند جوان خوش سیما و ورزشکار محبوب خودشان را بهتر ببینند . یکی ازمردان قوی هیکل از میان جمع خود را جلو کشید و در گوش مردی که از نظر جثه و اندام ، کم از خودش نداشت ، چیزی گفت . چشم امیر سعید خوب حرکت آن ها را دید و بی درنگ دست دور بازوی محمد انداخت و با تحکم گفت :
- نمی ذاری دست داوود هیکل بهم بخوره . فهمیدی !
محمد لحظه ای چشم چرخاند و متوجه شد دو مرد خود را به کنارشان رسانده اند . امیر سعید بازوی محمد را محکم فشرد . محمد خنده اش گرفت . چهار دست قوی زیر ران های امیر سعید رفت . او سعی کرد در میان فشار جمعیت عکس العملی نشان دهد . محمد عقب کشید و نگاه خشمگین امیر سعید را با خود برد . امیر سعید سر برگرداند تا از کیوان کمک بگیرد ولی او هم با لبخندی موذیانه داشت فاصله می گرفت . امیر سعید با نا امیدی آخرین تلاش هایش را کرد تا بتواند از دست مهاجمان فرار کند ، اما در حرکتی ناگهانی پاهایش از روی زمین کنده شد و روی شانه های پهنی جا گرفت . نفسش داشت بند می آمد، اما حتی جرات اعتراض نداشت . فریاد " مهرزاد قهرمان " بلندتر و یک دست تر در گوشش پیچید و ترس از افتادن و مضحکه شدن باعث شد سعی کند کنترل خود را به دست بگیرد و ترس ازبی آبرویی وادارش کرد خشمش را فرو بخورد و با بدبختی ، لبخند و حرکات تشکر آمیزش را ادامه دهد .در همان اوضاع و احوال آشفته از دور دختری را دید که بی پروا نامش را جیغ می کشید و برایش دست تکان می داد . از حرص فکش منقبض شد ولی باز هم مجبور بود برای خیل طرفدارانش سر تکان دهد ! دختر وقتی او را متوجه خودش دید دست از جیغ زدن کشید و به جای آن خنده ای پر معنا سر داد و رو به دختر دیگری که کنارش ایستاده بود گفت :
- دیدی داوود هیکل دستورم رو اجرا کرد . نگفتم این پسره با این هیکل گنده خر خودمه !
دختر دیگر با قهقه جواب دوستش را داد .
- ای ول داری بابا ! فقط مواظب باش امیر سعید بعدا خونت رو نریزه .
- این فقط یه حال گیری کوچیک بود تا دیگه پاش رو از گلیمش دراز تر نکنه و بفهمه با مرجان خانوم نباید در بیفته !
- ولی گناه داره مرجان . بچه مون یه گل ملی زده و تیم رو برنده کرده . حقش نبود این طوری اذیتش کنی.
مرجان دستهایش را روی سینه چلیپا کرد و ابروهای سیاهش را در هم کشید.
- گناه ، من دارم که هشت سال تمومه به خاطرش دارم زجر می کشم .
- اووووه ! خوب می خواستی عاشقش نشی . اون که دنبالت نفرستاده بود .
دختر با عصبانیت به دوستش خیره شد .
- نکنه تو رو هم خریده ؟! اگه من رو نمی خواست می تونست روی خوش نشون نده . سه سال زندگیم رو براش گذاشتم . حالا آقا برام قیافه میاد و تازه یادش افتاده سرش خیلی شلوغه . انگار من بچه م ! حالیش می کنم یه من ماست چقدر کره داره . پاش بیفته آبروش رو جلوی باباش می برم تا اون بنده خدا فکر نکنه پسرش امامزاده ست !
دختر دیگر با نگرانی خودش را جلوتر کشید و دست او را گرفت تا آرامش کند .
- ای بابا چرا جوش میاری ؟ من یه چیزی گفتم حالا ... مرجان خل نشی به حاج آقا چیزی بگی . امیر سعید می کشتت .
- به درک ! اگه بخواد ناتو بازی در بیاره حالش رو می گیرم . فکر کرده خبر ندارم دوستای تازه ش چه مهمونی های ناجوری می برنش . حاج آقا بفهمه بی چاره ش می کنه .
مرجان همان طور که حرف می زد چشمش به امیر سعید بود که حالا در آستانه ی در ورودی حیاط خانه شان قرار داشت و اگر از روی شانه های آن دو مرد پاین نمی آمد مسلما سرش به نرده ی بالای چارچوب می خورد . با وجود عصبانیت خنده اش گرفت . امیر سعید به پهلو خم شده و سعی داشت با ضربه های آرام و دوستانه از داوود هیکل بخواهد او را زمین بگذارد . مرد دیگر متوجه نرده ی بالای در نشده و داشت برای خودش جلو می رفت . حالا امیر سعید روی هوا کج شده بود و نزدیک بود بیفتد . از شدت عصبانیت رنگش کمی پریده بود اما همچنان سعی داشت خود را متعادل و آرام نشان دهد .کاملا حواسش بود که شاید بیشتر ازصد چشم ، فقط به او دوخته شده است . صدایش را بلند کرد تا از میان آن همه شلوغی و سر و صدا به گوش دوست داوود برسد.
- رفیق داری چی کار می کنی ؟! قربون مرامتون ، دیگه بذارینم زمین . گل زدن تو یه بازی دوستانه که این همه ریخت و پاش نداره .
مرد متوجه نشد و باز به سمت در رفت . امیر سعید مجبور شد دستهایش را به نرده ی بالای سرش بگیرد . مرجان پقی زد زیر خنده . محمد داشت از خنده منفجر می شد ، اما خودش را به او رساند تا کمکش کند . بالاخره دو مرد متوجه شدند نزدیک بوده سر قهرمانشان را به نرده بکوبند و با شرمندگی رضایت دادند او از در حیاط تا ساختمان خانه را روی پاهای ارزشمند خودش راه برود .

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

40,000 تومان

وعده های آسمانی (نشر علی)


نام کتاب: وعده های اسمانی
نویسنده کتاب: نیلوفر عبدالرحیم
ناشر کتاب: انتشارات علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: اول
تعداد صفحه کتاب: 668 صفحه
تیراژ کتاب: 2000 نسخه

10,000 تومان

کحیلا (نشر علی)


کتاب کحیلا

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

24,000 تومان

کوچه دلگشا (انتشارات علی)


نام کتاب: کوچه دلگشا
نویسنده کتاب: آزیتا خیری
ويراستار کتاب: مرضیه کاوه
ناشر کتاب: انتشارات علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شومیز
نوبت چاپ کتاب: سوم
تعداد صفحه کتاب: 550
شابک:6-307-193-964-978
تیراژ کتاب: 250

42,000 تومان

یک قدم تا عشق (نشر علی)


نام کتاب: یک قدم تا عشق
نویسنده کتاب: اعظم طهماسبی
ناشر کتاب: علی
قطع کتاب : رقعی
نوع جلد کتاب: شمیز
نوبت چاپ کتاب: سوم
تعداد صفحه کتاب: 464 صفحه
شابک کتاب: 9789641930036
تیراژ کتاب: 2000

14,000 تومان

فیلتر بر اساس:

پاک کردن همه
Close
کمترین: 0 تومان بیشترین: 85,000 تومان
ريال0 ريال85000
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس گرفته و ثبت سفارش نمایید.