بسته
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

پرنده بهشتی ( نشر علی)

تولید کننده: نشر علی
38,000 تومان

کتاب آتش کینه
پرنده بهشتی پلک هیم را بر هم فشردم و باز غلتی زدم ، بیشتر از یک ساعت بود که کثلا داشتم تقلا می کردم تا خوابم ببرد اما دریغ از حتی یک چرت کوچک بی فایده بود. چنان خواب از سرم پریده بود که انگار نه انگار ساعت یک صبح است. آهی کشیدم و باز ک غلت دیگر اما این بار ناموفق به سختی سرم را از بالش جدا کردم و زیر نور ملایم چراغ خواب به تجسس بر آمدم بلکه بفهمم چه شده که نمی تونم غلت بزنم ، چیری نفهمیدم .این بار به سختی به آرنج هایم تکیه زدم و نیم خیز شدم که آه از نهادم بلند شد.من، لحاف و روتختی چنان در هم گره خورده بودیم که تشخیص دادنمان از یکدیگر امری مهال بود.از دیدن این وضعیت به خنده افتادم .دققا نمی دانم چه قدر طول کشید اما با تلاش زیاد توانستم از میان توده ی در هم پیچیده ی روی تخت نجات پیدا کنم. نفس نفس زنان پاهایم را آویزان کردم . کنج تخت خواب پناه گرفتم .از شدت جنب جوش و تقلا در این شب پاییزی با وجود هوای نیمه سرد اتاق گر گرفته بودم و اطمینان داشتم گونه هاین گل انداخته است .گذشت تا توانستم تصمیم آخر را بگیرم ،باید شروع کی کردم بالاخره یک طوری می شد.نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم و همیشه در اخرین لحظات جلوی روح وسوسهگر و سمج خودم کم می آوردم.مصمم از جا بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم ،چراغ مطالعه را روشن کردم و مداد نوکی خوش دستم را به دست گرفتم و یم دسته ورقه کلاسور را پیش رویم گذاشتم .حاصل همه این کارها همین چند خطی است که می بینید.حتما برایتان سوال شده که خب ، این کارها برای چیست؟ باشد عجله نکنید ، یک توضیح مفصل و دقیق کمک می کند که شما هم تا حدودی از قضیه سر در بیارورید.من، ساناز اکرمی هستم و بهمن امسال وارد بیست و یک سالگی می شوم ، سال آخر دانشگاه را می گذرانم .(دانشجوی تمام وقت رشته حسابداری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) تلاشم را کرده بودم تا به خر نحوشده خودم را در یکی از دانشگاه های دولتی بی اندازم اما اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که در واقع نه،خیلی هم سعی نکردم. راستش من یعنی ساناز اکرمی ، می خواستم . ولی آن دیگری نذاشت. صبر داشته باشید ، او را هم معرفی می کنم والبته غریبه نیست ،آن دیگری هم جزیی از خود من است.شاید بهتر است بگویم اصلا خود خودم است اما خب متاسفانه بین او و خودم شکراب استو هر کدا از آن دو ، این جسم ضعیف و گوش به فرمان را به طرفی می کشند تا به خواسته هایشان برسند.حالا تعریف ازخود نباشد اما من متین و با وقار و منطقی تر از خودم هستم و همیشه باید جلوی شیطنت و سر به هوایی او را بگیرم.هر چند گاهی کاری بسیار سخت و غیر ممکن است ، آخر او را به قدری پر انرژی و جسور است که در همه کارهایم سرک می کشد و دخالت می کند. برای خودم اسمی گذاشته ام که همیشه او را به همین اسم صدا می کنم،آن هم بسیار جدی و با وقار بلکه کمی از من حساب ببرد. اسم خودم سایه است . او درست مثل سایه دنبال من است. در واقع سایه ، منطقه تاریک و غیر قابل تشخیص روح ساناز است که کسی جز من او را نمی بیند.به هر حال بد نیست که بدانید که خب ، یک جورایی سایه همه کاره است.جلوی دیگران صدادر تمی آید ولی وای از وقتی که بخواهد مطلبی را به من تحمیل کند ، آن وقت است که چنان سروصدایی راه می اندازد که ناچارم گوش هایم را دودستی بچسبم بلکه از وت وت های او خلاص شوم .آخر بی ندازه غرغرو ویک دنده است و از همه بدتر به هیچ وجه حرف حساب حالیش نمی شود.طوری که اگر با او کنار نیایم بلایی سرم می آید که امشب آمد. خودتان که شاهد بودید چه طور خواب را بر من حرام کرد و چه می خواست؟ همین دیگر، او مدتی است که مداوم روی اعصاب من راه می رود که ساناز ،تو باید یک نویسنده شوی و اولین کتابت هم باید قصه زتدگی خودت باشد. تو باید قهرمان اولین داستان خودت باشی. خلاصه که دیوانه ام کرده است. البته من به سختی در مقابل خواسته ی او مقاومت کرده ام. آخر این قضیه و خواست مصرانه ی سایه ، کار امروز و دیروز نیست و نردیک به سه سال است که یک نفس همین خواسته را تکرار کرده است. من هم اول قبول کردم ولی تا امشب نتوانستم به خواسته ی او عمل کنموچرا؟بله خب،سوال جالبی است. جانم برایتان بگوید: حدود سه سال پیش یه روز گرم تابستونی من و دوستم مهسا، تو یه جلسه ادبی شرکت کردیم .فرهنگ سرای محله مون از یک خانم نویسنده معروف و پر کار دعوت کرده بود تا واسه ی جوونای علاقه مند به مطالعه و رمان ،سخنرانی کند. تو اون جلسه بود که یکی از دختر ها سوالی مطرح کرد که واسه ی منم همیشه بی جواب مانده بود. اون دختر ، از خانم نویسنده پرسید که چرا همسشه همه ی رمانها ار چهره بی نظیر و بی همتا یی حرف می زنند که همون هم می شه قهرمان اصلی قصه شون؟...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

+ -
مشخصات محصولات
مؤلف کتاب: عاطفه منجزی
سال چاپ کتاب: 1395
قطع کتاب: رقعی
صفحات کتاب: 634
نوع جلد کتاب: شومیز
شابک کتاب: 9789641930518
نقد و بررسی خود را بنویسید بستن فرم نقد و بررسی
*
*
  • بد
  • عالی
*
*
*
*
مشتریانی که این کالا را خریدند، کالاهای زیر را نیز می خرند

در پس نقاب ( نشر علی)


کتاب در پس نقاب
بخش اول( فری پپه)
تقه ای به در خورد ومتعاقبش صدای ظریف
معصومه: _ هانی جون پشت خطی داری! دستم به طرف گوشی رفت اما با جمله ی بعدی معصوم، روی گوشی خشک شد.
_ ولی خودشو یه چیز عجیب غریبی معرفی کرد!
_چی مثلاً؟!
_ می گه حسن تا به تا، فکر کنم سرِکاریه! گل از گلم شکفت؛ باز به سرِحسن زده بود که به یاد گذشته ها خودش را "تابه تا" لقب بدهد! دستم را توی هوا تکانی دادم تا معصوم را مرخص کنم وبه محض بسته شدن در اتاق، خندان و سر حال گوشی را بلند کردم:
_الو حسن؟
_بَهَ...، داش فری خودمون، سام علیک، چه طوری رفیق؟ لبخندم غلیظ تر شد و به طعنه گفتم:
_علیک سلام، اِاای از احوال پرسی ِ دوستان پُر بَدک نیستیم!
_تیکه می ندازی نا لوطی؟!
_قابل دار نیست داش حسن! صدای خنده ی آشنای حسن، در گوشی پیچید:
_بنداز بآاا، بنداز؛ نیست دنیا کم تیکه بارِمون کرده، یه چند تا رفیق فابَم تُو این دنیا داریم که دم به دقیقه رو دست زمونه بلند می شن. نیش هایم تا بنا گوش از هم باز شد و سر حال تر از قبل جواب دادم:
_آخیش حسن، یادش بخیر؛ تُن صدات، گِله گذاریت، حتی مظلوم نماییات،همه چیت هنوز مثل اون روزاست! می دونی چند وقته یه سراغی ازما نگرفتی بی مرام؟! بی غل وغش خندید و با همان لحن شوخ ِهمیشگی اش گفت:
_نمیری الهی، تو هم که آاای دل رحم ونازک طبع(!) واسه همین حسابی بی قرار دیدنم شدی، ها؟! مثل خودش بلند بلند و کش دار خندیدم؛ راست می گفت حسن، تنها صفتی که درمن وجود نداشت، همان دل رحمی و نازک طبعی بود. قانون بقا به من یاد داده بود که دل رحمی و شفقت و اینطور اداها، برابراست با گرفتاری و مصیبت و در به دری! حسن که دید جز خنده ی من جوابی عایدش نشد، صدایی صاف کرد و جدی تر از قبل گفت:
_از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است؛ می خوام بیام محل کارِت، اجازه هس؟ من هم جدی شدم و با کنجکاوی پرسیدم:
_چیزی پیش اومده؟... مشگلی ، گیروگوری؟! حسن با اطمینان و به همان تکیه کلام مختص به خودمان جواب داد:
_نه بااآ؛ مشکل کجا بود؟
_ پَ چی؟
_خوش خبریه رفیق! گمونم یه پروژه ی نون و آبداربه پستت خورده؛ پول خوبی توشه!هستی؟ رفتم توی فکر و با کمی تردید پرسیدم:
_منظورت چطور پروژه ایه؟...آخه تو که.... وسط حرفم را قیچی کرد:
_نه بآاا، واسه خودم که نیست، کار مربوط به یکی از رفقاست!
_آدم مطمئنیه؟
_مطمئنش می کنیم!
_ پس صبر کن یه نیگاه به دفترم بندازم بینم کی وقت خالی دارم. صدای سوت ِکشدار ِحسن از پشت گوشی بلند شد، بعد هم به طعنه وشوخی گفت:
_اوکی بآاا بنداز؛ چه با کلاس شده این رفیق فاب ِ ما، واسه وقت ملاقات دادن به حسن تا به تام باس دفتر دستکشو نیگا کنه! خندیدم و به اعتراض گفتم:
_جفنگ نگو حسن! می خوام یه موقع بیای که لااقل وقت کنیم یه ساعتی بشینیم وَرِدلِ هم، اشکالی داره؟
_آها پس اینو بگو،... بابا دمت گرم! حالا بالآخره کی بیام داداش؟
_گوش کن حسن!
_هان؟... بنال!
_ این ورا آفتابی شدی حواست باشه عین بچه آدم حرف بزنیا!
_دَستِ شما مرسی؛ بنده کِی تا حالا بوده که غیر آدمیزاد نطق کرده باشم؟! حرصم گرفت، نفسی از سرِغیظ بیرون دادم و گفتم:
_خنگ شدیا! می گم یهو جلو همکارام بند و آب ندی، هی داش فری داش فری راه بندازی! گرفتی؟
_آره بآاا...حالیمه؛ اون جا شما خانوم خانوما ریحان خانوم تشریف دارید، حواسمون جَمعه آبجی! خندیدم وگفتم:
_ دِ دیدی خیط کاشتی؟... هانی!
_جااان؟!..با من بودی؟! ادای خودش را در آوردم:
_نه بآاا، آخه توی سیبیل کلفت چیت به هانی؟! منظورم این بود که اینجا فقط منو به اسم هانی می شناسن، حالا افتاد یا بازم کجه ؟
_ آی قربون اون اسمای شیش و هشتت بشه حاجیت، کی می ره این همه راهو؟! تو هم که یه طومار اسم واسه خودت ردیف کردی!
_ خارج از شوخی، لازمه حسن؛ اینطوری امنیتش بیشتره!
_اوکی هانی خانوم، اوکی. لبخندی زدم و با تأکید گفتم:
_ نه بآاا، بین خودمون تا آخرش همون فری پپه! شلیک خنده ی حسن بود که به هوا بلند شد: ای ول؛ بیستی به مولا،بیست(!) خوشم می آد هیچ وقت اون روزا رو فراموش نکردی! پلک هایم روی هم نشست و با همان حال و هوای حسن، تأکید کردم:
_ هیچ وقت داش حسن، هیچ وقت! بعد از لختی درنگ، پلک هایم باز شد و در حالی که سعی داشتم حواسم را دوباره به بحث اصلی بدهم، گفتم:
_خب، بگذریم رفیق، سه شنبه ساعت سه بعد از ظهر خوبه؟
_دمت گرم، پس سه شنبه می بینمت!
_هستیم در خدمتت.
_راستی فری؟
_جان؟
_این یارو رو هم با خودم می آرم، اوکی؟
_کار برا اونه؟
_آره دیگه، پَ چی؟
_بیارش، فقط روشنه که؟
_روشنشم می کنیم!
_ پس تا سه شنبه.
_خیلی چاکریم به مولا!
_ما بیشتر، یاعلی!
_علی یارت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

46,000 تومان

بسته به جونم (نشر علی)


کتاب بسته به جونم
اسفند و اسفندونه، اسفند سی و سه دونه، قضا به دور، بلا به دور، به حق این صاحب نور، مرغ زمین، مرغ هوا، جن و پری، آدمیزاد، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل... به حق شاه مردان؛ درد و بلا بگردان!
بلور، منقل را برای بار آخر دور سر مرد جوان گرداند و تا جایی که نفس داشت، دودش را فوت کرد توی صورت او و ته مانده ی دود ها را هم با پرِ دستش به سویش روان کرد، مبادا ذره ای دود مفید اسپندش به اسراف هدر شود.از میان هاله ی دودی که صورت معین را گرفته بود، لبخندش محو و دور به نظر می رسید. تکانی خورد، دستی به جیب بغل کتش برد و با احتیاطی که همیشه موقع انعام دادن به بلور گریبانش را می چسبید، مبادا غرور زن مهربان را بشکند، آهسته تذکر داد:
_ فقط چون دستم سبکه، وگرنه مقابل محبتای مادرانه ت هیچ ارزشی نداره مامان بلور!
و اسکناس درشتی از جیب بغل کتش در آورد و میان انگشت های کار کرده و زمخت بلور جا داد، سری در مقابلش خم کرد و گفت:
_ هر چند باید می ذاشتی از مجلس بر می گشتم بعداً این طور جشن دود برام می گرفتی... جای این همه دود و دمی که راه انداختی، دعای خیرت رو از من دریغ نکن! غروب جمعه ست، دعا مستقیم می ره به عرش خدا! باشه؟
بلور، بی معطلی منقل طلایی اسفند را که هنوز اندک دودی از آن متصاعد بود، گوشه ی کنسول مقابل در گذاشت. قرآنی را که از قبل گوشه ی دیگر کنسول آماده گذاشته بود، با ذوق و شوق برداشت، درِ آپارتمانِ جمع و جور معین را برایش باز کرد و طلبکارانه گفت:
_ پس چی که حالا باید اسفند دود کنم؟! می ترسم از تنگ نظری بخیل و حسود شادومادمون چشم بخوره! منم بعدِ رفتنت، در رو قفل می کنم و راهی خونه م می شم... امروز که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداست، اما گمون نکنم دیگه رویا خانم بذاره ما حتی رنگ شادوماد رو ببینیم! بیا برو مادر... دست خدا روی سرت که بالاتر از دستش دستی نیست!
معین یقه ی کت خوش دوختش را توی آینه ی کنسول میزان کرد، دستی هم به گره کراواتش کشید و دو خط اخم نامحسوس همیشگی میان دو ابرویش جا خوش کرد. حیف که ناچار بود برای چنین شبی بعضی رسوم را مراعات کند، وگرنه او کجا و چنین اداها و تجمل گرایی هایی کجا! همان طور که آخرین نگاه خریدارانه را به خودش می انداخت، دستی به موهای قهوه ای روشنش برد تا از مرتب بودنشان مطمئن شود و در نهایت باز خط نگاهش را در آینه داد به تصویر بلور که کمی عقب تر از او کنار در ورودی ایستاده بود و با ملایمت گفت:
_ پس شما هم بار و بنه ت رو بردار با هم بریم، لااقل تا ایستگاه اتوبوس می رسونمت... حرفش را برید، برگشت سمت زن میان سال و مردد پرسید:
_مطمئنی دوست نداری توی نامزدیم شرکت کنی؟!... خودت می دونی به چه چشمی نگات می کنم و همیشه قدمت برام خیر و برکت داشته!
بلور، به قرآن کوچک توی دستش که بالا گرفته بود تا معین از زیر آن رد شود، با سر اشاره زد:
_ بیا برو مهندس، حالا کو تا شب عروسیت؟! امشب که فقط نامزدیته... نیت دارم ایشالا عروسیت خودم داریه دمبک دست بگیرم و تا خود سحر برات بزنم و بخونم! حالام بیا از زیر قرآن رد شو تا خیالم از شیش جهت راحت شه که دست صاحب همین کتاب سپردمت!

تیرک چراغ برق پارکینگ، پناهگاه امنی به نظر می رسید. از جایی که کمین کرده بود، می توانست همه چیز را خوبِ خوب زیر نظر بگیرد. دو سر هدفون در گوشش بود. پشت به دیوارشرقی پارکینگ چمباتمه زده، زانوهایش را تنگ بغل گرفته و چانه اش با زانوها مماس شده بود. میان یکی از پنجه هایش، بطری آب نیم خورده ای به چشم می خورد و زیر لبی برای خود به همراه صدایی که در سرش می پیچید، فک می زد:
_ ما تو رویا خونه ساخیتم/ حقیقت‌و دور انداختیم/ شما نجنگیدین‌ و بردین/ ما جنگیدیم‌ و باختیم!
آه عمیق و پرتأسفی تا دهانش بالا می آمد که با سر رسیدن کاروان عروس و همراهانش، در دم فرو بلعید و تنش تکان سختی خورد! کمی آن طرف تر، مقابل ورودی تالار شماره ی (2 ) که بنا بود جشن در آن برگزار شود، ماشین گل زده ی عروس و داماد، توقف کرد. نگاهش مات بود به صحنه ی مقابل چشمانش و دست هایش بی اختیار به سمت گوش ها رفت و دو سر هدفون، آزاد و رها روی شانه هایش افتاد.نم نمک داشت لحظه ی موعود فرا می رسید! باید می دید و از درون می سوخت؟... نه که نمی سوخت! چرا بسوزد؟! آمده بود تا به قدر تمام سوختن هایش، بسوزاند... آتش بزند و خاکستر کند!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

تماس بگیرید

یکی نبود ( نشر علی)


کتاب یکی نبود
چند برگ ریحان از ساقه جدا شده را درظرف انداخت و گفت:
_ خودت دیروز پیامکش رو برام فرستادی، یادت نیست؟
_چیو؟... چه پیامکی؟
_ همون که روی حرف مردم زیاد حساب نکن؛ همیشه به هوای بارونی و لطیف، می گن هوای خراب... قضاوت هاشون این طوریه دیگه!
و در بین گفتن این جمله، روی "مردم" تکیه ی سنگینی کرد. نیکا که پشت میز مقابل او نشسته بود، سری جنباند، دسته ی دیگری ریحان برداشت و لب زد:
_ من به مردم چی کار دارم؟... بعدشم، حتی مردمم تازگی ها ولمون کردن ولی اونو خوب می شناسم که به این راحتیا دست بردار نیست!
انگشتانش بی حواس لای شاخه های ریحان دوید تا از دم برگ جدایشان کند و در همان حال زمزمه وار ادامه داد:
_ اخلاقای خاص خودشو داره؛ حرفم که همیشه حرف خودشه! می دونی...
دستش از حرکت ایستاد، نگاهش میخ شد توی چشم های شهرزاد و مردد و فکری اضافه کرد:
_ شوخی که نیست، یهو خبر داده بعد از یازده سال، می خواد پا بذاره توی این خونه! خب این یعنی چی؟! یادته که اجازه نداد مراسم بابا رو خونه خودمون برگزار کنیم؟... حتی نذاشت جنازه بابا رو برای دل کنده شدن بیاریم تو خونه یه چرخ بدیم؛ با این که رسمه دیگه، اما داداشم کاری کرد که جنازه بابا یه راست از سرد خونه ی بیمارستان راهی بهشت زهرا بشه. همه ی مراسمم خونه حاج عمو برگزارکرد. اون جا هم که خودت بهتر از من می دونی؛ اصلاً تو رو تحویل نگرفت... شد واسه یه بارم باشه نظر تورو بپرسه؟... یه کلام باهات مشورت کنه؟ حتی با منم مشورت نکرد؛ حالا بهنام بچه بود، من و تو چی؟! اون وقت چی شده که یهویی به سرش زده بیاد خونه ی ما... بیاد که چی بشه؟! حتماً یه خبری شده که مستقیم از بندر داره می آد این جا! همین تصمیم یه دفعه ایش مو به تن آدم سیخ می کنه؛ از داداشم این ناپرهیزیا بعیده! یعنی... حس خوبی به این تصمیمش...
دسته ی ریحان هایی که همچنان پاک نشده توی مشت نیکا مانده بود، با یک حرکت نرم شهرزاد از چنگ نیکا ربوده شد وهمان طور که خودش با مهارت دم برگ ریحان ها را از ساقه جدا می کرد، میان حرف او رفت:
_ هول نکن نیکا! خودتم داری می گی حتماً خبری به گوشش رسیده و فکر کرده باید سری به خونه آقام بزنه. خب شماها باید خوشحالم باشید که دیدارتون تازه می شه، ترس و دلهره ت دیگه برای چیه؟!
نیکا با لب هایی نیمه آویخته نگاهی کوتاه به صورت جوان و ملیح هم صحبتش انداخت، اما او بی توجه به نگاه پر از حرف نیکا از جا بلند شد. لگن سبزی ها را زیر شیرآب گذاشت و خم شد تا محلول ضد عفونی سبزیجات را از زیر کابینت بردارد که نیکا آهی کشید وبرای دلداری دادن به خودش هم که بود، گفت:
__ آره خب؛ درسته یه کم غیرتی و متعصبه ولی زیادم سخت گیر نیست، تازه نمی آد که بمونه، فوقش یه شبه... یا شاید یکی دو ساعت اما خب همونم دلهره داره.
لگن تا نیمه پر از آب شده بود که شهرزاد به قدر یک قاشق مربا خوری محلول میکروب کش در لگن ریخت و برای زیر و رو کردن سبزی ها دستی توی آب چرخاند. نیکا که با چشم حرکات نرم دست او را دنبال می کرد، رو دربایستی را کنار گذاشت و مقطع مقطع اما صادقانه ادامه داد:
_راستشو بخوای... من فقط واسه تو می ترسم، وگرنه با ما که مشکلی نداره! خودتم می دونی که داداشم چشم دیدن تو رو نداره؛ اون... اون... شهرزاد؟! می ترسم وقتی بیاد یه چیزایی بگه، یا یه رفتاری داشته باشه که تو...
حرفش نیمه تمام ماند و بغض خفه ای پشت صدایش نشست. شهرزاد شیر آب را بست، برگشت سمت او و با نگاهی پر ملامت براندازش کرد اما قبل از این که دهان باز کند، پسرک نوجوانی جستان جستان کنان خودش را توی آشپزخانه انداخت و صدای پر التماسش به هوا رفت:
_ ماماش... مردم از گشنگی! پس این غذا کی حاضره؟!
پاسخ شهرزاد که می رفت در وسط حرف و شکایت های نیکا به زبانش بیاید، در دهانش مثل کش لقمه ای لذیذ، مزه مزه شد و آن را بلعید! همیشه عاشق این طرز صدا کردن پسرکش بود؛ "ماماش"! این لقب را سردار ناخواسته و به مرور زمان در دهان بهنام گذاشته بود. از همان اولین باری که پسرک ده ماهه اش را در آغوش شهرزاد گذاشت، مدام با حرف زدن هایش سعی داشت هر طور شده آن ها را به هم پیوند دهد. خوبِ خوب به خاطر داشت که گاهی سردار خان میان حرف هایش می گفت؛"مامانش ببین چه پسر شکمویی داریم؟ "... یا وقت هایی که می گفت" مامانش، بهنام دلش برات تنگ شده، بهونه ت رو می گیره! " همیشه او را به همین نحو صدا می کرد؛ آن قدر که وقتی بهنام برای اولین بار می خواست صدایش کند، "ماس" خطابش کرده بود و کمی بعد که تکلمش پیشرفت کرد، به "ماماس" گفتن افتاد. این القاب ادامه داشت تا دو سالگی بهنام، ولی از آن به بعد تا همین امروز دیگرغیر از"ماماش"، هرگز لقب جدیدی جایگزین آن نشده و همیشه "ماماش" مانده بود؛ ماماشی که عاشقانه پسرکش را می پرستید. کافی بود بهنام با همین لحن آشنایش از او تقاضایی کند تا دل شهرزاد به تب و تاب بیفتد. درست مثل همین لحظه که با شنیدن لحن پر التماس بهنام، شیر آب را مجدداً باز کرد، دست هایش را عجولانه شست و همان طور که شیر آب را می بست به او تذکر داد:
_ نامی! دست و صورت نشسته؟! اول باید بری حموم تا تر و تمیز بشی، بعدش ناهار! غذاتم حاضره... تا میز رو بچینیم، سریع دوش بگیر و بیا.
_ اِ ماماش؟! گشنمه خب! شماها روزه اید، من چه گناهی کردم آخه؟... اصلاً همین جا دستمو می شورم و...
دست نوجوان بهنام که از شدت بی طاقتی داشت به سمت شیر آب آشپزخانه می رفت، بی رحمانه وسط راه قاپیده شد و صدای تشرنیکا به هوا رفت:
_ اَه اَه؛هپلی! دستتو نگیر رو سبزیا... بدو برو حموم ببینم... چه سر و صدایی ام راه انداخته خپل خان، بدو ببینم! این کارا جا روزه گرفتنشه... گشنمه گشنمه!
نگاه مدد جویانه ی بهنام از میان صورت گرد و لپ های گوشتی و برجسته ی سرخش، برگشت سمت شهرزاد اما از ابروی بالا داده ی او فهمید چک و چانه زدن جوابی نمی دهد، ناچار با لب و لوچه ای آویزان از آشپزخانه بیرون رفت.
شهرزاد حدس می زد پسرکش چه قدر گرسنه است و چه بی طاقت شده ولی این را هم بر حسب تجربه می دانست که اگر شل بگیرد، دیگر نمی تواند پس او بر بیاید. سردارخان از او خواسته بود همیشه تربیت بهنام را به دلسوزی و ترحم های مادرانه ی خودش ترجیح دهد. از وقتی سردار خان فوت کرده بود، درمقابل وظایف تربیتی اش بیشتراز قبل وسواس به خرج می داد و به هیچ وجه دوست نداشت این خواسته ی قلبی مرحوم آقایش را نادیده بگیرد.
بهنام پسرخوب و با تربیتی بود، اما گاهی بیش ازاندازه فعال و حتی سوپر فعال نشان می داد. شر و شورش گه گداری از تک و تاب می افتاد اما بی دقتی و عجول بودن و کم طاقتی هایش همیشگی بود. گاهی برای هر کار کوچکی باید بیش از ده ها بار به او تذکر داده می شد آن هم آیا جواب بدهد آیا نه! از همه بد تر مواقعی بود که گرسنگی عقل و هوشش را زائل می کرد. این روزها با وجود آن که مداوایش خوب جواب داده بود و تقریباً دیگر مشکل چندان خاصی با او نداشتند اما هنوز شهرزاد و نیکا هر دو به شدت مراقب تک به تک رفتار بهنام بودند. علی الخصوص مواقعی که به دلیلی از خود بی خود می شد، مثل حالا که گرسنگی امانش را بریده بود. این طور مواقع، مراقبش بودند که بازیگوشی هایش در مواقع خوردن غذا کمتر شود وگرنه احتمالش بود که از زور شیطنت و سر به هوایی، خروار خروار میکروب توی معده اش سر ریز کند.
شهرزاد با بیرون رفتن بهنام از آشپزخانه، به سمت قابلمه ی روی گاز برگشت، زیر قابلمه را خاموش کرد و دمی را از رویش برداشت تا از حجم پر تراکم بخار قابلمه کم شود و همان طور که به سمت یخچال می رفت، گفت:
_ دستمون بند سبزی ها شد، پاک حواسمون ازاین بچه رفت؛ سریع میزرو بچین نیکاجان که بچه م گشنه س! از سبزی های شسته شده ی دیروز براش داریم، ولی... آخ ماست و خیار؛ بی ماست و خیار که یه لقمه م از گلوش پایین نمی ره!
نیکا شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و با اکراه گفت:
_ ول کن بابا... حالا یه روز ماست و خیار سر میز نباشه انگار چه خیانتی به معده ی این خپل خان شده... شهرزاد تو رو خدا این قدر لوسش نکن، بابا این دیگه مردی شده واسه خودش اما تو هنوز یه جوری باهاش رفتار می کنی انگاربچه دو ساله ست.
دل شهرزاد بر نمی داشت کسی از گل بالاتر به بهنامش بگوید حتی اگر آن شخص نیکا باشد! پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت:
_ حالا توهم گیر نده نیکا، خودمم می دونم مردی شده واسه خودش، اگه نه که قار و قور شکمش این طوری به همش نمی ریخت، هنوز نمی دونی مردا وقتی گرسنه می شن، اخلاق ندارن؟! یادت نیست آقام وقتی گرسنه بود چه طوری اخماش تو هم می شد و رنگش می رفت؟
یادی در دلش پر کشید، آهی ناخواسته تا سینه اش رسید و زیر لبی زمزمه وار اضافه کرد:
_خدا رحمتش کنه؛ آقام دمی گوجه خیلی دوست داشت!
نیکا بی معطلی بشقابی از توی کابینت در آورد، قاشق و چنگالی از توی کشو و لیوانی از جا لیوانی برداشت. ظرف کمتر از یک دقیقه مثل ساحره ای متبحر میز کوچک وسط آشپزخانه را طوری آماده کرد که فقط مانده بود بهنام بنشیند پشت میز و سرگرم خوردن غذایش شود. درحین کار، زیر زیرکی شهرزاد را می پایید که چشم هایش نم اشک برداشته بود. شهرزاد بی اعتنا به نگاه های یواشکی او، سرپوش ظرف سبزی های شسته شده را بر داشت و مشتی سبزی توی سبد کوچک چوبی ریخت، ظرف ماستی هم پر کرد و سر میز گذاشت. نیکا خیاری برداشت و سرگرم خرد کردنش در پیاله ی ماست شد ونگاه مات شهرزاد خیره به دست های او چسبید. آن قدر این نگاه روی دست نیکا ثابت ماند تا قطره اشکی روی گونه ی صاحبش لغزید و از کنار برجستگی چانه اش چکه زد. نگاه زیر چشمی نیکا، مچ قطره اشک گریزان از چشم شهرزاد را گرفت و ملتمسانه گفت:
_ ای بابا، من غلط کردم باز یه چیزی گفتم؟! معلوم نیست منم که باید به تو دلداری بدم یا تو به من! اصلاً می دونی چیه، از من می شنوی آ، هرچه قدر دوست داری این بهنامی خل و چل رو لوسش کن، اگه کسی گفت چرا! تو فقط دوباره سر هر وعده ی ناهار و شام برامون بساط آبغوره گیری راه ننداز، جاش هر کاردیگه ای دوست داری بکن! خب؟
شهرزاد در سکوت بشقاب روی میز را برداشت و هم زمان که بر می گشت سمت قابلمه ی غذا، نفسی بالا کشید تا بغضی را پنهان کند که نشکسته توی گلویش چمبره زده بود. این بار وقتی نیکا به حرف آمد، صدای او هم خشی محسوس برداشته بود:
_خب آخه زادی، بابا سردار هرچی تو می پختی دوست داشت، می دونی که عاشق دست پختت بود، 3 ماهه آزگاره سر هر وعده ی غذا همین داستان رو داریم؛ شهرزاد تو رو خدا... حالا من هیچی، بهنام گناه داره؛ بچه ست!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

72,000 تومان

شب چراغ ( نشر علی)


کتاب شب چراغ
آقا ،استاد نفیسی عملشون تموم نشد؟
با سوال های پی در پی اش پرستار را کلافه و خسته کرده بود. مرد مجبور بود ادب را رعایت کند وگرنه مطمئنا بدش نمی آمد از همین پشت استیشن که نشسته است او را با تیپا بیرون بیندازد . نگاه دختر جوان همزمان با پرسیدن این سوال به لیوان چای مرد بود؛ بخار چای دل سرما زده ی او را ضعف می برد.
مرد پرستار می خواست باز همان جوابی را تکرار کند که طی ِ این یک ساعت و نیم، شش بار پیش هم گفته بوداما تا نگاهش به انتهای راهرو افتاد ،منصرف شد ودر عوض آن جواب ناامید کننده، خوش خبری داد:
_ اوناهاشون اومدن.
دخترجوان نگاه از چای و بخارش گرفت وتمام جانش چشم شد و برگشت. چند نفر از انتهای راهرو می آمدند اما او هیچ کسی به غیر از استاد را نمی دید، فقط او بود و استاد و رویایی شیرین! او بود و استاد و دنیایی حسرت! او بود و استاد و تپش های بی امان قلبش! با خود فکر کرد که کاش آلاء این جا بود که مثل همیشه با جسارتش به داد او برسد اما نبود، فقط او بود و استاد. پیش از این بارها و بارها دیده بودش، همیشه هم از پشت صفحه ی تلویزیون ! حالا با همیشه فرق می کرد،حتی به نظرش قدبلند تر و پر ابهت تر می رسید. می توانست به جرات قسم بخورد که در تمام عمرش آدمی ندیده است که جاذبه ای مثل او داشته باشد. با خود نالید"وای خودشه که داره به این طرف می آد؟! نزن ،نکن، قلب بی صاحب چرا نمی فهمی که الان وقت این همه بی تابی کردن نیست ؟!... الان مثلا اومدم که از حق خودم و هم کلاسیام دفاع کنم، پس نکن؛ این کار رو با من نکن! بذار آروم بگیرم و با اون سنگ هامو وا بکنم."
حق خودش و هم کلاسی هایش! این تنها بهانه اش بود تا به وسیله ی همین بهانه بتواند به دیدن استادش بیاید. تمام دیشب را تا صبح پلک روی هم نگذاشته و به دنبال چاره گشته بود و بالاخره هم این بهانه ی " حق خودش و هم کلاسی هایش" به ذهنش رسوخ کرده بود، بهانه ای با ریسک بالا و نشدنی ... اما به نظرش بهتر از هیچ که بود.
دو هفته ی پیش چه ساده فکر می کرد همه چیز درست شده و بعد از آن همه دست و پا زدن در آتش دوری اش بالاخره می تواند او را ببیند، اما روزگار خیلی دوست نداشت که همه چیز را راحت به او ببخشد . انگار برای به دست آوردن هر چیزی باید کلی خون به دلش می کرد و در آخر هم آیا آن را بدهد آیا ندهد! باید خودش را نصیحت می کرد،باید آرامش را به خود بر می گرداند و باز از نو شروع می کرد!با همین خیال برای خود گفت؛
" اما تو نباید آروم بشینی! اگه کاری از دست دانشکده و آموزش و گروه آموزشی بر نمی آد،تو که نباید از تنها خواسته ی زندگیت بگذری. یادت می آد چه روزایی تا نیمه شب بیدار می موندی و درس می خوندی؟! یادته چه قدر گریه کردی وقتی فهمیدی کارشناسیت رو به جای تهران، اهواز قبول شدی؟! اون هم تازه رشته ی پرستاری و نه پزشکی ! برات مهم نبود که بعدها خانم دکتر بشی یا خانم پرستار، فقط برات مهم بود که شاید روزی، روزگاری گذرت به جایی بیفته که بتونی اون ببینی. یادت می آد که دوباره و سه باره تلاش کردی و تلاش، تا بالاخره دوره ی فوق لیسانست رو تهران قبول شدی؟تو منتظر بودی فقط روزی اونو توی بیمارستان ببینی اما حالا بعد از گذشت یه ترم شمس اقبالت تابیده و اسم اون جلوی یکی از درسات قید شده ، یادته با دیدن اسمش توی لیست چه طور عرش رو سیر کردی و از شوق لرزیدی ؟! باور نمی کردی که دیگه احتیاج نیست شب به شب راس ساعت هشت جلوی اخبار علمی فرهنگی بشینی تا ببینی خبری از اونم هست یا نه! یادت می آد هفت ماه پیش که توی برنامه ی گفتگوی علمی دعوتش کرده بودن ، چه طور جلوی تلویزیرون بال بال می زدی؟! همه ی اینا رو به یاد بیار و پا پس نکش. حالا که اون نمی خواد استاد تو باشه، تو وادارش کن! کاری از دست مدیر گروه برنمی آد چون همین که اسم چنین استادی بین اسامی اساتید دانشگاهشون می درخشه، اونا کلی به خودشون و دانشکده شون می نازن. پس پاشو تکونی به خودت بده و خودت یه کاری بکن!"
نگاه دقیق تری به استاد انداخت؛ با یکی دو نفری گرم صحبت بود. به گمانش رسید که از نزدیکان بیمار تازه عمل شده اش هستند. او با وقار همیشگی پاسخ تشکر آن ها را داد و همراه ِیکی دو پزشک دیگر راه اتاقش را در پیش گرفت.
کم کم چهره ی دختر جوان رنگ عوض کرد و این بار صحبت های سیال ذهنش رنگ یأس و نا امیدی به خود گرفت و با خودش گفت، " اگه از دست من کاری بر نیاد چی؟ اگه هر دوتا پاشو تو یه کفش کرد که نه؛ شاگردی من از سر شما هم زیاده چی؟ نه، از دست من به تنهایی کاری بر نمی آد. می گن چند ساله که روال دانشگاه همین بوده و هیچ کسی هم شکایتی نداشته ، احتمالاً همین که دو جلسه برای رفع اشکال می ذاره باید ممنونش هم باشیم. نه ، این کاری نیست که دست تنها بشه انجام داد؛ ماجرا همون ماجرای یکدست بی صداست! "
صدای پرستار پشت استیشن کمی حال و هوایش را تغییر داد:
_خانم، خودشون اومدند، مگه ازشون سوال نداشتید؟ راستی مریضتون کدومه؟ همونیه که دیشب از آبادان فرستادن؟... اگه اونه دکترش فرق می کنه و باید از... خانم؛ دارم با شما حرف می زنم!
این جمله ی آخرش را وقتی گفت که دختر جوان بی اعتنا به حرف هایش به سمت خروجی بخش می رفت. او نمی توانست با استاد رودر رو یا همکلام شود، اکنون و این لحظه، وقتش نبود. می دانست که خود را می بازد. مطمئنا تا چشمش به نگاه نافذ استاد می افتاد حتی فراموش می کرد که اصلا دانشجوی پرستاری است، چه برسد به این که بخواهد از حق آن ها دفاع هم بکند! باید راه آمده را برمی گشت.
نرسیده به خروجی، چشمش روی نوشته ی طلایی "هو الشافی" حک شده بر روی در شیشه ای خورد و دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد! خود درگیری هایش یک دفعه رنگ و بویی دیگر به خود گرفت ، ته دلش گرم شد و به خود نهیب زد، "چرا یکدست؟! من که دست تنها نمی رم، من دستی با خودم می برم که قوی تر و پر زورتر از تمام دستاست! من یدالله رو با خودم می برم. خدایا خودت گفتی که؛ اِنَما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شَیاً ِان یَقولُ لَهُ کُن فَیَکون... ای خدا جونم، اراده کن و بذار برای یه بارم که شده توی این زندگی ِحسرت دیده م کن فیکونی بشه اساسی!"

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

72,000 تومان