هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

محصولات با برچسب 'خرید کتاب اینترنتی بانک کتاب www.4030book.com'

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

یک، دو، سه (1 . 2 .3) آموزش نوشتن اعداد (انتشارات همکلاسی)


دختر خوبم، پسر خوبم؛ اين کتاب به تو ياری می دهد تا بدانی: توسط نقطه‌چين‌ها با اعداد آشنا می شويد، از عدد 1 تا 10

محصولات انتشارات همکلاسی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

3,200 تومان

یکصد آگهی مطبوعات (انتشارات ایده خلاقیت)


100 آگهی مطبوعات

فرشید پارسی کیا: متولد هران، دانش آموخته ی رشته گرافیک از هنرستان مالک اشتر (امین الدوله) و رشتهی ارتباط بصری از دانشگاه انقلاب اسلامی تهران اسا. وی در سال 1378 جزو هیئت موسس گروه هنری پاساژ و گروه ادبی و هنری پراگراف بود. در همان سال کار حرفه ای خود را در زمینه ی طراحی گرافیک برای نشریات به عنوان طراح، مشاور و مدیر هنری آغاز کرد، وی در سال 1385 استودیو پارسی را پایه گذاری کرد. از سال 1389 در هنرستان هنرهای زیبا و آموزشگاه های تخصصی شروع به تدریس کرد. او همچنین با نوشتن در حیطه ی هنرهای تجسمی و پژوهش در زمینه ی تبلیغات کار خود را ادامه می دهد. شرکت در نمایشگاه های متعدد گروهی در داخل و خارج کشور و برگزاری نمایشگاه انفرادی در سال 1391 با عنوان «انسان هایی که در ذهن من پرسه می زنند» از دیگر فعالیت های اوست وی همچنین جوایزی در زمینه ی گرافیک مطبوعاتی در کارنامه ی خود دارد.

طراحی گرافیک در این سرزمین سالخورده سال های درازی را سپری کرده است، اما تاکنون کمتر کوششی برای واکاوی اوج های درخشان اش و نگارش تاریخ این رشته صورت گرفته است. مجموعه «100» تلاشی است کوچک برای گردآوری نگاه داری و بررسی ابعاد گوناگون تاریخ طراحی گرافیک در ایران با این امید که این مجموعه راه گشای گام هایی در راه پژوهش و نگارش تاریخ طرحی گرافیک در ایران باشد.
آرش تنهایی

محسن میرزایی متولد زنجان از مدیران حفه ای تبلیغات دهه ی 30 تاکنون و همچنین مولف چندین کتاب در حیطه ی تاریخ و تبلیغات بوده است. وی از چهره های مهم شرکت های تبلیغاتی بزرگی همچون کانون آگهی زیبا و فاکوپا در دهه ی 30 و 40 بوده است.

مقدمه
آقای فرشد پارسی کیا از من خواسته اند که برای این مجموعه مقدمه ای بنویسم: از آنجا که اینجانب هر اقدامی را که در زمینه رشد حرفه تبلیغات برداشته شود می ستایم این پیشنهاد را پذیرفتم و چون ضعف بینایی مانع از آن بود که تمام این نوشته ها را به دقت بخوانم به ناچار به تورق آن پرداختم و اینک اجمالاً نکات قابل توجه را به شرح زیر از نظر خوانندگان گرامی این مجموعه مفید می گذرانم:
در این مجموعه آنچه جالب توجه به نظر می رسد اسامی برخی از آژانس های تبلیغاتی و بنیانگذاران آن است و دیگر اشارات ایشان به نقش مرحوم حمزه نعمتی مدیر سازمان زیبا مدیر سازمان فاکوپا البته در مورد این دو بنیانگذار نکاتی را هم یادآور شده اند که لازم می دانم توضیحاتی را به عرض خوانندگان گرامی برسانم:
در مورد مرحوم نعمتی از قول من نوشته اند که:
«تبلیغات در ایران با آگهی زیبا شروع می شد و با همان هم خاتمه می پذیرد.»
این نقل قول را تکذیب نمی کنم ولی یک کلام از گفته های من جا افتاده است، چون من گفته بودم «تبلیغات کلاسیک» با حذف این یک کلمه مفهوم به کلی عوض شده است، لازم است توضیح بدهم که در دهه سی و چهل هیچ یک از آژانس ها قادر نبودند سرویسی را که زیبا می تواند به کمپانی های خارجی بدهد در اختیار آنها بگذارند. واقعی این است که کانون آگهی زیبا می توانست با همان استاندارد اروپایی به مشتریان اروپایی سرویس بدهد و این توانایی را آزانس های دیگر نداشتندفقط در یک مورد فاکوپا با یک کمپانی خارجی قراردادی بست و به جای 15 درصد کارمزد 20 درصد کارمزد به آن کمپانی تحمیل کرد که بی سابقه و قابل تحسین بود ولی تداوم نداشت و همان یک بار بود. در دهه 50 آژانس هایی بودند که به مشتریان خارجی سرویس می دادند ولی شرط انصاف آن است که بگوییم هیچ آژانس ایرانی نتوانست در این زمینه با کانون آگهی زیبا رقابت کند.
درباره مرحوم فرهاد هرمزی باید به این نکته شاراه کنم که هیچ کس مانند فرهاد هرمزی قدرت ریسک کردن نداشت. ریسک کردن ها و ماجراجویی های حرفه ای بود که به پیشرفت صنعت تبلیغات در ایران کمک کرد و آژانس هایی که در دهه چهل و پنجاه به وجودآمدند مدیون هرمزی هستند.
مرحوم نعمتی «بزینس من« فوق العاده ای بود او از هیچ به همه جا رسید و در محافل بین افراد شخصیتی محترم و شناخته شده بود ولی در طول مدت عمر خود ریسکی که موجب ورشکستگی او شود نکرد به همین ترتیب سایر آژانس ها، ولی فرهاد بارها دست به ریسک های بزرگ زد. چه کسی جرأت آن را داشت که برای 80 هزار تومان بودجه تبلیغاتی شاه پسند پانصد هزار تومان از جیب خود خرج کند و آن را پس از پیروزی کامل شاه پسند از مرحوم لاجوردی وصول کند و ایضاً او بود که بدون اجازه و کسب نظر از منوچهر نیکپور مدیر عامل بانک پارس چهار صد هزار توان خرج کند و پس از متحول کردن وضع بانک پارس و همه بانک های آن روزی پول خود را با هزار زحمت وصل کند. ریسک اعلان های بزرگ یک صفحه ای را هرمزی به جان خرید در حالی که جز او هیچ یک از مدیران کانون های آگهی چنین ریسک هایی را متحمل نشدند. کافی بود که حاج سید محمود لاجوردی و نیکپور پول او را ندهند و او در گوشه زندانب ماند و بپوسد. فرهاد آن قدر ریسک کرد و آن قدر زمین خورد و بلند شد تا شکست ناپذیر شد.
نکته دیگر اینکه تأسیس فاکوپا را در سال 1337 ذکر کرده اید. باید توضیح بدهم که فرهاد هرمزی از سال 28 انواع کارها را از کامیون داری، انتشاراتی، بازرگانی، برپا داشتن جشن ها و گاردن پارتی ها، چاپ وانتشار مجله آگهی و انتشار مجله روزانه ذره ها، بسه بندی و فروش نخود و لوبیا و تبلیغ برای روغن نباتی شاه پسند را آزمود و سرانجام در سال 1337 و در آستانه سی سالگی بدین نتیجه رسید که استعداد اصلی او در کار تبلیغات است و پس از آن در باقی مانده عمر پربار خود به تبلیغات وفادار ماند و دست به هیچ کار دیگری نزد. کوتاه سخن اینکه به عقیده من تمام کسانی که در پنجاه سال اخیر در کار تبلیغات بودند و در این راه قدمی برداشته اند در شمار پیشتازان این صعت اند و ما وامدار آن ها و سپاسگزار زحماتشان هسیتم و امید آنکه جوانان امروزی که اینک دست اندرکاران این حرفه اند، بدانند و این نکته را آویزه گوش خود کنند که هیچ یک از بنیان گذاران این صنعت بزرگ در آغاز کار از امکانات مالی لازم برخوردار نبودند و تنها با کار و کوشش و قدرت تفکر و اندیشه و ذوق خویش به جایی رسیده اند.
امید آنکه دست اندرکاران امروزی این نکته را هم بدانند که در این رشته نیز همانند تجارت جز با درستی و صحت عمل و نام نیک به ارمان های بزرگ خویش دست نخواهند یافت، توفق و موفقیت همکاران عزیز جوانم را از درگاه احدیت مسألت دارم.
محسن میرزایی - تهران شهریور 1392

پیشگفتار
احساس نیاز به تولید آگهی و مجموعه آگهی های پیچیده ی تبلیغاتی از زمانی در کشور ما و دیگر کشورهای جهان به وجود آمد که تولیدکنندگان و صاحبان کارخانه ها به پیچیدگی روند شهرنشینی و جریانات طبقات مختلف اجتماعی پی بردند و در همان زمان تولید کالهای مشابه نیز باعث رقابت سنگینی بین صاحبان کالا شده بود. ای ن رقابت باعث می شد که صاحبانس رمایه و کالا به فکر فروش هرچه بیشتر محصولات خود باشند ودر این راستا تبلیغات نیز پیشرفت قابل ملاحظه ای کرد.
از تفاوت آگهی و نیازمندیکه در بخش (از نیازمندی تا آگهی، از آگاهی - تا آگهی) به آن پرداختم به این می رسیم که هرچند نیازمندی ها از دوران قدیم در ایران وجود داشته ولی بحث آگهی را می توان به بعد از جریانات پهلوی اول منتصب کرد. در این بین نقش روزنامه ی اطلاعات و همچنین پیشرفت اقتصادی ایران را بعد از به دست آوردن سرمایه های نفتی که باعث نشاط عجیبی در بحث اقتصادی شده بود را نباید نادیده گرفت. در این کتاب تعداد 100 آگهی از دهه های پیش از انقلاب 57 به نمایش درآ»ه و در انتخاب این آگهی ها تلاش ده تا مباحث بصری و گرافیکی و همچنین مباحث نوگرای تبلیغاتی و شعارنویسی مورد اهمیت قرار گیرند.
لازم به ذکر است که فقدان منابع در باب آگهی های تبلیغاتی در ایران کار را برای من بسیار دشوار کرده بود. اما خوشبختانه دسترسی به اصل روزنامه ها و همچنین رویارویی با طراحان و مدیران تبلیغاتی آن روزگار باعث شد شرایط را کمی آسان کند. در ابتدا تلاش شد روزنامه ها و مجله های دوره ی پهلوی اول و پهلوی دوم دیده و جمع آوری شود که به دلیل حجم زیاد این نشریات کاری غیرممکن به نظر می رسید و همچنین وجود تعداد زیادیروزنامه و مجله بدون داشتن آگهی (نشریات چپ گرای دوره پهلوی) من را به این وادشات که منابع تخصصی تری را در این حیطه استفاده کنم. بعد از بررسی های پیاپی و کشف و شهودهای زیاد در باب آگهی های تبلیغاتی نشریات به این نتیجه رسیدم که دو روزنامه ی اطلاعات و کیهان مهم ترین جولان گاه آگهی های تجاری بودند هرچند که نمی شود نقش نشریه هایی چون اطلاعات هفتگی، زن روز ... را درج آگهی ها نادیده گرفت. اما دو دلیل باعث شد که به روزنامه های کیهان و اطلاعات بسنده کنم، اولین دلیل آن که اهمیت این دو روزنامه به حدی بود که با دیگر نشریات قبال قیاس نبودند چه از لحاظ کثیرالانتشار بودن و چه از لحاظ اهمیت اجتماعی آنان و دیگر دلیل آن که داشتن یک مجموعه ی نسبتاً کامل شخصی از این دو روزنامه و همچنین دسترسی نداشتن به دیگر نشریات حتی با تلاش های بسیار زیادی که اتفاق افتاد باعث شد که نمونه های این پژوهش را از روی این دو نشریه انتخاب کنم.
اما نکته ی ویژه که در نشریات کیهان و اطلاعات وجود دارد داشتن امضای طراح و یا آژانس های تبلیغاتی است که آن آگهی را متمایز از سایر آگهی های مندرج در دیگر نشریات کرده است.
در این جا با توجه به فقدان اطلاعات باید ذکر کنم که احتمال اشتباه و یا کمبود اطلاعات در این پژوهش وجود دارد و پیشاپیش دست تمامی دوستانی را که این کمبودها را گوشزد می کنند به گرمی می فشارم و از تمامی آگاهان در این حوزه درخواست کمک در راستای هرچه بهتر شدن این پژوهش در چاپ های مجدد دارم. در هنگام پژوهش نزدیک به 100 آژانس تبلیغاتی و کانون آگهی شناسایی شد که متاسفانه تعدادی از این آژانس ها جز نامشان اطلاعات دیگری پیدا نشده است، که نام آن ها به شرح زیر است: آژانس اسکار که توسط محمد زرین نژاد تاسیس شد. آژانس اخگر که موسس آن جمشید اخگر بود. آژانس آهنگ نیز توسط نعمت اللهی به وجود آمد، آژانس ایران، کانون آگهی شهرزاد، تبلیغات جنوب، کونک، خاور، آئینه، به کوش، انوشه و موسسه ی شهرت.
این امر بدون مصاحبه ها و جلسات پیاپی با اساتید بزرگواری همچون: محسن میرزایی، عباس مشهدی زاده، مجید بلوچ، کامران کاتوزیان، منوچهر مستوفی، سرژ آواکیان و امرالله فرهادی میسر نبود و به همین دلیل بخشی از روند تالی فاین کتاب از گفته های شاهدین زنده ی آن روزگار می باشد ولی تلاش شده با مکتوبات یافت شده تطبیق داده شود تا تنها به گفته ی شاهدین روایت ها بسنده نشده باشد .
فرشید پارسی کیا

محصولات انتشارات ایده خلاقیت قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

35,000 تومان

یکصد آهنگ برای پیانو ( انتشارات رهام)


کتاب یکصد آهنگ برای پیانو

محصولات انتشارات رهام قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

20,000 تومان

یکصد اعلان و اعلامیه (انتشارات ایده خلاقیت)


یکصد اعلان و اعلامیه (انتشارات ایده خلاقیت)

محصولات انتشارات ایده خلاقیت قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

50,000 تومان

یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی (انتشارات ایده خلاقیت)


یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی (انتشارات ایده خلاقیت)

مقدمه ناشر
معاصریت با نگاهی به گذشته
بهزاد شیشه گران، تصویرگری است که همگام با عصر خویش گام برمی دارد. شیوه کار او، وفاداری بر تفکر معاصر با نگاهی به سنت تصویرسازی ایرانی است.
رجوع به پیشینه دنیای نقاشانه این هنرمند به خوبی بیانگر این موضوع است که او تحولات اجتماعی و نقش اجتماعی هنرمند را ارجح بر تمام احوالات هنری می داند. شیشه گران که وارث دنیای نقش و نگاره سازی ایرانی است، وظیفه ای را برای خود متصور است که از پهنه نگاه او ثبت و ضبط احوالات اجتماعی بوسیله هنر را نمود می بخشد.
او در عصر حاضر که اسطوره سازی شکل پاپی کال به خود گرفته همچون نگاره سازان اعصار گذشته ایران به تصویرسازی اسطوره های دنیای حاضر می پردازد و همانگونه که روزگاری نگارگران به مصور کردن افسانه ها می پرداختند، به تصویرگری یکی از پهلوانان عصر حاضر پرداخته است، اگرچه شیوه و نگاه او متفاوت با عصر نگاره سازی است.
روزگاری که نگاره سازان ایرانی جدا از اندیشه ها و رسالت اجتماعی به سفارش شاهان ایرانی فرهنگ پهلوانی ایرانی را مصور می کردند، بهزاد شیشه گران در جهتی مخالف از این مسلک دست به مصور کردن پهلوانی می کند که رسالت اجتماعی را در دوران حیات خویش برگزیده بود. همانگونه که شیشه گران همین اندیشه را در آفرینش هنری خود به عنوان اصل متصور است.
شیشه گران از جهتی دیگر نیز جدا از نگارگران ایرانی که اندیشه مصورسازی را از میان متون مکتوب بر می گزیند برای تصویرسازی آثارش زاویه نگاه خود و آنچه از حس درونی اش از شخصیت «تختی» می گیرد را در به تصویر کشیدن پرتره های این پهلوان معاصر ایران بر می گزیند.
او در پرتره هایش در جهت معرفی و داستان سرایی بر نمی آید بلکه تلاش دارد که از خلق آثار زاویه دید نقاشانه خود در پرترها تجلی بخشد. نقطه، خط، بافت، رنگ و همه همه در همین راستا به کمک شیشه گران آمده اند تا او آثاری مصور را در کنار هم قراردهد تا اندیشه هر یک از افراد اجتماع از شخصیت تختی را مورد بازخوانی قرار دهد.
کتاب یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی تلاش دارد که این اندیشه را با در کنار هم قراردادن پرتره سازی شیشه گران به مخاطبان عرضه کند تا بازخوانی بصری آن ها بر افسانه سازی ذهنی فرد فرد اجتماع از چهان پهلوان تختی را رقم زد.
آرش سلطانعلی

از زمانی که اولین قدم ها را در راه هنر برداشتم و دل به دنیای آن بستم؛ انسان مشغله ذهنم شد و با مطالعه دقیق روی حالات رحی او عاقبت انسان را به عنوان موضوع انتخابی برگزیدم. در طراحی هایم همواره با مدد از روح انسانی، سعی در افشای رمز و راز شکل داشتم. هیچ شکلی را پویاتر از موجود زنده نیافتم. چرا که این شکل زنده از نیروی پایان ناپذیر حیات نشات گرفته است، نیرویی که همواره از آن تغذیه می کنم.
انسان دوستی از آغاز با کارم عجین شد و نگران شرایط انسانی بودم. بدین منظور از اولین سال های فعالیت هنری، همواره مسائل اجتماعی مورد توجه ام بوده است و این به سال های پیش از انقلاب باز می گردد. در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت کردم و متأثر از آن وقایع پوستری در دفاع از آزادی زندانیان سیاسی و بعدها پوسترهایی با مضمون های اجتماعی دیگر ساختم. از نسلی هستم که انقلاب و جنگ را با پوست و گوشت خود لمس کرده و در متن وقایع سیاسی و اجتماعی، ناظر بمباران ها، ترس و وحشت، اضطراب، ویرانی و همیاری ها بودم.
با شروع بمباران ها، دیدن جسدها، صورت های متلاشی شده، امیدهای از دست رفته، شیون و فریادها چنان تأثیر عمیقی در من به جا گذاشت که تا زنده ام با من خواهد بود. حاصل این تجربیات مجموعه ای از فیگور و چهره های آن انسان هاست. پس از آن تا سال ها بنا به دلایل درونی و علل اجتماعی کاری عرضه نکردم ولی در خلوت خود جستجوهای بسیار داشتم. در سال 1368 در ادامه فعالی های قبلی خود نمایشگاهای از چهره تختی، قهرمان ملی کشورم برگزار کردم. در کارهایم سعی داشتم نه فقط به عنوان ثبت چهره از تختی، بلکه به مثابه ابزاری برای بررسی و تجزیه و تحلیل زوایای درون و بیرون یک انسان کار کنم. انسان دوستی، جوانمردی و محبوبیت را در سیمای این جهان پهلوان یافتم و بر آن شدم از شخصیتی که تا به حال در هنر نقاشی به آن پرداخته نشده بود، دستمایه ای بسازم برای بیان دیدگاه هنریم نسبت به طراحی چهره. پرتره موضوعی است که حداقل در ایران آنچنان که باید به آن پرداخته نشده. این کارها، یعنی ارائه یک موضوع با صد نگرش در غالب تکنیک های مختلف، نگاه تازه ای به پرتره سازی می تواندب اشد که آرمان واقعی مرا در این مهم به نمایش بگذارد. برای تهیه این مجموعه با استفاده از منابع تصویری بسیار محدود و با کیفیت پایین، تلاش کردم از سیمای قهرمانی که دیگر در بین ما نیست تا بتوان بهترین حالت ها را از چهره او ثبت کرد، پرتره های مدنظر خود را کار کنم و چهره مردمی تختی را در قالب طراحی، نقاشی و گرافیک به نمایش بگذارم و بار دیگر موضوع انسان را زنده کنم.
بهزاد شیشه گران / تیرماه 1377

حضوری نمادین بر گستره هستی
بهزاد شیشه گران در مقدمه کتاب «یک صد پرتره از سیمای پهلوان تختی»، به این واقعیت اشاره می کند که در ایران «چنان که باید» به پرتره پرداخته نشده است.
پرتره (چهره نگاری) برآمده از واژه لاتین Pro-Trahere به معنی «برکشیدن» است. اما باید در نظر داشت که آنچه در گذشته از این مفهوم برداشت می شده، بیش از آنکه معنای طراحی کردن و نقش زدن را داشته باشد، ناظر بر استخراج، برگزیدن و بیرون آوردن بوده است. یعنی بیرون کشیدن عصاره و چکیده یعنی توانایی هنرمند در فشردن جوهره و گزیده مضامین انسانی. شاید توجه به ریشه واژه پرتره، پاسخی هم باشد به این پرسش که چرا چهره پردازی کاری است دشوار و چرا کمتر به آن پرداخته شده است.
اصولاً چهره پردازی دو شکل دارد: یکی تاریخی است و دیگری روایی. در چهره نگاری تاریخی، نقاش با دقت تمام ویژگی های چهره مضمون را نمیاش می دهد. اما در روش وم، چهره انسان فقط دستمایه آفرینش هنری را فراهم می آورد و به بهانه آن، شعری با تمام فضاها و روایت ها و خیال پردازی ها سروده می شود. پرتره نوع اول مفهوم آرکائیک (بازنمایی) را دارد پیرو همان نظریه تقلید طبیعت و تداوم شیوه بیان گذشته در حراست از شباهت ها است. اما پرتره نوع دم از نظریه حضور مضمون در اثر هنری پیروی می کند. در گذشته های دور، باور همگان این بود که قدیسان و شهیدان و قهرمانان در شمایل خود حضور دارند و دستی جادویی حضور آنان را تحقق بخشیده است.
هنرمند جادوگری بود که روح مضمون را در اثر هنری می دمید و عامل این جابه جای به شمار می آمد. به سبب همین باور هم بود که در سیاست و مذهب بیزانسی به شکلی متعصبانه بر شمایل شکنی تأکید ورزیده می شد و هدف آن باطل کردن طلسم و جادوی هنرمند بود. شاید نیاز به گفتن نباشد که در روش دوم نیروی تصور هنرمند نقشی بزرگ ایفا می کند و در نهایت به مفهوم هنری «پرتره» نزدیک تر می شود.
شیشه گران در برخی از چهره هایی که از پهلوان تختی کشیده روش دوم را برگزیده است و ناگزیر میان دو هویت کار می کند: یک هویت مضمونی که قصد نمایش آن دارد و دیگری هویت طرحی که دست کار خود اوست. در فرایند این کار، هنرمند تشخیص و هویت خود را نیز باز می یابد و طیف گسترده ای از یافته ها و پژوهندگی های تکنیکی خود را هم به نمایش می گذارد. برای شیشه گران، طراحی نوعی کشف و شهود است. طرح او از بطن واقعیت زاده می شود و از آن توشه می گیرد. اما این را نیز تعهد خود شمره است که برای بیان تجسمی خود از واقعیت فراتر برود. همین تعهد او را ناگزیر می کند تا در مضمون خود با دقت نگاه کند، جزئیات آن را در ذهن تشریح کند، گه گاه آن ها را تا حد نشانه و علامت کاهش دهد و باز از سر ضرورتی دراماتیک به هم بیامیزد. مدام دستمایه های خود را که چیزی جز عکس های رنگ و رو رفته قدیمی نیست می کاود و یافته ها را با آن چه در ژرفای ذهن و خاطرات او رسوب کرده است در می آمیزد. این مفردات سرانجام رابطه ای درونی و ارگانیک پیدا می کنند. اما همان گونه که از یک اثر هنری انتظار می رود شباهت ها را تابع تأثیر دراماتیک می کند. بیشتر درگیر فرایند طراحی است تا نمایش اثری تمامت یافته. می داند که هر خطی که بر کاغذ می کشد برای او تعهد می آفریند و سنگی است که با آن بنای هنر خود را می سازد. این را هم دریافته است که برای هستی بخشیدن به یک اثر هنری، تنها مضمون اصیل کافی نیست، زبانی محکم و فخیم و پرداخت شده نیز می طلبد.
و ...

محصولات انتشارات ایده خلاقیت قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

150,000 تومان

یکصد منظومه‌ ی عاشقانه‌ ی فارسی (انتشارات چشمه)


یکصد منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی

محصولات انتشارات چشمه قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

65,000 تومان

یکی از من (نشر علی)


کتاب شاخه نبات
چشمانم را بستم و سرم را به کابینت تکیه دادم. دلم بعد از ده سال کمی آرامش می خواست چیز زیادی بود؟ عطر چوب زیر بینی ام پیچید و دستی روی دستم نشست. دست ونداد بود. حرارت دستش را می شناختم. صداش از جایی نزدیک گوشم بلند شد
– این سیب زمینی های ریز شده قرار بود خلال باشن نه؟
مکث کوتاهی کردم و به سمتش برگشتم. نگاهش با دقت چهره ام را کاوید واخم کم رنگی کرد. می دانستم چشمانم تر شده است. انگشت شستش را نرم زیر چشمم کشید
– می دونی هر وقت بخوای حرف بزنی من دربست در اختیارتم؟
سرم را آرام تکان دادم. ادامه داد
– می دونی هر تصمیمی بگیری. هر اتفاقی پیش بیاد من پشتتم؟
می دانستم. انگشتش را تا روی لبم امتداد داد
– می دونی دیوونه میشم وقتی چشمات بارونی میشه. وقتی لبات میلرزه و کاری از دستم برنمیاد؟
جوابی ندادم. دست دیگرش که روی کمرم قرار گرفت، ضربان قلبم بالا رفت. چرا با من این کار را می کرد؟ چرا حالا که من مجبور بودم به ماهان فکر کنم خودش را در همه جای ذهنم جا می داد؟ چرا روزهایی که می خواستم از یاد و فکر ماهان فرار کنم حضورش انقدر محسوس نبود؟ چرا درست همین حالا که من قصد فرار از او را داشتم محبت هایش محسوس تر شده بود؟ ... شاید هم هیچکدام این ها جز چشمان من که به روی واقعیت باز شده بود تازگی نداشت. عقل و دلم همزمان می گفتند " بمان. کجا را داری بهتر از اینجا؟ چه کسی را داری بهتر از ونداد؟" اما صدای پسر بچه ای شش ساله و نگرانی از دست دادنش اجازه نمی داد خودم را رها کنم. آرام نامش را صدا زدم تا بلکه قطع شود این جریان قوی احساسی که همه وجودم را در برگرفته بود و همه مقاومتم را برای رفتن از من می گرفت. عاجزانه گفتم
– بزار برم
لبخند کم رنگی زد. چشمانش را به چشمانم دوخت و عمیق نگاهم کرد
– کجا بری؟ نگرانتم من. خوب نیستی .
زن ها خیلی راحت می توانند احساس دوست داشتن مردی را که مقابلشان ایستاده و به چشمانشان خیره شده حس کنند. گرچه برای اطمینان همیشه نیاز دارند که این دوست داشتن را از زبانشان هم بشنوند. بشنوند و مطمئن شوند که خیالاتی نشده اند. اما برای فهمیدن همیشه هم نیاز به شنیدن نیست ... این نگاه روبه رویم را می فهمیدم. حرفی نمیزد اما من می فهمیدم. حسم درست مثل وقتی بود که در خانه را باز می کنی و غذا را ندیده از روی بویش نوعش را تشخیص می دهی یا مثل وقتی که پارچه ای را نمی بینی و تنها با لمسش جنسش را تشخیص می دهی. بوی این دوست داشتن همه جا پخش بود و من جنس این نگاه را به خوبی حس می کردم. مرد مقابل من حرفی نمی زد اما حمایت هایش، نگرانی هایش، بودن هایش انقدر زیاد بود که به مرور زمان بی آنکه بفهمم یا بخواهم محبتش تا عمیق ترین لایه های قلب و ذهنم رسوخ کرده بود. ونداد مقابلم به ظاهر حرفی نمیزد اما من مدت ها بود از پس آن نگاه روشنش محبتی را می دیدم که عجیب حالم را خوب می کرد و نمی فهمیدم چرا عجیب تر پس میزدم این محبت خالص و بی ریا را. محبت ونداد چیز تازه ای نبود و عدم اطمینانم از واقعی بودنش کلاهی بود که سر خودم می گذاشتم تا باز هم بتوانم فرار کنم. مشکل من تنها ترس از دست دادن تیام نبود. چیزهای دیگری هم بود که از آنها سر در نمی آوردم. چیزهایی که او را هم وادار به سکوت کرده بود. نگاهی به نی نی چشمانش کردم و سوالی همه ذهنم را در بر گرفت. این روزها ونداد از پس نگاه من چه می خواند؟ نگاهی که هنوز خودم نتوانسته بودم معنی اش کنم را اویی که مرا از من بهتر می شناخت می فهمید؟
آرام، مثل یک آه پر از حسرت از ته دل صدایم زد
– باده ...
از فرق سر تا نوک انگشت پایم را لرزی خفیف گرفت. این باده با همه باده های عالم فرق داشت. این باده گفتن آتش به جان می کشید. می نخورده مست می کرد. نگاهم قفل طلایی های خوش رنگش شده بود. قفل چشمانی که آرامش را به روحم هدیه می داد. لبخند کم رنگی زد. سرش را بلند کرد و لب هایش روی پیشانی ام نشست

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

33,500 تومان

یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)


یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)

محصولات انتشارات مبتکران قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

6,750 تومان

یکی نبود ( نشر علی)


کتاب یکی نبود
چند برگ ریحان از ساقه جدا شده را درظرف انداخت و گفت:
_ خودت دیروز پیامکش رو برام فرستادی، یادت نیست؟
_چیو؟... چه پیامکی؟
_ همون که روی حرف مردم زیاد حساب نکن؛ همیشه به هوای بارونی و لطیف، می گن هوای خراب... قضاوت هاشون این طوریه دیگه!
و در بین گفتن این جمله، روی "مردم" تکیه ی سنگینی کرد. نیکا که پشت میز مقابل او نشسته بود، سری جنباند، دسته ی دیگری ریحان برداشت و لب زد:
_ من به مردم چی کار دارم؟... بعدشم، حتی مردمم تازگی ها ولمون کردن ولی اونو خوب می شناسم که به این راحتیا دست بردار نیست!
انگشتانش بی حواس لای شاخه های ریحان دوید تا از دم برگ جدایشان کند و در همان حال زمزمه وار ادامه داد:
_ اخلاقای خاص خودشو داره؛ حرفم که همیشه حرف خودشه! می دونی...
دستش از حرکت ایستاد، نگاهش میخ شد توی چشم های شهرزاد و مردد و فکری اضافه کرد:
_ شوخی که نیست، یهو خبر داده بعد از یازده سال، می خواد پا بذاره توی این خونه! خب این یعنی چی؟! یادته که اجازه نداد مراسم بابا رو خونه خودمون برگزار کنیم؟... حتی نذاشت جنازه بابا رو برای دل کنده شدن بیاریم تو خونه یه چرخ بدیم؛ با این که رسمه دیگه، اما داداشم کاری کرد که جنازه بابا یه راست از سرد خونه ی بیمارستان راهی بهشت زهرا بشه. همه ی مراسمم خونه حاج عمو برگزارکرد. اون جا هم که خودت بهتر از من می دونی؛ اصلاً تو رو تحویل نگرفت... شد واسه یه بارم باشه نظر تورو بپرسه؟... یه کلام باهات مشورت کنه؟ حتی با منم مشورت نکرد؛ حالا بهنام بچه بود، من و تو چی؟! اون وقت چی شده که یهویی به سرش زده بیاد خونه ی ما... بیاد که چی بشه؟! حتماً یه خبری شده که مستقیم از بندر داره می آد این جا! همین تصمیم یه دفعه ایش مو به تن آدم سیخ می کنه؛ از داداشم این ناپرهیزیا بعیده! یعنی... حس خوبی به این تصمیمش...
دسته ی ریحان هایی که همچنان پاک نشده توی مشت نیکا مانده بود، با یک حرکت نرم شهرزاد از چنگ نیکا ربوده شد وهمان طور که خودش با مهارت دم برگ ریحان ها را از ساقه جدا می کرد، میان حرف او رفت:
_ هول نکن نیکا! خودتم داری می گی حتماً خبری به گوشش رسیده و فکر کرده باید سری به خونه آقام بزنه. خب شماها باید خوشحالم باشید که دیدارتون تازه می شه، ترس و دلهره ت دیگه برای چیه؟!
نیکا با لب هایی نیمه آویخته نگاهی کوتاه به صورت جوان و ملیح هم صحبتش انداخت، اما او بی توجه به نگاه پر از حرف نیکا از جا بلند شد. لگن سبزی ها را زیر شیرآب گذاشت و خم شد تا محلول ضد عفونی سبزیجات را از زیر کابینت بردارد که نیکا آهی کشید وبرای دلداری دادن به خودش هم که بود، گفت:
__ آره خب؛ درسته یه کم غیرتی و متعصبه ولی زیادم سخت گیر نیست، تازه نمی آد که بمونه، فوقش یه شبه... یا شاید یکی دو ساعت اما خب همونم دلهره داره.
لگن تا نیمه پر از آب شده بود که شهرزاد به قدر یک قاشق مربا خوری محلول میکروب کش در لگن ریخت و برای زیر و رو کردن سبزی ها دستی توی آب چرخاند. نیکا که با چشم حرکات نرم دست او را دنبال می کرد، رو دربایستی را کنار گذاشت و مقطع مقطع اما صادقانه ادامه داد:
_راستشو بخوای... من فقط واسه تو می ترسم، وگرنه با ما که مشکلی نداره! خودتم می دونی که داداشم چشم دیدن تو رو نداره؛ اون... اون... شهرزاد؟! می ترسم وقتی بیاد یه چیزایی بگه، یا یه رفتاری داشته باشه که تو...
حرفش نیمه تمام ماند و بغض خفه ای پشت صدایش نشست. شهرزاد شیر آب را بست، برگشت سمت او و با نگاهی پر ملامت براندازش کرد اما قبل از این که دهان باز کند، پسرک نوجوانی جستان جستان کنان خودش را توی آشپزخانه انداخت و صدای پر التماسش به هوا رفت:
_ ماماش... مردم از گشنگی! پس این غذا کی حاضره؟!
پاسخ شهرزاد که می رفت در وسط حرف و شکایت های نیکا به زبانش بیاید، در دهانش مثل کش لقمه ای لذیذ، مزه مزه شد و آن را بلعید! همیشه عاشق این طرز صدا کردن پسرکش بود؛ "ماماش"! این لقب را سردار ناخواسته و به مرور زمان در دهان بهنام گذاشته بود. از همان اولین باری که پسرک ده ماهه اش را در آغوش شهرزاد گذاشت، مدام با حرف زدن هایش سعی داشت هر طور شده آن ها را به هم پیوند دهد. خوبِ خوب به خاطر داشت که گاهی سردار خان میان حرف هایش می گفت؛"مامانش ببین چه پسر شکمویی داریم؟ "... یا وقت هایی که می گفت" مامانش، بهنام دلش برات تنگ شده، بهونه ت رو می گیره! " همیشه او را به همین نحو صدا می کرد؛ آن قدر که وقتی بهنام برای اولین بار می خواست صدایش کند، "ماس" خطابش کرده بود و کمی بعد که تکلمش پیشرفت کرد، به "ماماس" گفتن افتاد. این القاب ادامه داشت تا دو سالگی بهنام، ولی از آن به بعد تا همین امروز دیگرغیر از"ماماش"، هرگز لقب جدیدی جایگزین آن نشده و همیشه "ماماش" مانده بود؛ ماماشی که عاشقانه پسرکش را می پرستید. کافی بود بهنام با همین لحن آشنایش از او تقاضایی کند تا دل شهرزاد به تب و تاب بیفتد. درست مثل همین لحظه که با شنیدن لحن پر التماس بهنام، شیر آب را مجدداً باز کرد، دست هایش را عجولانه شست و همان طور که شیر آب را می بست به او تذکر داد:
_ نامی! دست و صورت نشسته؟! اول باید بری حموم تا تر و تمیز بشی، بعدش ناهار! غذاتم حاضره... تا میز رو بچینیم، سریع دوش بگیر و بیا.
_ اِ ماماش؟! گشنمه خب! شماها روزه اید، من چه گناهی کردم آخه؟... اصلاً همین جا دستمو می شورم و...
دست نوجوان بهنام که از شدت بی طاقتی داشت به سمت شیر آب آشپزخانه می رفت، بی رحمانه وسط راه قاپیده شد و صدای تشرنیکا به هوا رفت:
_ اَه اَه؛هپلی! دستتو نگیر رو سبزیا... بدو برو حموم ببینم... چه سر و صدایی ام راه انداخته خپل خان، بدو ببینم! این کارا جا روزه گرفتنشه... گشنمه گشنمه!
نگاه مدد جویانه ی بهنام از میان صورت گرد و لپ های گوشتی و برجسته ی سرخش، برگشت سمت شهرزاد اما از ابروی بالا داده ی او فهمید چک و چانه زدن جوابی نمی دهد، ناچار با لب و لوچه ای آویزان از آشپزخانه بیرون رفت.
شهرزاد حدس می زد پسرکش چه قدر گرسنه است و چه بی طاقت شده ولی این را هم بر حسب تجربه می دانست که اگر شل بگیرد، دیگر نمی تواند پس او بر بیاید. سردارخان از او خواسته بود همیشه تربیت بهنام را به دلسوزی و ترحم های مادرانه ی خودش ترجیح دهد. از وقتی سردار خان فوت کرده بود، درمقابل وظایف تربیتی اش بیشتراز قبل وسواس به خرج می داد و به هیچ وجه دوست نداشت این خواسته ی قلبی مرحوم آقایش را نادیده بگیرد.
بهنام پسرخوب و با تربیتی بود، اما گاهی بیش ازاندازه فعال و حتی سوپر فعال نشان می داد. شر و شورش گه گداری از تک و تاب می افتاد اما بی دقتی و عجول بودن و کم طاقتی هایش همیشگی بود. گاهی برای هر کار کوچکی باید بیش از ده ها بار به او تذکر داده می شد آن هم آیا جواب بدهد آیا نه! از همه بد تر مواقعی بود که گرسنگی عقل و هوشش را زائل می کرد. این روزها با وجود آن که مداوایش خوب جواب داده بود و تقریباً دیگر مشکل چندان خاصی با او نداشتند اما هنوز شهرزاد و نیکا هر دو به شدت مراقب تک به تک رفتار بهنام بودند. علی الخصوص مواقعی که به دلیلی از خود بی خود می شد، مثل حالا که گرسنگی امانش را بریده بود. این طور مواقع، مراقبش بودند که بازیگوشی هایش در مواقع خوردن غذا کمتر شود وگرنه احتمالش بود که از زور شیطنت و سر به هوایی، خروار خروار میکروب توی معده اش سر ریز کند.
شهرزاد با بیرون رفتن بهنام از آشپزخانه، به سمت قابلمه ی روی گاز برگشت، زیر قابلمه را خاموش کرد و دمی را از رویش برداشت تا از حجم پر تراکم بخار قابلمه کم شود و همان طور که به سمت یخچال می رفت، گفت:
_ دستمون بند سبزی ها شد، پاک حواسمون ازاین بچه رفت؛ سریع میزرو بچین نیکاجان که بچه م گشنه س! از سبزی های شسته شده ی دیروز براش داریم، ولی... آخ ماست و خیار؛ بی ماست و خیار که یه لقمه م از گلوش پایین نمی ره!
نیکا شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و با اکراه گفت:
_ ول کن بابا... حالا یه روز ماست و خیار سر میز نباشه انگار چه خیانتی به معده ی این خپل خان شده... شهرزاد تو رو خدا این قدر لوسش نکن، بابا این دیگه مردی شده واسه خودش اما تو هنوز یه جوری باهاش رفتار می کنی انگاربچه دو ساله ست.
دل شهرزاد بر نمی داشت کسی از گل بالاتر به بهنامش بگوید حتی اگر آن شخص نیکا باشد! پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت:
_ حالا توهم گیر نده نیکا، خودمم می دونم مردی شده واسه خودش، اگه نه که قار و قور شکمش این طوری به همش نمی ریخت، هنوز نمی دونی مردا وقتی گرسنه می شن، اخلاق ندارن؟! یادت نیست آقام وقتی گرسنه بود چه طوری اخماش تو هم می شد و رنگش می رفت؟
یادی در دلش پر کشید، آهی ناخواسته تا سینه اش رسید و زیر لبی زمزمه وار اضافه کرد:
_خدا رحمتش کنه؛ آقام دمی گوجه خیلی دوست داشت!
نیکا بی معطلی بشقابی از توی کابینت در آورد، قاشق و چنگالی از توی کشو و لیوانی از جا لیوانی برداشت. ظرف کمتر از یک دقیقه مثل ساحره ای متبحر میز کوچک وسط آشپزخانه را طوری آماده کرد که فقط مانده بود بهنام بنشیند پشت میز و سرگرم خوردن غذایش شود. درحین کار، زیر زیرکی شهرزاد را می پایید که چشم هایش نم اشک برداشته بود. شهرزاد بی اعتنا به نگاه های یواشکی او، سرپوش ظرف سبزی های شسته شده را بر داشت و مشتی سبزی توی سبد کوچک چوبی ریخت، ظرف ماستی هم پر کرد و سر میز گذاشت. نیکا خیاری برداشت و سرگرم خرد کردنش در پیاله ی ماست شد ونگاه مات شهرزاد خیره به دست های او چسبید. آن قدر این نگاه روی دست نیکا ثابت ماند تا قطره اشکی روی گونه ی صاحبش لغزید و از کنار برجستگی چانه اش چکه زد. نگاه زیر چشمی نیکا، مچ قطره اشک گریزان از چشم شهرزاد را گرفت و ملتمسانه گفت:
_ ای بابا، من غلط کردم باز یه چیزی گفتم؟! معلوم نیست منم که باید به تو دلداری بدم یا تو به من! اصلاً می دونی چیه، از من می شنوی آ، هرچه قدر دوست داری این بهنامی خل و چل رو لوسش کن، اگه کسی گفت چرا! تو فقط دوباره سر هر وعده ی ناهار و شام برامون بساط آبغوره گیری راه ننداز، جاش هر کاردیگه ای دوست داری بکن! خب؟
شهرزاد در سکوت بشقاب روی میز را برداشت و هم زمان که بر می گشت سمت قابلمه ی غذا، نفسی بالا کشید تا بغضی را پنهان کند که نشکسته توی گلویش چمبره زده بود. این بار وقتی نیکا به حرف آمد، صدای او هم خشی محسوس برداشته بود:
_خب آخه زادی، بابا سردار هرچی تو می پختی دوست داشت، می دونی که عاشق دست پختت بود، 3 ماهه آزگاره سر هر وعده ی غذا همین داستان رو داریم؛ شهرزاد تو رو خدا... حالا من هیچی، بهنام گناه داره؛ بچه ست!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

72,000 تومان
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس گرفته و ثبت سفارش نمایید.