هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

محصولات با برچسب 'رمان ایرانی'

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

آتش کینه (نشر علی)


کتاب آتش کینه

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

29,000 تومان

از قلب کویر ( نشر علی)


کتاب از قلب کویر
از قلب کویر داستان دو زن است با دغدغه های نسل امروز. یک مادر سنتی و جوان که با دختر کم سن و سالش زندگی می کند و بی شوهر است اما... .مادر در عقاید خودش غرق است و می خواهد افکارش را به دختر که به شدت می کوشد امروزی باشد، تزریق کند.اما دختر خودش را توی اب و جریان رودخانه که زندگیست می اندازد و مثل ماهی ای که بخواهد به دریا بریزد، بر خلاف جریان آب شنا می کند و خودش را به سنگهای کف رودخانه می زند، به خزه های کناره های رودخانه می آویزد، بر زندگی چنگ می اندازد و زخمی میشود تا رها شود و اینجا عشق مثل پیچکی دور تن او می پیچد و بالا میرود و او را با خودش می کشاند.از قلب کویر داستان بی قضاوت دغدغه ها و عشقهای نسل جوان است. نسلی که این روزها به شدت دچار آسیب و تزلزل شده است.

لم داده بود روی مبل و سیگارش را دود می کرد :
_خودم تمیز می کنم! بیا بشین!
از خونسردیش حرصم گرفت: اون سیگارو خاموش کن! سیگار به دست جلو آمد و روی اپن خم شد، پکی زد و دودش را توی صورتم فوت کرد. بعد با صدای بمی که حالا عمیقتر شده بود، گفت: چرا؟ گفته بودی خوشت نمیاد من سیگار بکشم؟
داشتم خفه میشدم! سیگار نصفه نیمه را از بین دو انگشتی که شکل هفت شده بود ، بیرون کشیدم و با لج توی ظرفشویی خاموش کردم.
ابروهایش کج شدند و چشمانش گشاد: چرا اینطوری کردی دختر؟ داشتم می کشیدم!
صدایم را بلند کردم: نکش! اینجا بوی سیگار می گیره ،اون وقت مامان من دیگه ول کنم نیست. پدرمو در می اره! دیروز می گفت یکی اینجا بوده!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

57,000 تومان

با تو تا بهشت ( نشر علی)


کتاب با تو تا بهشت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

60,000 تومان

با عشق زندگی کن ( نشر علی)


کتاب با عشق زندگی کن

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

37,500 تومان

باغ مهتاب (نشر علی)


کتاب باغ مهتاب
از جایش بلند شدپشت سرم ایستاد دستانش را از دوطرفم دراز کرد و زیر شیر آب گرفت.
گرمای نفس هایش پشت سرم و درست روی موهایم نفسم را بندآورد.خودم را کمی جلو کشیدم ولی تراوش آب جلوی بلوزم را خیس کرد.شانه ام را گرفت و مرا کمی عقب کشیدو گفت:به پاخیس نشی،اینم از دستام خیالت راحت شد؟
به طرفش برگشتم هول شده گفتم:آره...یعنی...
لبخند به لب آب دستش را به صورتم پاچید بعددستهای خیسش را به صورتم کشید
_حالاآره یا نه؟
از این کار متنفر بودم علی گاهی از این کارها میکردوسربه سرم میگذاشت.آب به صورتم می پاشید یا دست خیسش را به صورتم می کشیدوهربارجیغ میزدم و فرار میکردم گاهی هم تلافی میکردم.
از این حرکت لجم گرفت برگشتم و ناخودآگاه هرچه آب داخل دستم بود به صورتش پاشیدم بعد با بدجنسی خندیدم.
با تعجب نگاهم میکرد
_خیسم کردی؟
فرصت ندادوبرای تلافی دستانش را پر آب کرد و به سروصورتم پاشید.جیغی کشیدم و خودم را عقب کشیدم ولی دیر شده بود سروصورت و یقه بلوزم خیس آب بود.یک لیوان دم دستم بود سریع پر از آب کردم و قبل از اینکه خودش را عقب بکشد روی سرو صورتش خالی کردم.درست مثل بچه ها با بدجنسی لبخند زدم حسابس غافلگیر شده بودگفت:میخوای بجنگی؟بدجوری میبازی ها
_بجنگ تابجنگیم
_سلاحتو عوض میکنی؟
پارچ آب را از روی میز برداشت سعی کردم فرار کنم ولی جلوی در دستانش دور کمرم پیچیذ و مراروی هوا گرفت
_فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟
دست و پا زنان هر چه تقلا کردم نتوانستم فرار کنم دست های پر قدرتش اسیرم کرده بود.پارچ آب را با خونسردی روی سرم خالی کرد و بعد رهایم کرد.مثل پرنده ای خیس نگاهش میکردم
_خیلی نامردی
_ما اینیم دیگه،جواب لیوانو با پارچ میدیم ،بهت گفتم میبازی خودت جنگو شروع کردی.
_حالا صبرکن ببین چی کارت میکنم
در یخچال را باز کردم یک شیشه بزرگ آب سرد را برداشتم این بار غافلگیر نشد تا سالن دنبالش کردم به سمت حیاط فرار کرد تا به او برسم شیلنگ آب در دستش بود و درست مثل بچه های شیطان میخندید.
مات و مبهوت مانده بودم گفتم:سرده سرما میخوری
_نگران نباش
_پس آبو ببند هدر میره
_اِه ،نه بابا چه صرفه جو!
به سرتاپایش اشاره کرد:تازه بعد اینهمه خیس کردنم فهمیدی آب هدر میره؟
ناچار به سمت ساختمان برگشتم لرزم گرفته بودبا حالت قهر گفتم:نامرد
کمی که گذشت بلند گفت:چی شد جازدی ترسو؟
نباید کم می آوردم خودم را آماده کردم یکی از صندلی های آشپزخانه را پشت در گذاشتم و سطل به دست،پشت در به کمین ایستادم از همه جا بی خبردر راباز کرد.سطل بزرگ آب را از بالا روی سرش خالی کردم کل خانه و زندگی خیس شده بود.اگر مادر بود!
حسابی غافلگیر شده بود.سرش را بلند کردوبا خشم نگاهم کردآب از سروصورتش میچکید.با بدجنسی خندیدم
_شمازنها عجب جنس جلبی دارید!
_ما اینیم دیگه جواب پارچو با سطل میدیم
خندیدم و به طرف حیاط دویدم تا خودش را به من برساند شیلنگ آب در دستم با شیطنت نگاهش میکردم.مات و مبهوت حرکاتم همان جا ایستاد فهمیدم جا خورده و دنبال راهی میگردد تا شیلنگ را از دستم بیرون بیاورد.صبر نکرد و به طرفم خیز برداشت فکر اینجا را نکرده بودم جیغ کشیده و عقب نشینی کردم و در همان حال شیلنگ آب را مثل اسلحه به طرفش گرفتم و گفتم:بیای جلو خیست میکنم.
بی خیال گفت:دیگه برام مهم نیست از این خیس تر!
بلوزش را نشانم دادو به خودش اشاره کرد:دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
خودش را به من رساندفشار آب،سر تاپایش را خیس کرده بود آب از سرو صورت و لباسهایش میچکید ولی عقب نشینی نکرد دستانش را از پشت دورم گرفت و به هر زحمتی بود سعی داشت شیلنگ را از دستم بیرون بیاورد هر چه تقلا کردم بی فایده بود با اینکه از همه ی قدرتم استفاذه کردم ولی حریف زور بازویش نمی شدم .بالاخره شیلنگ را از دستم بیرون کشید.همان طور که مرا در دستانش زندانی کرده بود با بدجنسی شیلنگ آب را بالای سرم درست مثل دوش آب نگه داشت.سراپا خیس شده بودم واز موهایم اب میچکید.برگشتم و با مظلومیت تمام نگاهش کردم .
خودش را نباخت فقط نگاهش تغییر کرد.خیره به صورتم،روشنی چشمانم درون سیاهی نگاه عمیقش غرق میشد.دلم هری پایین ریخت و نفسم بیشتر از قبل تنگ شد.شیلنگ از دستم افتاد.عقب عقب رفتم میخواستم فرار کنم از خودم،از پولاد،از آن حس کشنده ی دردناک که عشق بودو ناچار به اعتراف بودم.به گلویم فشار می آورد.خواستن بود،دنیا بود،همه ی هستی و زندگی ام به او وابسته شده بود.حیات و نفس بود و با احساسات کودکانه فرسنگ ها فاصله داشت.
دیگر نمی توانستم به خودم دروغ بگویم و در برابرش مقاومت کنم باید می پذیرفتمش.گیج عقب عقب رفتم.پاهایم روی موزاییک های کف حیاط سر خورد،نفهمیدم چطور!آنقدر سریع اتفاق افتاد که در ثانیه بود، در حال سقوط بودم که مرا بین زمین و هوا گرفت ودر همان حال گفت:مواظب باش
دستانش دورم پیچید و مرا نگه داشت .وحشت زده به صورت پریده رنگش نگاه میکردم.
دوباره گفت:چی کار میکنی؟الان با مخ میفتادی زمین!
لال شده نگاهش میکردم محو نگاهم مرا بیشتر به خودش چسباند .دیگر نای مقاومت نداشتم بدنم سست و کرخت شده بود.دستش بالا آمد و موهای خیسم را از صورتم عقب زدنگاهش روی صورتم چرخید و به چانه ام رسید.چشمان تبدارم را به او دوختم و محو تماشای صورتش شدم.سرم را کمی عقب بردم تا بهتر همه ی اجزای صورتش را ببینم.
نگاهش پر از مهربانی و التماس بود اولین بار بود که این طور پراز تمنا میدیدمش و بی قراری اش را با تمام وجودم حس میکردم و نگاهش با من حرفها میزد.
سرش را بین موهای خیسم فروبرد و مرا به طرف خودش کشید.نفس در سینه ام حبس شده بود.خجالت را کنار زدم و نفهمیدم چطور سرم روی سینه اش قرار گرفت و به قلبش چسبید دلم میخواست آن ساعت ها هیچ وقت تمام نشوند و ان ثانیه های گذرا هیچ وقت به پایان نرسند.
دستانم رادور کمرش پیچیدم چشمانم رابستم و عطر تنش را درون ریه ها ذخیره کردم.تنها چند ثانیه طول کشید صدای قلبش زیر گوشم بود که مثل برق گرفته ها خودش را عقب کشید و مرا به عقب هل داد و از خودش جدا کرد .
انگار یاد چیزی افتاده بود بدون حرف برگشت و با قدم های سست و کوتاه به طرف ساختمان رفت حتی دیگر نگاهم نکرد.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان

بال های بسته ( نشر علی)


کتاب بال های بسته
همایون مست نگاهش کرد و گفت:
ـ عاشقتم الی.
شور عجیبی در دل نوجوان و بی‌تجربه‌ی الی پیچید و زمزمه کرد:
ـ منم عاشقتم.
گویا از آن ‌همه هیجان الی، خوشش آمد که دور خود چرخی زد و بلند خندید. خنده‌اش اما تازگی داشت، عجیب و به‌نوعی غریب بود و به ترکیب صورت زیبای پسرانه‌اش نمی‌آمد. چشمانش قرمز بود و نگاهش برق قشنگی نداشت. دل الی فرو ریخت از این خنده و نگاه ناخوشایند و درآن‌واحد اشتیاقش برای کنار او بودن کور شد. نگاهش بی‌اختیار به اطراف کشیده شد، گویا تازه متوجه خلوت آنجا و فضای نیمه‌تاریک باغ گشت که با تمام بچگی‌اش احساس خطر کرد. بی‌درنگ رو برگرداند و به آن سمت باغ قدم برداشت که بازویش در دست او قرار گرفت و صدایش بند دلش را پاره کرد:
ـ کجا الی من؟!
از رفتار غریب او، نگاه‌های ناجورش، از فضای نیمه‌تاریک باغ، حتی از صدای کم مفهوم موسیقی و درختان سر به فلک کشیده‌ی باغ هم وحشت کرد، بازویش را در یک حرکت تند از دست مردانه‌ی او بیرون کشید و بی‌توجه به الی گفتنش، به سمت شلوغ باغ دوید. فضا کاملاً روشن شد و در میان جمعیت سرخوش احساس امنیت کرد. ایستاد و همچنان که دستش را روی قفسه‌ی سینه فشرد تا نفس‌های تندش را رام کند، مضطرب نگاهش را بین مهمان‌های باغ چرخاند و مادر را کنار میزی در حال مصاحبت با زنی پیدا کرد. در سکوت پیش رفت و کنارش نشست. بی‌توجه به صحبت آن دو، همان‌طور که لباس شیری بلندش را مرتب کرد و نفس‌هایش منظم می‌شد، سعی کرد باور کند که احساس همایون مثل همیشه و مثل همه‌ی برادرها، برادرانه بود. مادر براندازش کرد، گویا قیافه‌ی مضطرب الی نگرانش کرد که پرتشویش پرسید:
ـ چیزی شده الیِ مامان؟!
نگاهش را به عروس و داماد که وسط باغ می‌رقصیدند، داد و سعی در حفظ ظاهر گفت:
ـ نه.
ـ همایون رو ندیدی؟
از پارچ روی میز لیوانی را از شربت پر کرد و جرعه‌ای نوشید و درحالی‌که زور می‌زد رفتارش کاملاً عادی باشد گفت:
ـ چرا اون طرف باغ بود. بابا کجاست؟
به جهتی مخالف اشاره کرد:
ـ اونجاست، پیش آقای کبیری نشسته. کارش داری؟
شانه بالا انداخت:
ـ نه همین‌طوری پرسیدم.
آری همان‌طوری پرسید تا ذهن مادر را از همایون دور کند تا مادر نفهمد که همایون عجیب نگاهش کرد تا مادر دعوایش نکند. سعی کرد بی‌توجه به نگاهی که خوشش نیامد و در ذهنش اکران می‌شد، رقص عروس و داماد را نگاه کند. لحظاتی بعد همایون پوشیده در کت‌وشلوار نوک‌مدادی و پیراهن سفید و کراوات طوسی پیش آمد. قد و قامت بلند و کشیده‌اش به همراه زیبایی خیره‌کننده‌اش اوج جوانی‌اش را به رخ کشاند. عشق الی به برادرش شعله‌ور شد و در جا تَوهّم نگاه زشت لحظات قبل او را ساده‌لوحانه خاکستر کرد. ابروهای کشیده و یک دست مشکی، چشم‌های درشت با عنبیه‌های سیاه محض به همراه مژه‌های بلند و تاب‌دار سیاه و صورتی شش‌تیغه که در عین زیبا بودن، مردانه بودن را نیز به نمایش می‌گذاشت. همایون کنار مادر نشست و ضمن جویدن آدامس گفت:
ـ مامان! من تشنمه.
مادر نگاهش کرد. متوجه التهاب و قرمزی چشمان او شد، باز نگران شد:
ـ مامانی حالت خوبه؟
سرش را روی شانه‌ی مادر گذاشت:
ـ خسته‌م.... تشنه‌م.
ـ الهی من فدات شم نکنه سرما خوردی مادر!
این را گفت و دستش را روی پیشانی همایون گذاشت و گویا از تب نداشتن او خیالش راحت شود، لیوانی شربت برای او ریخت. همایون شربت را یک‌نفس سر کشید. صدای کف و سوت جمعیت عروس و داماد را تا نشستن در جایگاهشان بدرقه کرد. نم‌نم با آهنگ جدیدی که گروه موزیک نواخت، زوج‌های جوان وسط جمع رفتند. فضا تاریک شد و رقص نور در میان ریتم ملایم آهنگ، همایون را ترغیب کرد دست الی را بگیرد. رو به مادر گفت:
ـ اشکالی نداره با الی برقصم؟
مادر شال را روی سر الی مرتب کرد. یقه‌ی کت کوتاهی که روی پیراهن بلندش پوشیده بود را هم صاف کرد و گفت:
ـ فقط مواظبش باش.
الی وقتی به خود آمد که میان جمعیت و دستان گره شده‌ی همایون دور کمرش و در تاریکی و به خواسته‌ی او تنش حرکت می‌کرد. هرم نفس او را تا کنار گوشش حس کرد و شنید صدایش را که کنار گوشش نجوا کرد:
ـ می‌دونستی خیلی دوسِت دارم؟
تمام ترس دقایق پیش و تردید لحظات قبل جایش را به هیجانی کودکانه داد:
ـ منم دوست دارم داداشی.
فشار ضعیفی بر کمرش وارد ساخت و زمزمه کرد:
ـ چرا منو به اسم صدا نمی‌کنی؟
ـ چه اشکالی داره بهت بگم داداش؟
خیره به چشمان الی صورتش را جلو آورد، جلو و جلوتر. بازدمش در صورت الی دمید و الی به همراه بوی تند آدامس بوی عجیبی را از دهان او استشمام کرد و باز ترس دلش را پر کرد. نگاه همایون عجیب بود. بازدمش هم داغ داغ. لب‌هایش جمع شد. دستش هم از روی کمر تا روی بالاتنه‌ی الی پیش آمد. ناگهان کلافه لحظه‌ای چشمانش را بست و پرقدرت سر تکان داد. کمر الی را رها کرد و از میان جمعیت محو شد و الی تنها ماند با حسی عجیب و ناشناخته که وادارش کرد از رقص بیزار شود. بلافاصله خود را به مادر رساند. کنارش نشست و معترض گفت:
ـ من دیگه دوست ندارم برقصم.
مادر هنوز گرم صحبت باخانمی که کنارش نشسته بود، بی‌تفاوت گفت:
ـ هر جور راحتی عزیزم.
و الی این‌طور راحت بود. این‌طور که همایون نباشد و دستش بی‌پروا و هرز نشود و مادر هم نفهمد و پر سرزنش نگاهش نکند. هرچند مادر هیچ‌وقت آن‌طور نگاهش نمی‌کرد اما انگار این ترس از مادر و پدر دست خودش نبود. می‌ترسید از اینکه به جرم ناکرده مؤاخذه شود. شرمش می‌آمد مادر بفهمد همایون گستاخی کرده است. بفهمد و باور نکند خیلی تلخ است. بفهمد و پشت همایون را بگیرد خیلی سخت است. سروکله‌ی همایون دقایقی بعد پیدا شد. کنارش نشست و بی‌اختیار ته دل الی را خالی کرد از رنجی ناشناخته، احساسی بد، وحشتی بی‌سابقه و از خطری که هیچ ذهنیتی راجع به آن نداشت و انگار کاملاً غریزی آن را بسیار نزدیک حس می‌کرد و گریز را در ذهنش تداعی می‌ساخت. سرش را تا کنار گوش الی جلو آورد:
ـ الی جون! به مامان چیزی نگی ها تا داداشی برات هر چی که دوست داری بخره.
با شنیدن این حرف، الی یقین کرد علت ترس و اضطراب و بیزاری‌اش از رقص بی‌جا نبود اما بااین‌حال دل «نه» گفتن به او را نداشت. بی‌هیچ نگاهی، با تکان سر به او قول داد. مثل همیشه که او خطا می‌کرد و الی می‌پوشاندش. هرچند این‌گونه خطا تاکنون از او بی‌سابقه بود. قول دادش، قول یک دختربچه‌ی چهارده‌ساله‌ی نو بالغ و درواقع دیر بالغ شاید قولی محکم و دهان‌پرکن نباشد اما قول الی قول بود.
ـ قربون آبجی گلم برم من.
صدای آرام‌بخش همایون آرامش کرد. ته دلش را قرص کرد که همایون خودش هم ناخواسته مرتکب اشتباه شده است. کودکانه خوشحال شد که همایون باز او را خواهرش خواند. نگاهش کرد و تازه متوجه خیسی سروصورت و یقه‌ی لباس و سرشانه‌های کت همایون شد. همایون شقیقه‌هایش را فشرد:
ـ سرم داره منفجر می‌شه.
باز سرش درد گرفت و الی بی‌تاب شد. باز او مریض ‌شد و الی بی‌قرار ‌شد و تمام بدی‌هایش را از یاد برد. با نگاه نگرانش او را کاوید:
ـ الهی من بمیرم. بذار به مامان بگم.
زل زد به چشم‌های الی. تمام اجزای صورت او را از بالا به پایین و با طمأنینه کاوید. لبش را با زبان خیس کرد. ناگهان نگاهش را دزدید و بی‌حال گفت:
ـ نه لازم نیست. فقط نگران می‌شه.
بلند و مکرر الله‌اکبر اذان صبح را شنید و ناگهان چشم باز کرد. ضربان قلبش تند و تنش خیس عرق بود. خوابی که بی‌شباهت به کابوس نبود و تداعی خاطره‌ی چندین سال پیش بود در ذهنش رژه رفت و خروش دل‌تنگی برای مادر را همراه با نوعی غم در دل حس کرد. فضای نیمه‌تاریک اتاق را ازنظر گذراند و انگار مطمئن شود که فقط خواب بود، نفس راحتی کشید. نیم‌خیز شد و روی تخت‌ دو نفره نشست. چشمانش را مالید. می‌دانست که فراموش کردن همایون و آنچه کرد تا آخر عمر محال است...

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

49,000 تومان

بسته به جونم (نشر علی)


کتاب بسته به جونم
اسفند و اسفندونه، اسفند سی و سه دونه، قضا به دور، بلا به دور، به حق این صاحب نور، مرغ زمین، مرغ هوا، جن و پری، آدمیزاد، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل... به حق شاه مردان؛ درد و بلا بگردان!
بلور، منقل را برای بار آخر دور سر مرد جوان گرداند و تا جایی که نفس داشت، دودش را فوت کرد توی صورت او و ته مانده ی دود ها را هم با پرِ دستش به سویش روان کرد، مبادا ذره ای دود مفید اسپندش به اسراف هدر شود.از میان هاله ی دودی که صورت معین را گرفته بود، لبخندش محو و دور به نظر می رسید. تکانی خورد، دستی به جیب بغل کتش برد و با احتیاطی که همیشه موقع انعام دادن به بلور گریبانش را می چسبید، مبادا غرور زن مهربان را بشکند، آهسته تذکر داد:
_ فقط چون دستم سبکه، وگرنه مقابل محبتای مادرانه ت هیچ ارزشی نداره مامان بلور!
و اسکناس درشتی از جیب بغل کتش در آورد و میان انگشت های کار کرده و زمخت بلور جا داد، سری در مقابلش خم کرد و گفت:
_ هر چند باید می ذاشتی از مجلس بر می گشتم بعداً این طور جشن دود برام می گرفتی... جای این همه دود و دمی که راه انداختی، دعای خیرت رو از من دریغ نکن! غروب جمعه ست، دعا مستقیم می ره به عرش خدا! باشه؟
بلور، بی معطلی منقل طلایی اسفند را که هنوز اندک دودی از آن متصاعد بود، گوشه ی کنسول مقابل در گذاشت. قرآنی را که از قبل گوشه ی دیگر کنسول آماده گذاشته بود، با ذوق و شوق برداشت، درِ آپارتمانِ جمع و جور معین را برایش باز کرد و طلبکارانه گفت:
_ پس چی که حالا باید اسفند دود کنم؟! می ترسم از تنگ نظری بخیل و حسود شادومادمون چشم بخوره! منم بعدِ رفتنت، در رو قفل می کنم و راهی خونه م می شم... امروز که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداست، اما گمون نکنم دیگه رویا خانم بذاره ما حتی رنگ شادوماد رو ببینیم! بیا برو مادر... دست خدا روی سرت که بالاتر از دستش دستی نیست!
معین یقه ی کت خوش دوختش را توی آینه ی کنسول میزان کرد، دستی هم به گره کراواتش کشید و دو خط اخم نامحسوس همیشگی میان دو ابرویش جا خوش کرد. حیف که ناچار بود برای چنین شبی بعضی رسوم را مراعات کند، وگرنه او کجا و چنین اداها و تجمل گرایی هایی کجا! همان طور که آخرین نگاه خریدارانه را به خودش می انداخت، دستی به موهای قهوه ای روشنش برد تا از مرتب بودنشان مطمئن شود و در نهایت باز خط نگاهش را در آینه داد به تصویر بلور که کمی عقب تر از او کنار در ورودی ایستاده بود و با ملایمت گفت:
_ پس شما هم بار و بنه ت رو بردار با هم بریم، لااقل تا ایستگاه اتوبوس می رسونمت... حرفش را برید، برگشت سمت زن میان سال و مردد پرسید:
_مطمئنی دوست نداری توی نامزدیم شرکت کنی؟!... خودت می دونی به چه چشمی نگات می کنم و همیشه قدمت برام خیر و برکت داشته!
بلور، به قرآن کوچک توی دستش که بالا گرفته بود تا معین از زیر آن رد شود، با سر اشاره زد:
_ بیا برو مهندس، حالا کو تا شب عروسیت؟! امشب که فقط نامزدیته... نیت دارم ایشالا عروسیت خودم داریه دمبک دست بگیرم و تا خود سحر برات بزنم و بخونم! حالام بیا از زیر قرآن رد شو تا خیالم از شیش جهت راحت شه که دست صاحب همین کتاب سپردمت!

تیرک چراغ برق پارکینگ، پناهگاه امنی به نظر می رسید. از جایی که کمین کرده بود، می توانست همه چیز را خوبِ خوب زیر نظر بگیرد. دو سر هدفون در گوشش بود. پشت به دیوارشرقی پارکینگ چمباتمه زده، زانوهایش را تنگ بغل گرفته و چانه اش با زانوها مماس شده بود. میان یکی از پنجه هایش، بطری آب نیم خورده ای به چشم می خورد و زیر لبی برای خود به همراه صدایی که در سرش می پیچید، فک می زد:
_ ما تو رویا خونه ساخیتم/ حقیقت‌و دور انداختیم/ شما نجنگیدین‌ و بردین/ ما جنگیدیم‌ و باختیم!
آه عمیق و پرتأسفی تا دهانش بالا می آمد که با سر رسیدن کاروان عروس و همراهانش، در دم فرو بلعید و تنش تکان سختی خورد! کمی آن طرف تر، مقابل ورودی تالار شماره ی (2 ) که بنا بود جشن در آن برگزار شود، ماشین گل زده ی عروس و داماد، توقف کرد. نگاهش مات بود به صحنه ی مقابل چشمانش و دست هایش بی اختیار به سمت گوش ها رفت و دو سر هدفون، آزاد و رها روی شانه هایش افتاد.نم نمک داشت لحظه ی موعود فرا می رسید! باید می دید و از درون می سوخت؟... نه که نمی سوخت! چرا بسوزد؟! آمده بود تا به قدر تمام سوختن هایش، بسوزاند... آتش بزند و خاکستر کند!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

بهار در حسرت ( انتشارات آرینا)


کتاب بهار در حسرت

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

45,000 تومان

بهت اصلا نمی آد ( انتشارات آرینا)


کتاب بهت اصلا نمی آد
یا مُقلِب
فصل اول
از بار اولی که طعم قاتل شدن را چشیدم سه سال گذشته... درست سه سال پیش، روز اول مهر بود که پایم به آن خانه باغ باز شد. اولین بار در مراسم تدفین عزیزجون انگشت اتهام به سمتم گرفته شد و همهمه ها گوش به گوش چرخید:
ــ این همونیه که عزیزجونو زد کشت!
ــ نیگا! از چشاش شرارت می ریزه... اصن انگار از نسل حاج ابراهیم نیست!
ــ یه دفعه از کجا پیداشون شد که مثل صاعقه پیرزنو کشتن؟!
ــ من اگه جای خان عمو بودم کسی رو که بعد این همه مدت اومده و یه راستم زده مادرمو کشته حتی تو خونه هم راهش نمی دادم!
ــ از کجا که مهتاج راست بگه و این، دختر خودش و حاج محمود مرحوم باشه؟
ــ نه مادرش چشماش این رنگیه و نه چشمای باباش این طور بوده... توی این تیر و طائفه این چشما باب نیست... از چشماش معلومه که خودش قصد جون حاج خانومو داشته!...
ــ می گن وردی زیر لب خوونده و توی صورتش فوت کرده!...
ــ از کجا معلوم که بچه ی... لا اله الا ا...، پناه به خدا از شر شیطون رجیم!
ــ یه چیزی می گی آ!هر چند معلومم نیست، شاید اصلاً تخم جن باشه!... به چشماش نگاه کردی؟!...
ــ مهتاج سیزده سال با حاج محمود زندگی کرد و بچه دار نشد، اون وقت تا ازش دور شد، بچه ی محمود به دنیا اومد؟!...
اما بدی ماجرا این جا بود که خانم جان هم مرا در مرگ عزیزجون بی تقصیر نمی دانست، این از سر تکان دادن های تاسف بار گاه بی گاهش معلوم بود! نمی دانست تمامِ تقصیر من این بود که یک جمله زیر گوش پیرزن گفتم و او هم نفس آخر را کشید و....
پیرزن نه تنها قصد مردن نداشت که قصد هم نداشت در لحظات آخر از نیش و کنایه زدن به خانم جان دست بردارد... حرف های صد من یک غاز این زن های حرف مفت زن را تکرار می کرد ولی به زبان دیگر! می گفت محمودش، خانم جان را نمی بخشد که نگذاشت دخترش را ببیند! می گفت، او باعث شد محمودش چشم انتظار بمیرد! می گفت، خانم جان باعث سرشکستگی خاندان کبیر بهمنی راد شده است! می گفت، خانم جان من، بزرگترین ننگ خانواده است! می گفت، هیچ وقت خانم جان را نمی بخشد که این همه سال من را از دید همه پنهان کرده!...
تا این جای لغزهایش را تحمل داشتم اما دیگر نه! دندان روی جگر گذاشتن و جگر را شرحه شرحه کردن کافی بود، داشت پایش را زیادتر از گلیمش دراز می کرد.
بلند شدم و زیر گوشش چیزی گفتم که نفسش برید... چشمانش گرد... رنگش کبود... صدایش خفه شد؛ برای همیشه... وقتی جان داد نفس عمیقی کشیدم.
نمی دانم این ها راست می گفتند یا نه؟ می گفتند وقت جان دادن عزیز جون، برقی شیطانی هم در چشمان من بوده... شاید هم... امکان داشت... هر چیزی امکان داشت... اصلا همه چیز امکان داشت...
آن حرفی که من زیر گوشش زدم، مردن هم داشت... ذلیل شدن هم داشت... حالا اوست که باید جوابگوی پدر من باشد، نه خانم جان... این را که فهمید کم آورد و مرد... این حرف مردن داشت... کم آوردن و نفس بریدن داشت... این حرف...
آن روز عمه مهری با تشری که به زن های یاوه گو زد، همه را خفه کرد. کاش امشب هم بود که در دهان ذهن من می زد تا بس کند! این ذهن بی مروت می خواست دیوانه ام کند، می دانم!
امشب از آن شب های لعنتی است که خواب بر من حرام شده. از همان شب هایی که محتاجم به قرص های دکتر نقوی. از سرِ درد، دوباره شقیقه هایم را محکم فشردم... من هم داشتم می مردم... در خودم می مردم... کم آورده بودم... قاتل بودن کم آوردن هم داشت؛ درست مثل کم آوردن عزیزجون... آن هم نه قاتل یک نفر... چند نفر را به کشتن دادم... من با همین فکرهایم... با حرف هایم... بانقشه هایم... آرام را هم من...

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

53,000 تومان

بهشتی در خیال (نشر علی)


کتاب بهشتی در خیال
نگاهم به چشم های موجود ظریفی که تنها چند دقیقه از حیاتش می گذشت خیره مانده بود. دیدن این معجزه الهی تنها چیزی بود که مرا زنده نگه می داشت و به من نیروی برای ادامه می داد .
خسته بودم نه از کار ، بلکه از زندگی ، از انتظار ، از تنهایی و چقدر دلم می خواست به کسی تکیه کنم ، تا کمی از سنگینی این بار کاسته شود ، اما کسی نبود همه از من گریخته بودند... گرچه بخاطر اشتباهاتم امروز تنها بودم اما از این تنهای به تنگ آمده و دلم کسی را می خواست که غمخوار شب های تاریک زندگیم باشد .
نوزاد را به جای دستان بی قرار مادرش به دستان پرستار سپردم ، نمی دانم شاید حسودیم می شد ، شاید دلم می خواست من هم صاحب زندگی بودم ... اما نه ، به دنیا آوردن یک نوزاد قشنگ ترین حس باقی مانده در زندگی من بود .
زمانی که همه چیزم را از دست داده بودم به این شغل پناه آوردم و امروز این شغل نیست عشق است که در من جریان دارد . عشق زندگی دادن به موجودی دیگر ، حس می کردم همه چیز درست خواهد شد . من خطا کرده بودم و راهی جز مرگ برایم وجود نداشت . اما خدا باز هم مرا پذیرفت و بر من سخت نگرفت . صبوری کرد و دم بر نیاورد . کمک کرد تا زنده باشم و زندگی کنم . در مدت زمان کوتاهی چشم های مرا باز کرد و به من فهماند که هنوز برای ادامه دادن دیر نیست .
شاید من هم می توانستم روزی کودکی داشته باشم که ثمره عشقم باشد .
شاید من هم می توانستم این معجزه ی الهی را تجربه کنم .
بعد از عوض کردن لباسهایم به سمت اتاق قدم برداشتم . می رفتم تا دوباره در تنهایی خودم تنها بمانم ... نمی دانم راهی برای خلاص شدن از دست این تنهایی دارم یا هرگز این تنهایی مرا رها نمی کند . خودم هیچ جوابی برای این سوال هایی که در ذهنم به وجود آمده ندارم ...
ترس از او ... ترس از کسی که مرا در سن بیست سالگی نابود کرد باعث می شود خیلی از سوال هایی که در ذهنم به وجود آمده بی جواب بماند ...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

20,000 تومان

بوی درختان کاج ( انتشارات آرینا)


کتاب بوی درختان کاج
فاخره سفره را جمع میکرد که شاباجی با خنده رو به میرزا گفت: باس به فکر یه دختر دیگه باشیم واسه کارای اندرونی!
فاخره خجالت زده لبش را گزید. اما نگاه میرزا و یاسر و یونس با تعجب به سوی شاباجی چرخید. او که همه را مشتاق دید با همان خنده شادش ادامه داد:فاخره جان میخواد عروس بشه.
او بیشتر سرش را پایین انداخت و درهمان حال آخرین لیوان را در مجمع مسی گذاشت. پریچهر در سکوت به یحیی نگاه کرد. غذایش نیمخورده بود.
میرزا با لبخندی پدرانه جواب داد: مبارک باشه.ایشاله سفید بخت بشی دخترم.
او بدون اینکه توانی برای جواب دادن داشته باشد با سینی بلند شد و به سوی در رفت. یونس با سرخوشی پرسید: حالا کی هست شادوماد؟
پریچهر هم به دنبال فاخره بلند شد و تنگ آب و دیس برنج را برداشت. یحیی درحال خروج از اتاق بود. در آستان در بدون اینکه به عقب برگردد با صدایی سرد و بی احساس گفت: تو زاویه منتظرم. امشب مشق "یاء" داریم.
به عقب برنگشت و بدون اینکه منتظر جوابی از فاخره باشد درهمانحال که آستینهایش را بالا میزد از دهلیز گذشت.
پریچهر همراه فاخره به مطبخ رفت. در سکوت وسایل سفره را جابجا میکرد. به چهره رنگ پریده اش نگاه کرد. چانه اش جمع شده بود و اگر تنها بود حکما به گریه می افتاد. دیگهای غذا را بلند کرده بود و میخواست به سمت پله های مطبخ برود که پریچهر دستش را گرفت.فاخره با همان چانه جمع شده نگاهش کرد و او با دلجویی پرسید: چرا بغض داری فاخره؟مگه رضا نیستی به این وصلت؟
او دستش را از دست پریچهر بیرون کشید و پشت به او با صدایی لرزان جواب داد:مگه خواست فاخره مهمه پریچهر؟
این را گفت و از پله های مطبخ بالا رفت.
مدتها بعد بازهم روی رف درحال کوک زدن به سجاف نحس شده لباس مادرش نگاهشان میکرد. سر هر دو پایین بود و به سپیدی کاغذ چشم دوخته بودند. یحیی نوشت:ی!
و بعد ساده و کوتاه گفت: ی مثل یشم!
دست فاخره میلرزید. چانه اش به گردنش چسبیده بود اینقدر که سرش را پایین انداخته بود. او هم نوشت : ی!
و بعد زمزمه کرد: ی مثل یاقوت!
یحیی دوباره سرمشق داد:ی!
و بعد بلندتر از او ,اما با آوایی حزین دوباره گفت: ی مثل یارب!
شانه فاخره آرام لرزید.پریچهر درحال کوک زدن با دقت نگاهش کرد. سر او اما همچنان پایین بود.مکث داشت. اما کمی بعد با انگشتهایی که به وضوح میلرزید نوشت:ی!
یحیی در سکوت نگاهش میکرد. منتظر ادامه سرمشق فاخره بود. تعلل او را که دید آرامتر پرسید: ی مثل چی فاخره؟
اشک او روی صفحه سپید کاغذ چکید. با صدایی لرزان و پر از بغض لب زد: ی مثل....مثل یحیی!
این را گفت و بدون اینکه سرش را بلند کند با عجله از روی فرش بلند شد و با شانه هایی که به شدت میلرزید از زاویه بیرون رفت. پریچهر بهت زده از روی رف بلند شد. یحیی ساکت و مغموم به جای خالی او خیره مانده بود. اما کمی بعد نفس بلندی کشید و کاغذ را تا زد. از پشت میز پایه کوتاهش بلند شد و با قدمهایی آرام به سوی گوشواره مشترکش با یاسر رفت.
پریچهر به جای خالی شان خیره مانده بود. هر دو گرفتار دردی مشترک بودند.دردی که مشقش هم سخت بود!از عین تا یاء!از عشقی که به یحیی میرسید و البته فاخره. اما هر دو مهر سکوت بر لبهایشان زده بودند. دلیلش هم معلوم بود. یحیی پسر ارشد میرزا اسماعیل خان طبیب بود و فاخره تنها دختر یک دلاک قدیمی گرمابه! در نگاه آدمهایی مثل مروارید و شاباجی ,این دو کنار هم نمیگنجیدند!

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

56,000 تومان

پرنده بهشتی ( نشر علی)


کتاب آتش کینه
پرنده بهشتی پلک هیم را بر هم فشردم و باز غلتی زدم ، بیشتر از یک ساعت بود که کثلا داشتم تقلا می کردم تا خوابم ببرد اما دریغ از حتی یک چرت کوچک بی فایده بود. چنان خواب از سرم پریده بود که انگار نه انگار ساعت یک صبح است. آهی کشیدم و باز ک غلت دیگر اما این بار ناموفق به سختی سرم را از بالش جدا کردم و زیر نور ملایم چراغ خواب به تجسس بر آمدم بلکه بفهمم چه شده که نمی تونم غلت بزنم ، چیری نفهمیدم .این بار به سختی به آرنج هایم تکیه زدم و نیم خیز شدم که آه از نهادم بلند شد.من، لحاف و روتختی چنان در هم گره خورده بودیم که تشخیص دادنمان از یکدیگر امری مهال بود.از دیدن این وضعیت به خنده افتادم .دققا نمی دانم چه قدر طول کشید اما با تلاش زیاد توانستم از میان توده ی در هم پیچیده ی روی تخت نجات پیدا کنم. نفس نفس زنان پاهایم را آویزان کردم . کنج تخت خواب پناه گرفتم .از شدت جنب جوش و تقلا در این شب پاییزی با وجود هوای نیمه سرد اتاق گر گرفته بودم و اطمینان داشتم گونه هاین گل انداخته است .گذشت تا توانستم تصمیم آخر را بگیرم ،باید شروع کی کردم بالاخره یک طوری می شد.نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم و همیشه در اخرین لحظات جلوی روح وسوسهگر و سمج خودم کم می آوردم.مصمم از جا بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم ،چراغ مطالعه را روشن کردم و مداد نوکی خوش دستم را به دست گرفتم و یم دسته ورقه کلاسور را پیش رویم گذاشتم .حاصل همه این کارها همین چند خطی است که می بینید.حتما برایتان سوال شده که خب ، این کارها برای چیست؟ باشد عجله نکنید ، یک توضیح مفصل و دقیق کمک می کند که شما هم تا حدودی از قضیه سر در بیارورید.من، ساناز اکرمی هستم و بهمن امسال وارد بیست و یک سالگی می شوم ، سال آخر دانشگاه را می گذرانم .(دانشجوی تمام وقت رشته حسابداری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) تلاشم را کرده بودم تا به خر نحوشده خودم را در یکی از دانشگاه های دولتی بی اندازم اما اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که در واقع نه،خیلی هم سعی نکردم. راستش من یعنی ساناز اکرمی ، می خواستم . ولی آن دیگری نذاشت. صبر داشته باشید ، او را هم معرفی می کنم والبته غریبه نیست ،آن دیگری هم جزیی از خود من است.شاید بهتر است بگویم اصلا خود خودم است اما خب متاسفانه بین او و خودم شکراب استو هر کدا از آن دو ، این جسم ضعیف و گوش به فرمان را به طرفی می کشند تا به خواسته هایشان برسند.حالا تعریف ازخود نباشد اما من متین و با وقار و منطقی تر از خودم هستم و همیشه باید جلوی شیطنت و سر به هوایی او را بگیرم.هر چند گاهی کاری بسیار سخت و غیر ممکن است ، آخر او را به قدری پر انرژی و جسور است که در همه کارهایم سرک می کشد و دخالت می کند. برای خودم اسمی گذاشته ام که همیشه او را به همین اسم صدا می کنم،آن هم بسیار جدی و با وقار بلکه کمی از من حساب ببرد. اسم خودم سایه است . او درست مثل سایه دنبال من است. در واقع سایه ، منطقه تاریک و غیر قابل تشخیص روح ساناز است که کسی جز من او را نمی بیند.به هر حال بد نیست که بدانید که خب ، یک جورایی سایه همه کاره است.جلوی دیگران صدادر تمی آید ولی وای از وقتی که بخواهد مطلبی را به من تحمیل کند ، آن وقت است که چنان سروصدایی راه می اندازد که ناچارم گوش هایم را دودستی بچسبم بلکه از وت وت های او خلاص شوم .آخر بی ندازه غرغرو ویک دنده است و از همه بدتر به هیچ وجه حرف حساب حالیش نمی شود.طوری که اگر با او کنار نیایم بلایی سرم می آید که امشب آمد. خودتان که شاهد بودید چه طور خواب را بر من حرام کرد و چه می خواست؟ همین دیگر، او مدتی است که مداوم روی اعصاب من راه می رود که ساناز ،تو باید یک نویسنده شوی و اولین کتابت هم باید قصه زتدگی خودت باشد. تو باید قهرمان اولین داستان خودت باشی. خلاصه که دیوانه ام کرده است. البته من به سختی در مقابل خواسته ی او مقاومت کرده ام. آخر این قضیه و خواست مصرانه ی سایه ، کار امروز و دیروز نیست و نردیک به سه سال است که یک نفس همین خواسته را تکرار کرده است. من هم اول قبول کردم ولی تا امشب نتوانستم به خواسته ی او عمل کنموچرا؟بله خب،سوال جالبی است. جانم برایتان بگوید: حدود سه سال پیش یه روز گرم تابستونی من و دوستم مهسا، تو یه جلسه ادبی شرکت کردیم .فرهنگ سرای محله مون از یک خانم نویسنده معروف و پر کار دعوت کرده بود تا واسه ی جوونای علاقه مند به مطالعه و رمان ،سخنرانی کند. تو اون جلسه بود که یکی از دختر ها سوالی مطرح کرد که واسه ی منم همیشه بی جواب مانده بود. اون دختر ، از خانم نویسنده پرسید که چرا همسشه همه ی رمانها ار چهره بی نظیر و بی همتا یی حرف می زنند که همون هم می شه قهرمان اصلی قصه شون؟...

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

38,000 تومان

تا بینهایت ( نشر علی)


کتاب تا بینهایت

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

تا کجا با منی؟ ( نشر علی)


کتاب تا کجا با منی؟
چشمانش نرم شد و همانطور که نزدیک می آمد دستش را برای به آغوش کشیدنم بالا برد.
_ عزیز دلم! حالا بیا تو بغلم... می دونی دلم چقدر برات تنگ شده بود؟ می دونی چقدر حالمو خراب کردی وقتی با اون عوضی رفتی؟
خدایا! خدایا چه می گفت؟ مرا با عشقش اشتباه گرفته بود؟ ناباورانه سر تکان دادم و یادم آمد که توهم از عوارض قرص هایست که مصرف کرده. شک داشتم درست باشد اما گفتم:
_ داری اشتباه می کنی. من اونی که فکر می کنی نیستم. من ...
چشمانش درخشید و با خشم سر شانه ام را چنگ زد و مرا جلو کشید.
_ می دونم نیستی. عشق من این همه بی وفا نمی شد. ولی حالا که اینجایی یعنی اومدی جبران کنی. درسته؟
فاصله اش آنقدر کم بود که نفسش در صورتم می خورد و لالم کرده بود. برای همین سر تکان دادم. دستش کمی شل شد و نرم رهایم کرد.
_ خیلی خوشحالم که برگشتی... نمی دونی دوریت چقدر سخت بود اما مطمئن بودم که میای... مطمئن بودم برای همیشه ولم نمی کنی!
چشمانش برق اشک داشت. دلم می سوخت اما بیشتر از آن ترسیده بودم.
_ بعد از این همه وقت هیچی نمی خوای بگی؟
آب دهانم را به زحمت فرو دادم.
_منم... دلم برات... تنگ شده بود.
لبخند روی لب هایش نشست و قبل از اینکه بفهمم دستم را گرفت و آن قدر محکم کشید که بی اختیار روی کف سر حمام به سمتش کشیده شدم.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

64,000 تومان

ترانه ( انتشارات آرینا)


کتاب ترانه

محصولات انتشارات آرینا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

42,000 تومان
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس گرفته و ثبت سفارش نمایید.