هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

محصولات با برچسب 'آرام معدن دار'

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

آتش کینه (نشر علی)


کتاب آتش کینه

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

29,000 تومان

تا کجا با منی؟ ( نشر علی)


کتاب تا کجا با منی؟
چشمانش نرم شد و همانطور که نزدیک می آمد دستش را برای به آغوش کشیدنم بالا برد.
_ عزیز دلم! حالا بیا تو بغلم... می دونی دلم چقدر برات تنگ شده بود؟ می دونی چقدر حالمو خراب کردی وقتی با اون عوضی رفتی؟
خدایا! خدایا چه می گفت؟ مرا با عشقش اشتباه گرفته بود؟ ناباورانه سر تکان دادم و یادم آمد که توهم از عوارض قرص هایست که مصرف کرده. شک داشتم درست باشد اما گفتم:
_ داری اشتباه می کنی. من اونی که فکر می کنی نیستم. من ...
چشمانش درخشید و با خشم سر شانه ام را چنگ زد و مرا جلو کشید.
_ می دونم نیستی. عشق من این همه بی وفا نمی شد. ولی حالا که اینجایی یعنی اومدی جبران کنی. درسته؟
فاصله اش آنقدر کم بود که نفسش در صورتم می خورد و لالم کرده بود. برای همین سر تکان دادم. دستش کمی شل شد و نرم رهایم کرد.
_ خیلی خوشحالم که برگشتی... نمی دونی دوریت چقدر سخت بود اما مطمئن بودم که میای... مطمئن بودم برای همیشه ولم نمی کنی!
چشمانش برق اشک داشت. دلم می سوخت اما بیشتر از آن ترسیده بودم.
_ بعد از این همه وقت هیچی نمی خوای بگی؟
آب دهانم را به زحمت فرو دادم.
_منم... دلم برات... تنگ شده بود.
لبخند روی لب هایش نشست و قبل از اینکه بفهمم دستم را گرفت و آن قدر محکم کشید که بی اختیار روی کف سر حمام به سمتش کشیده شدم.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

64,000 تومان

خانه خورشید ( نشر علی)


کتاب خانه خورشید
پرده را می اندازم و می آیم به اتاق خواب خودم.دراز می کشم روی تخت دونفره ای که برای یک نفر زیادی بزرگ است و زل می زنم به سقف.هرکاری می کنم افکارم مرتب نمی شود و نمی توانم تصمیم درستی بگیرم.باید بیشتر به ماهان فکر کنم وبه بچه ها.باید بتوانم آینده را تا حدی پیش بینی کنم.اینکه بچه ها با ماهان کنار خواهند آمد یا نه..
خودم چطور؟پشیمان نمی شوم؟ کاش توحید انقدر خوب نبود.کاش اینهمه نمی خواستمش.آن وقت مردی مثل ماهان تبدیل می شد به شاهزاده ی رویاها و ازخدا خواسته قبول می کردم و بعدش هم خلاص!
اما حساب توحید و خوبی هایش و عشقی که بهم داشتیم خیلی فرق می کند.راستی چرا انقدر توحید خوب بود؟
صدای زنگ که بلند شد به خیال اینکه مامان و بابا زودتر آمده اند ،گوشی اف اف را برداشتم و گفتم :سلام.
تا گفت "وعلیکم جان دلم" ذوق زده فریاد کشیدم "توحید" و دکمه ی بازشدن دررا فشار دادم.خسته بود و ژولیده، خاکی و خسته.خودم را رها کردم در آغوشش و ناخودآگاه زدم زیر گریه"امشب تولد صدراس، گفتم دیگه نمیایی..گفتم زدی زیر قولت."
پیشانی م را بوسید و گفت:باور کن از زیر سنگ خودمو رسوندم جان دلم، فقط به عشق تو و اون وروجک.
گفتم: خوابیده ، تا تو یه دوش بگیری صدرا هم بیدار شده.
توحید که رفت حمام ، دویدم توی آشپزخانه و دست بکار شدم.عدس پلو غذای موردعلاقه توحید بود....
چقدر حرف داشتیم باهم،حرف می زدیم و توحید بادکنک هارا باد می کرد و من کاغذکشی های رنگی را می بستم به دیوار که تلفن زنگ زد.خیلی وقت نبود که برایمان تلفن کشیده بودند.چقدر توحید دوندگی کرد و من چقدر رفتم و آمدم تا این تلفن وصل شد.قبلا می رفتیم خانه همسایه دیوار به دیوارمان که تلفن داشتند و کسی هم اگر کار داشت خانه آنها زنگ می زد و بعد صدایمان می کردند...تلفن از منطقه بود...ای کاش هیچ وقت تلفن نگرفته بودیم...نمی دانم چه می شنید که چهره اش آنهمه توی هم می رفت! سکوت کرد..سکوت کرد..بعد گره ابروها بیشتر شد..آخر هم فریاد کشید.داد زد که فلانی را بخواهید و به فلانی هم بگویید هرجا که هست خودش را برساند..
من تکیه داده بودم به دیوار و با ترس نگاهش می کردم.باورم نمی شد که توحید من بتواند آنقدر عصبانی شود. صدرا هنوز خواب بود که گوشی را کوبید روی دستگاه و بعد سرش را گرفت توی دستها .من برایش یک لیوان آب بردم.دستم را پس زد و بلند شد و گفت :باید برگردم.نقشه عملیات لو رفته.
وا رفتم." پس تولد صدرا؟ "
اخم کرد .لب هایش لرزید"توکه نمی دونی ..نمی دونی که برای جمع آوری اون اطلاعات محرمانه چند وقته زحمت می کشیم.نمی دونی که چه نازنین هایی رو برای همین اطلاعات لعنتی از دست دادیم."
بغض کردم"اقلا بخاطر صدرا"
گفت :نمی شه جان دلم،باید برگردم،یه جاسوس بین ماس .اگه این قضیه رو حل نکنیم ،تاوان سنگینی میدیم بالاش.
بابا و مامان که رسیدند داشت لبه اولین پله حیاط ، بندهای پوتینش را محکم می کرد.بابا قرآن را از من گرفت و نگه داشت بالای سرتوحید"برو به امان خدا"
توحید قرآن را بوسید و من بغض کردم.اولین بار بود که کسی غیراز خودم بالای سرش قرآن می گرفت.گفت:به صدرا بگو واسه تولدش یه تفنگ گنده از من طلبکاره.
گفتم : اقلا میذاشتی بیدارش کنم تا تورو ببینه.
بابا اخم کرد و گفت : دست از سرش بردار دختر،انگار شما زن ها هیچ وقت نمی خواهید بفهمید که یه فرمانده وسط این بهبهه مملکت، چه وظیفه سنگینی گردنشه.
بعد هم رو به توحید کرد و گفت:برو پسرم.برو تا حرف های زنونه ، شک به دلت ننداخته.
مامان غر زد که "امان از دست شما و این اخلاق ..."
اما بقیه حرفش را نزد چون بابا داشت چپ چپ نگاهش می کرد.توحید زل زد توی چشمان من که خیس شده بود بی اختیار"حلالم کن جان دلم"
مامان که هنوز از دست بابا دلخور بود گفت: دم رفتن حرفهای قشنگ بزن پسرم،ایشالا به سلامتی میری و زود هم برمی گردی.
آن وقت من کاسه آب را خالی کردم پشت سرش و بعد مامان زیر قابلمه عدس پلو را خاموش کرد که دست نزده روی گاز مانده بود.بادکنک های نصفه بادشده و کاغذکشی هایی که افتاده بود وسط اتاق و ساک لباس های توحید که از بس برای رفتن عجله کرد ، جامانده بود ،بغضم را شکست.لباس هایش را بردم توی حمام و همه را با گریه شستم.
چهل روز بعد خبرش را آوردند که مفقود شده،که شهید شده ولی خبری از جنازه نیست.بعد هم تسلیت گفتند و تمام!به همین راحتی پرونده کسی مثل توحید جاوید، بسته شد.
غلتی می زنم و لبم را می جوم.تمام این پنج سال مثل یک کابوس بود.مثل یک عذاب دائمی و تمام نشدنی.و من هرروز از قبل شکسته تر شدم.با اینکه سی ساله ام، پنجاه ساله به نظر می رسم.همیشه غمگینم و افسرده، دیگر توی این دنیا به این بزرگی دل من به هیچ چیز خوش نیست .
حالا هم که کسی پیدا شده که حاضر است دنیارا بریزد بپای من..ادعای عاشقی ماهان هم حرف کمی نیست و همه می دانند که چقدر دوستم دارد.حتی قول داده از پدری هم برای بچه ها کم نگذارد .اما من هنوز گیجم و بلاتکلیف!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

28,000 تومان

طلایه ( نشر علی)


کتاب طلایه
عقربه های پت و پهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت چهار جا خوش کرده بودند.
تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشم هایم پف آلود شده بود، ولی این چشم های کشیده یشمی رنگ هیچ مدل قصد زشت شدن نداشت.
خودم می دانستم صورت بی نقص وفوق العاده زیبایی دارم، این خصیصه را بار ها و بار ها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که می شناختم بهم گوشزد کرده بود ولی متاسفانه این زیبایی در آن سن و سال کم، با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جور هایی بِهم دهن کجی می کردند، کنار رفتم. انگار آن ها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی، دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.
راستش هیکل های آن ها را توی آن لباس های پر چین و شکن گل گشاد نمی توانستم تشخیص بدهم ولی حتما کمی تپل بودند آخه اون زمان ها چاقی از لاغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذب تر بوده.
اصلا شنیده بودم شاهزاده خانم ها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر بادشون می زده، سر حال و سالم و شاداب بودند، نه تکانی به خودشون می دادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون می خورده و از آن جایی که بشر همیشه فکر می کند هر چی مال پولدار هاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم آن می شده که شاهزاده خانم ها بودند.
واقعا در زمان های مختلف و کشور های مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حالا چه برای مرد چه برای زن چقدر متفاوت بوده!
انگار باز رفته بودم تو هپروت، اصلا این فکر ها چی بود کردم. من باید به بدبختی های خودم فکر می کردم، به من چه ربطی داشت زن های عهد قاجاریه یا هخامنشی چه طوری بودند و چه افکاری داشتند، سفید رو خوب بوده یا همین برنزه کردن های دوره ی ما که جوان ها پیه ی صد ها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و یا ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سولاریوم های جدید را به تن می مالند تا رنگ پوستشون از سفیدی در بیاید، یا این که حسرت خوردن یک دل سیر غذا یا دسر را به جون می خرند تا مبادا سایز سی و شش شون بشود سی و هشت.
حالا نمی دانم این چیز ها چه گره ای از مشکل من باز می کرد، من باید یک فکری به حال خودم می کردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام. راستش اصلا قصد نداشتم خودم را برای خواستگار های محترم بیارایم، نیاراسته این بودم وای به این که دستی هم به سر و رویم می کشیدم. اصلا باید کاری می کردم که خیلی هم زشت و بد ریخت و قیافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند، ولی آخه چه طوری؟!
افکارم حسابی در هم ریخته بود. این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید. یعنی از هر لحاظ که فکرش را می کردم عالی بود، اگر کوچکترین عیبی رویش می گذاشتم خنده دار می شد و همه مسخره ام می کردند.
آقا جونم که او را افتخار مملکت می دانست، برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش بود، توی این چند روز هر وقت خواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم جبهه می گرفتند و صدامو در نطفه خفه می کردند. به حال و روز بَدم لعنت فرستادم و اشک هایم دوباره روان شد، هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر احساس بدبختی نموده و مطمئن می شدم راه فراری ندارم. نمی دانستم چه کار باید بکنم تا به چشم این خواستگار همه چیز تمام نیام، باید از هر راهی بود حتی اگر کار به التماس و استغاثه می رسید و به پا های این خواستگار بی نقص می افتادم ازش خواهش می کردم که مرا به عنوان همسرش نپذیرد تا از شر این کابوس، هر چند به طور موقت نجات پیدا کنم.
نمی دانم شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگر مرا می دید حتما مثل همه ی خواستگارانم که با چندین مرتبه جواب رد دادن باز هم پا پس نمی کشیدند، او هم با این که موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری داشت همان طور رفتار می کرد و عقب نمی رفت.
نفسم باز هم بالا نمی آمد و قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام می کوبید، درمانده و مستاصل بودم. اگر او مرا می پسندید چه آبرو ریزی می شد! دختر نجیب و با اصالت آقا رضا مشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبروداری، مردم داری، دینداری اش قسم می خوردند به قول معروف تو زرد از کار در بیاید چه فاجعه ای به بار می آمد.
بالاخره بعد از یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی می رفتم توش تا ساعت ها خیره به نقطه ای همه حواسم را از دست می دادم، بیرون آمدم.
آخر به این نتیجه رسیدم که طوری چادر سفید گلدارم را به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام را ببیند و چنان لباس گشاد و بد قواره ای بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا بلکه صورت فوق العاده زیبا به قول دختر خاله ام رها و اندام سرو خرامانم به قول مامان، اصلا قابل رویت نباشد تا این جوان زیبا و مشهور و ایده آل، با کوچک ترین خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت بدهد.
با خودم فکر می کردم آخه برای اون که دختر قحط نبود، اون بهترین فوتبالیست در سطح کشور است، پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم، اردوان صولتی معروف که همه جا به پشتوانه ی شهرتش نامی بود، این طور هم که فرنگیس خانم مادرش گفته بود تصمیم داشتند برای تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگی مجردی اش در شهر تهران خیالشان راحت باشد. من بیچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوست های آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه مامان و خاله این ها رفته بودیم، دیده و برای تک پسر معروفش که از محسناتش هر چه بگویم کم گفتم پسندیده بود. تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تحصیل کرده است و در شرکت یکی از دوستهای تهرانی اش که خیلی هم کله گنده است سرمایه گذاری هنگفتی کرده این هم این معنا را می دهد که آقای خواستگار محترم اوضاع مالیش عالیه، بهترین خانه را آن طور که مادر جونش تعریف می کرد توی تهران داشت و همچنین آخرین مدل ماشین، البته اینها که دیگر عادی بود، می دانستم جدیدا هر کسی فوتبالیست می شود این چیز ها هم جزء لاینفک زندگی اش به حساب می آید. خلاصه با این تفاسیر جای هیچ ایرادی برای من باقی نمی گذاشت تا مثل بقیه خواستگارانم به راحتی از سرم بازش کنم. البته از ریخت و قیافه اش هم که دیگر نگو و نپرس، من که زیاد اهل فوتبال و این چیز ها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم، مادرش با این که به قول مامان آوردن آن عکس ضرورتی هم نداشت، آورده بود. یک جفت چشم سیاه دارد که از همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را می گیرد و وقتی به ترکیب آن ابرو های سیاه و مرتبش هم اضافه می شود دیگر حرف ندارد و روی هم رفته دلپذیر و زیباست طوری که هیچ عیبی نمی شود رویش گذاشت مخصوصا آن مو های پر پشت و سیاهش که فوق العاده خوش حالت روی پیشانی اش ریخته بود و به جذابیتش می افزود آخرین حربه را که آن هم ایراد به قیافه اش بود از من می گرفت.
انگار باز دوباره به هپروت معروف خودم رفته بودم که مامان وارد اتاقم شد و در حالی که طبق عادت همیشگی اش که تا مرا می دید شروع به قربان صدقه رفتن می کرد، گفت:
- مادر چشمم کف پات، الهی فدای اون چشمهای قشنگت بشم که باز گریه کردی! آخه حیف اون چشمهای نازت نیست هی اشک می ریزی، به خدا ما صلاحت رو می خواییم، این پسره از هر لحاظ که فکرشو بکنی خوبه! عزیز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت می زنی؟ هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این طوریه، اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو درست می گی، ولی این یکی که شکر خدا ایراد نداره. تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سر و سامون بگیره، واله به الله هر دختر دم بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه، خانواده ی باآبرو، با تقوا، سرشناس و همه چیز تمام، پسره هم که قابل توصیف نیست، سر و شکلش رو که دیدی به حد کفایت چشم گیر، خوش قد و بالا، اصلا چه بچه ای بشه بچه ی شما دو تا!
مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش را نقاشی کرده بود و می خواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسش را که بر خلاف ظاهر بی نقص اش عقل ناقصی داشت و مثل بقیه ی دختر ها از خدا خواسته نبود که چنین شوهری نصیبش شود به راه بیاورد، ادامه داد:
- مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدم رو می زنه و چنین بختی از راه می رسه. فرنگیس جون می گفت « همه فامیل و اهل و آشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشون رو دو دستی تقدیم کنن» ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی ختم انعام دیده و پسندیده، به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با این وجنات که همه چیز تمام هم باشه پیدا نمی کنن. تو هم حالا اینقدر بُغ نکن و اشک نریز، شوهر کردن که بد نیست. ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم. الان دیر نشده ولی زود هم نیست، دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طوری نشستی گوشه ی خونه غمبرک زدی، به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی خونه بمونه و روی هر کسی یه عیب و علتی بذاره، فردا پس فردا مردم می گن خودشون مورد دارن. حالا پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش الانه دیگه پیداشون بشه.
سپس در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت:
- قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده، روزی چند بار زنگ می زنه و پیگیر می شه.
انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام را عملی کنم، این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد:
- مادر، الکی روی جوان مردم ایراد نذاری آقا جونت شاکی می شه هر چند چه ایرادی! به هر کس می گم اردوان صولتی می خواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت می کنه که یک ساعت فقط می پرسه راست می گم یا دروغ. همین سمانه، دختر عموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده، خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد « مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم»، دهنش رو نبست.
بالاخره مامان بعد از کلی سفارش لازم خارج شد.
دلم به حال مادرم که زنی دلسوز و مهربان بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم و غمش برقراری رفاه و آرامش همسر و فرزندانش بود، می سوخت. مامان بیچاره ام خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی را بر دل می کشد و قدرت گفتن هیچ کلامی را ندارد.

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

نوش دارو ( نشر علی)


کتاب نوش دارو
با صدای رفیقش به خود آمد: «دادم بهش. از جا سازی باحالمون شوکه شده بود... بریم بساط خودمونو الم کنیم؟»
بی‌توجه به حرف او همچنان که محو غریبه‌ی کنار استخر بود و پکی مجدد به سیگار می‌زد، گفت: «صادق! اون دختر رو ببین.»
رد نگاه او را دنبال کرد و در نهایت حیرت پسری با قدی متوسط را دید که کنار استخر ایستاده است. متعجب گفت: «اون یارو رو می‌گی؟»
پکی مجدد به سیگارش زد و با تکان سر تأیید کرد. صادق مبهوت گفت: «ولی اون‌که پسره!»
پوزخندی زد و گفت: «سر موتورم باهات شرط می‌بندم که دختره.»
چشم‌هایش گشاد شد و گفت: «سر موتور 15 میلیونیت؟! موتوری که عشقته؟!»
پکی مجدد و تأیید با تکان سر که صادق را کنجکاو کرد بداند او که کنار استخر ایستاده واقعاً پسر است یا دختر. همچنان بر موتورش تکیه زده و شاهد دور شدن صادق شد. صادق تا نزدیک غریبه پیش رفت. نگاهی به موهای کوتاهش که حتی خطی که با تیغ زیر آن گرفته شده بود، داد می‌زد طرفش پسری است انداخت و برای ارضای کنجکاوی گفت: «هی!»
برگشت. نگاهش کرد و با صدایی بم و پسرانه گفت: «با منی؟»
عمیق نگاهش کرد. شکش به یقین تبدیل شد و گفت: «هی رفیق! اگه بیکاری بیا کمک ما.»
متعجب گفت: «شما؟»
ـ من و اون رفیقم...
با دست مایکل را اشاره رفت و ادامه داد: «ما مطربیم... باید بساطمونو تا رسیدن مهمونا آماده کنیم. اگه می‌شه....»
قدمی برداشت و گفت: «باشه... من در خدمتم.»
مایکل ته سیگارش را زیر پا له کرد. آن دو را می‌دید که باهم دست دادند و چیزی به هم گفتند. سپس به سمتش پیش آمدند. عمیق به غریبه که نزدیکش می‌شد، نگاه کرد. مژه‌های بلند و یک دست مشکی. ابروهای کمی پهن و بینی کوچک بدون هیچ ایرادی و لبانی کمی حجیم و قرمز مایل به صورتی در صورتی صاف. ناگهان و بی‌اراده تمام وجودش تکانی خورد. صادق لبخند زنان گفت: «آقا مایکل! با موتورت خداحافظی کن. معرفی می‌کنم رفیق تازه‌ی من ابی.»
و رو به مایکل ادامه داد: «این هم رفیق شفیقم مایکل.»
مایکل دست پیش برد و او هم دست پیش آورد. مایکل دست زبر او را در دست فشرد و پوزخندی زد و گفت: «خیلی وقته برا اکبر خان کار می‌کنی؟»
با همان صدای بمش گفت: «سه چهار روزی می‌شه. یکی از راننده‌هاش منو بهش معرفی کرد. ولی هنوز ندیدمش.»
نیشخندی گوشه‌ی لبش آمد و گفت: «عجله نکن می‌بینیش. شک نکن که امشب خودشو بهت نشون می‌ده.»
صادق هنوز غرق هیجان‌ از موتوری که عایدش می‌شد، ذوق‌زده گفت: «از ابی خواستم بهمون کمک کنه تا وسایلو آماده کنیم.»
مایکل در سکوت به سمت باندهای بزرگ پیش رفت و آن دو به دنبالش. طولی نکشید هر سه مشغول شدند. ابی همان طور که به صادق کمک می‌کرد ارگ را جای مناسب بگذارد، گفت: «منم بلد بزنم.»
ـ جدی می‌گی؟ بذار به مایکل بگم.
بهانه‌ای بیش نبود تا از او دور شود. کنار مایکل ایستاد. مایکل دو کارگری که روی درخت‌ها بودند را راهنمایی می‌کرد که دقیقاً کجا باند را محکم کنند. صادق دست به کمر با دنیایی هیجان گفت: «دیدی شرطو باختی؟»
پوزخندی زد و گفت: «خیلی گاگولی.»
به سرعت جبهه گرفت و گفت: «گاگولی یعنی چی؟ نمی‌خوای موتورتو بدی خب نده دیگه چرا واقعیتو کتمان می‌کنی؟ صداشو نشنیدی یا دستای زبرشو لمس نکردی که....»
به حرفش آمد و گفت: «وقتی می‌گم گاگولی ناراحت نشو. تو چشمتو روی اندام اون دختر بستی و خر دستای زبرش شدی؟ درسته خیلی خوب صداشو پسرونه کرده، خیلی قشنگ موهاشو مردونه زده، دستاشو خدا می‌دونه چند روز تو شوینده‌ها گذاشته که از دستای یه عمله بنا هم زبرتر شده اما هیکلشو که دیگه نمی‌تونه دست بزنه.»
ـ بس کن خواهشاً. من خوب به بدنش دقت کردم اصلاً برجستگی...
ـ صادق! کی می‌خوای این جنس لطیف رو که به شیطون گفته برو کنار من اومدم بشناسی؟
ناباورانه ابی را از نظر گذراند و گفت: «مرگ من مطمئنی که دختره؟»
ریز نگاهش کرد و گفت: «همون قدر که مطمئنم بچه‌ی بابامم.»
ـ باید بهم ثابت بشه.
این را گفت و از مایکل فاصله گرفت. به ابی نزدیک شد. ابی محو ارگ بود و معلوم نبود به چه می‌اندیشد که متوجه حضور صادق نشد. موشکافانه نگاهش کرد. چه بود در وجود ابی که مایکل می‌دید و او نمی‌دید؟ ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. در سکوت تا کنار او پیش رفت. ابی متوجه شد. برگشت و بی‌اراده لبخندی تقدیمش کرد و گفت: «به نظرت رفیقت می‌ذاره من ارگ بزنم؟...چی بود اسمش؟... مایک.... نه مایکل... چرا مایکل؟... مگه ایرونی نیس؟...»
صادق بی‌توجه به سؤالات پی در پی او حواسش پی چیزی دیگر بود. ناگهان دست جلو برد. نرسیده به بالاتنه‌ی او، ابی عقب کشید و وحشت‌زده گفت: «چی کار می‌کنی؟»
بهت‌زده گفت: «هیچی... پشه بود رو لباست... چرا همچین کردی؟ چرا جا خالی می‌دی؟»
درحالی‌که با ضربه‌های معکوس قسمت بالای لباسش را می‌تکاند، مضطرب گفت: «جا خالی؟ هیچی ترسیدم یه هو...»
مایکل پوزخندی زد و سیگاری تازه دود کرد. صادق پیش آمد و گفت: «تو معرکه‌ای پسر! اونم معرکه است. شک ندارم دختره... دیدی چطور جا خالی داد؟

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

32,500 تومان
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس گرفته و ثبت سفارش نمایید.