بانک کتاب - کتابفروشی - خرید کتاب
 
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

محصولات با برچسب 'خرید اینترنتی کتاب'

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

یک عدد بابا به‌ فروش می‌ رسد (جلد دوم مجموعه‌ ی فروشی‌ ها) (انتشارات هوپا)


کاره سانتوس
هم زمان دو نفر است! بله درست شنیدید! در وجود او دو تا «کاره»ی متفاوت با هم یکی شده اند، یکی نویسنده ی پرکار و خلاق و دیرگی، مادر خانواده ای پرچمعیت که کیک های جورواجور می پزد و به بچه هایش توی درس هایشان کمک می کند. هیچ کدام از این دو نفر نمی تواند بدون آن یکی زندگی کند. کاره سانتوس در سال 1970 در شهر ماتارو در استان بارسلونای اسپانیا دنیا آمده و تا حالا چایزه های بسیاری بخاطر کتاب هایش برده، مثل جایزه ی کشتی بخار در سال 2008 برای همین کتاب.

آندروس گررو
در سال1958 در تروخیوی اسپانیا به دنیا آمده. به جز تصویرگری، دستی هم در نوشتن دارد و برای بجه ها کتاب می نویسد. خودش می گوید عشق به دنیای کتاب را مدیون خانواد ه اش است. خصوصاً مادربزرگش که همیشه برای آندرس کوچولو داستان می خواند. تا امروز کتاب های بسیاری نوشته یا تصویرگری کرده و در سال 2009 برنده ی جایزه ی ملی تصویرگری برای کتاب کودک اسپانیا شده است.

سعید متین
متولد 1365 است و در دو رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی و فرهنگ و زبان های باستانی ایران تحصیل کرده. از همان بچگی بیشتر وقت ها سرش توی کتاب بود، شاید چون پدرش معلم است. البته اولش کتاب های پدرش را فقط خط خطی می کرد، ولی کم کم به این نتیجه رسید که بهتر است به جای خط خطی کردن، توی کتاب ها نقاشی بکشد. الان هم به غیر از کتاب خواندن و ترجمه کردن، سرش با نوشتن، طراحی، نقاشی و یادیگری زبان های گوناگون گرم است و به تمام این کارها علاقه دارد.
یک عدد بابا به فروش می رسد، یک عدد نخودی به فروش می رسد، و یک عدد بهترین دوست به فروش می رسد، سه کتاب دیگر از همین مجموعه هستند که با ترجمه همین مترجم سعید متین در نشر هوپا منتشر شده است.

ناگهان پدر کامل از راه می رسد
جمعه شب، پیتزای چهار پنیر و گف فیل. آب نبات شیرین بیان و فیلم دزدان دریایی. بهترین دوستت روی مبل منتظرت است و پدرش که تازه همه چیز را روی میزهای عسلی تاشو آماده کرده، می گوید: «اسکار، نورا، شام و فیلم آماده اند.»
عالی! برای شروع تعطیلات آخر هفته راهی بهتر از این سراغ دارید؟
جمعه ها مامان اسکار همیشه دیر می آید، چون توی کتابفروشی کتابکودیل (که او صاحبش است)، نشست کتابخوانی دارد. من عاشق گردهمایی کتاب خوان ها هستم (و از آن بیشتر عاشق جلسه های قصه خوانی)، ولی از جلسه ی جمعه شب زیاد خوشم نمی آید، چون برای پدر و مادرهاست و فقط ای این کتاب های حوصله سر بر می خوانند که شیوه ی درست تربیت ما را یادشان می دهند. خودتان می دانید دیگر، از همین کتاب هایی که تا عنوانشان را می بینی، دلت می خواهد از پنجره پرتشان کنی بیرون: نه گفتن به فرزندانتان را یاد بگیرید، آب نبات ممنوع و از این جور چیزها.
جمعه شب ها، پدر اسکار پیش ما می ماند و کارهای عقب افتاده ی خانه را انجام می دهد. بعضی وقت ها اتو یا خیاطی می کند. خیاطی اش هم انصافاً خوب است! یا همین طور که رادیو گوش می دهد، شام را آماده می کند. خیلی کیف دارد، چون می گذارد اسکار تا دیر وقت در سالن بماند. تازه به او اجازه می دهد فیلمی را که بیشتر از همه دوست دارد، تماشا کند. حتی می گذارد کنترل تلویزیون هم دستش باشد. دقت کرده اید پدرها همیشه دوست دارند کنترل دست خودشانب اشد و به هیچ قیمتی حاضر نیستند آن را ول کنند؟
خلاصه اینکه جمعه بود. از ویدئو کلوپ جدیدترین فیلم دزد دریایی محبوبمان میمی کاتیوسکاس را کرایه کرده بودیم. البته قبلاً توی سینما دیده بودیمش، ولی خیلی دلمان می خواست راحت روی مبل لم بدهیم و باز هم مجذوب شیطنت های میمی و دوستانش بشویم که دریایی که دریاهای روی زمین را می پیمایند.
هر لحظه ممکن بود فیلم شروع بشود. پیتزا از توی راهرو نزدیک و نزدیک تر می شد و بوی باشکوهی داشت. اسکار منتظرم بود تا قاچ اول را بخورد و من لباس کثیف در دست، با موی خیس از پله ها پایین می آمدم. تازه حمام کرده بودم. وقتی داشتم جوراب تمیز به پا، خرامان از راهرو می آدم، شنیدم که می گفت: «بیا دیگر، بجنب.»
اسکار دکمه ی پخش را روی کنترل فشار داد و گفت: «شنیده ام این یکی تبلیغ های خیلی خوبی دارد.»
من و اسکار عاشق تبلیغ فیلم ها هستیم، بعضی وقت ها حتی بیشتر از خود فیلم. وقتی تبلیغ می بینیم واقعاً کیف می کنیم و حتی یکی شان را هم از دست نمی دهیم. حق با اسکار بود.از تبلیغ ها معلوم بود فیلمهای خوبی اند. اولی درباره ی خانه ی طلسم شده ای بود که حشرات حال به هم زنی توی زیرزمینش زندگی می کردند و دومی درباره ی خرس قطبی خیلی بامزه ای بود که برای ماجراجویی به جنگل آمازون می رفت.
یک قاچ پیتزا برداشتم و خودم را ول دادم روی مبل. درست وقتی صدای قهقهه های ترسناکی عنوان قرمز فیلم اول را همراهی می کرد، من و اسکار توی چشم های هم نگاه کردیم. انگار می خواستیم بگوییم: «این یکی را هم باید دید!» و با سر تأیید کردیم.دهان هر دویمان پر بود.
در این لحظه زنگ در به صدا آمد. پدر اسکار با قیافه ای متعجب اتو را کنار گذاشت و پرسید: «کیه این وقت شب؟»
کوچک ترین توجهی نکردیم. خرس قطبی میخکوبمان کرده بود. اولین قاچ پیتزا دیگر توی شکم هایمان جا خوش کرده بود. آن وقت صدایی آمد که کاملاً برایم آشنا بود، صدایی قوی مثل صدای خوانندهخ ها، همراه با قهقهه ای دلنشین و مطمئن.
پدرم بود.
اسکار دکمه ی مکثب را زد و تصویر روی صفحه ی نمایش منجمد شد.
برگشتم و به در نگاه کردم. پدرم آنجا ایستاده بود، با همان لبخند مسحور کننده اش و یک چمدان بزرگ. گفت: «شب به خیر. تازه از آمریکا رسیده ام و آمده دنبال نورا.»

دنیای «نورا» پا‌ در‌هوا‌ست. پدرش بیکار شده، برگشته خانه و می‌خواهد پدرِ کاملی شود. مشکل این‌جا‌ست که برداشت پدر نورا از مفهوم پدرِ «کامل»، شباهت زیادی به آن‌جور پدری ندارد که نورا دلش می‌خواهد داشته باشد. نورا باید برای پدرش کاری دست‌و‌پا کند، آن هم خیلی زود! حالا باز جای شکرش باقی است که دوستش «اسکار» توی چیدن نقشه‌های نبوغ‌آمیز، استاد است. ولی چه‌جوری باید برای مجری‌های تلویزیون کار پیدا کرد؟
می دونی الان قیمت بابای دست دوم توی بازار چنده؟

محصولات انتشارات هوپا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما 4030book@

330,000 تومان

یک عدد بهترین دوست به‌ فروش می‌ رسد (جلد چهارم مجموعه‌ ی فروشی‌ ها) (انتشارات هوپا)


کاره سانتوس
هم زمان دو نفر است! بله درست شنیدید! در وجود او دو تا «کاره»ی متفاوت با هم یکی شده اند، یکی نویسنده ی پرکار و خلاق و دیرگی، مادر خانواده ای پرچمعیت که کیک های جورواجور می پزد و به بچه هایش توی درس هایشان کمک می کند. هیچ کدام از این دو نفر نمی تواند بدون آن یکی زندگی کند. کاره سانتوس در سال 1970 در شهر ماتارو در استان بارسلونای اسپانیا دنیا آمده و تا حالا چایزه های بسیاری بخاطر کتاب هایش برده، مثل جایزه ی کشتی بخار در سال 2008 برای همین کتاب.

آندروس گررو
در سال1958 در تروخیوی اسپانیا به دنیا آمده. به جز تصویرگری، دستی هم در نوشتن دارد و برای بجه ها کتاب می نویسد. خودش می گوید عشق به دنیای کتاب را مدیون خانواد ه اش است. خصوصاً مادربزرگش که همیشه برای آندرس کوچولو داستان می خواند. تا امروز کتاب های بسیاری نوشته یا تصویرگری کرده و در سال 2009 برنده ی جایزه ی ملی تصویرگری برای کتاب کودک اسپانیا شده است.

سعید متین
متولد 1365 است و در دو رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی و فرهنگ و زبان های باستانی ایران تحصیل کرده. از همان بچگی بیشتر وقت ها سرش توی کتاب بود، شاید چون پدرش معلم است. البته اولش کتاب های پدرش را فقط خط خطی می کرد، ولی کم کم به این نتیجه رسید که بهتر است به جای خط خطی کردن، توی کتاب ها نقاشی بکشد. الان هم به غیر از کتاب خواندن و ترجمه کردن، سرش با نوشتن، طراحی، نقاشی و یادیگری زبان های گوناگون گرم است و به تمام این کارها علاقه دارد.
یک عدد بابا به فروش می رسد، یک عدد نخودی به فروش می رسد، و یک عدد بهترین دوست به فروش می رسد، سه کتاب دیگر از همین مجموعه هستند که با ترجمه همین مترجم سعید متین در نشر هوپا منتشر شده است.

آیا برگشتن به مدرسه بعد از تعطیلات جالب است؟
فهمیدن اینکه سال جدید تحصیلی کی شروع شده، خیلی آسان است:
1 - خیابان ها پر از دخترها و پسرهایی می شود که کوله پشتی نو و صورت های خوابالود دارند.
2 - بزرگ تر ها یک دفعه به نظر خیلی آرام تر می رسند.
3 - همه دوست دارند برایت تعریف کندن که تابستان چه کار کرده اند؟
اولین روز مدرسه باید روزی غم انگیز، تکان دهنده و کابوس وار باشد. روزهای استراحت تمام شده و همراهش یک عالمه چیزهای خوب دیگر هم تمام می شوند: نصفه شب خوابیدن، تا بوق سگ بازی کردن، لنگ ظهر بیدار شدن، پا برهنه توی پارک قدم زدن، شنا کردن در استخر، ورزش کردن در هوای آزاد، از شر تکالیف خلاص شدن، بستنی خوردن، بازی محبوبت «پرسش و پاسخ» را با پدر بازی کردن، ولو شدن روی مبل، ولو شدن روی صندلی حصیری، ولو شدن روی تخت ... وای چقدر کارهای باحال!
با برگشتن به مدرسه یک عامله چیزهای وحشتناک هم بر می گردند: از آن هایی که هرچقدر هم زمان بگذرد، بهشان عادت نمی کنی: تکالیف، وظایف، زمان بندی، امتحان ها، صبح کله ی سحر بیدار شدن ها، دیر شدن ها، اضطراب صبحگاهی مامان، نمره ها ... نمی دانم چطور کسی می تواند این بند و بساط را دوست داشته باشد. به نظر شما لج آدم را در نمی آورد؟
ولی نورا اصلاً عصبانی نبود. کاملاً برعکس. وقتی اولین روز مدرسه زنگ خانه شان را فشار دادم، صدای آواز خواندن و خوشحالی (صدای نورا) جوابم را داد: «الان می آیم اسکااااار.»
برای کسانی که او را نمی شناسند بگویم که نورا بهترین دوست من است. در ضمن باهوش ترین و تودل بروترین دختر دنیا هم هست. وقتی کوچک بود مادرش او را گذاشت و رفت. پدرش مجری بسیار معروف تلویزیون، مارتین گالان است که الان در شبکه ی کوتره تی وی با مسابقه ی «مرغ و خروس، بخوان یا بسوز» به موفقیت دیگری رسیده است. توی کلاس ما هیچ کس نیست که حتی یک هفته این برنامه را از دست بدهد، مخصوصاً آخرش را که اعضای هیأت داوران، خیلی عصبانی به سمت شرکت کننده هایی که بدتر از همه آواز خوانده اند، تخم مرغ گندیده پرتاب می کنند و با داد و هوار به آن ها بد و بیراه می گویند. چه باحال! شرکت کننده های بیچاره آخرش آن قدر چرب و چیلی و کر و کثیف می شوند که انگار افتاده اند توی آشغالدانی. حال آدم به هم می خورد.
همه ی مادرهایی که می شناسم طرفدار مارتین گالان هستند. به خصوص دوست دارند بدانند در زندگی خصوصی اش چه خبر است، چون مارتین گالان هر سال حدود بیست بار می رود خواستگاری، آخرین کسی که رفت خواستگاری اش، آن مدل اوکراینی خیلی قد بلند و خیلی بور بود که به خاطر تبلیغ هندوانه و طالبی توی تلویزیون مشهور شده بود. اسمش ـتاتیانا تیکیسمیکیس» بود. چند هفته عکس های پدر نورا کنار تاتیانا تیکیسمیکیس توی همه ی مجله ها و روزنامه ها و اخبار دنیا بود. آن ها می رفتند بیرون تا درباره ی ازدواج با هم حرف بزنند. انگار همه دوست داشتند ازشان عکس بگیرند، وقتی آن ها را می دیدند که در رستوران مشهوری شام می خورند، یا وقتی کنار ساحلی که نحل دارد بستنی می خورند یا وقتی توی فروشگاه های عجیب خیابان پنجم نیویورک قدم می زنند. از همه بدتر این بود که بعدش با هم دعوایشان شد و قضیه ی دعوا راب ا هم توی همه ی مجله ها نوشتند.
دعوا موقع خوردن شام صمیمانه ای در یک رستوران خیلی گران در آخرین طبقه ی برج ایفل اتفاق افتاد. تاتیانا از دست مارتین گالان حرصش گرفت و یکی - دو تا تخم مرغ عسلی با سوسیس پرت کرد روی سر و کله ی او. خبرنگارها از مارتین گالان با موهایی که تخم مرغ روی آن ماسیده بود و سوسیسی که از گوش چپش آویزان بود، عکس گرفتند. این برای مارتین گالان مشهور از خودراضی و فوق العاده خوش تیپ که همیشه به سر و وضع و آرایش موهایش می رسید، خیلی سنگین تمام شد. مثل گوجه قرمز شد و شروع کرد از توی سبد به سمت تاتیانا نان پرت کردن. نان ها همه جور طعمی داشتند: پنیر، زیتون، گردو و ... تکه های نان مثل خمپاره های گرم، مستقیم به سمت دماغ تاتیانا پرتاب می شد. دختر جوان از پله ها پا به فرار گذاشت (توی برج ایفل صدها راه پله هست) و تا وقتی به خیابان رسید یک بند دید. مارتین و تاتیانیا دیگر هم را ندیدند.
مارتین گالان را کارد می زدی خونش در نمی آمد، تا اینکه بالاخره یک بابایی پیدا شد و شامپوی مخصوص مارتین را برایش آورد و او توانست موهایش را که حسابی با تخم مرغ و روغن چرب و چیلی شده بود، بشوید. آن قدر عصبانی بود که همان جا به خبرنگارها گفت نمی خواهد هیچ چیز درباره ی دختری که غذا پرت می کند، بداند. همه به او حق دادند، من هم همین طور. آدم که غذا را پرت نمی کند، این را مادرم می گوید، آن هم روی سر خواستگارش.

تابستان تمام شده و مدرسه‌ها باز می‌شوند. سال جدید، آموزگار جدید… و دوست‌های جدید؟ حرفش را هم نزنید! اسکار دوست جدید نمی‌خواهد. فعلاً و همیشه نورا بهترین دوست اوست. ولی نورا با دختر دیگری به نام موریل آشنا شده و با هم درباره‌ی «مسائل» خودشان حرف می‌زنند. بدتر از همه این‌ است که می‌خواهند مهمانی‌ای ترتیب بدهند که فقط برای دخترهاست. قضیه روشن است: اسکار دیگر بهترین دوست نورا نیست، پس راه دیگری برایش نمی‌ماند مگر این‌که توی کتابخانه آگهی بزند تا کس دیگری را پیدا کند که بهترین دوستش بشود.
ابر قهرمان ها هیچ وقت نقشه شان را لو نمی دهند.

محصولات انتشارات هوپا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما 4030book@

15,012 تومان

یک عدد مامان به‌ فروش می‌ رسد (جلد اول مجموعه‌ ی فروشی‌ ها) (انتشارات هوپا)


کاره سانتوس
هم زمان دو نفر است! بله درست شنیدید! در وجود او دو تا «کاره»ی متفاوت با هم یکی شده اند، یکی نویسنده ی پرکار و خلاق و دیرگی، مادر خانواده ای پرچمعیت که کیک های جورواجور می پزد و به بچه هایش توی درس هایشان کمک می کند. هیچ کدام از این دو نفر نمی تواند بدون آن یکی زندگی کند. کاره سانتوس در سال 1970 در شهر ماتارو در استان بارسلونای اسپانیا دنیا آمده و تا حالا چایزه های بسیاری بخاطر کتاب هایش برده، مثل جایزه ی کشتی بخار در سال 2008 برای همین کتاب.

آندروس گررو
در سال1958 در تروخیوی اسپانیا به دنیا آمده. به جز تصویرگری، دستی هم در نوشتن دارد و برای بجه ها کتاب می نویسد. خودش می گوید عشق به دنیای کتاب را مدیون خانواد ه اش است. خصوصاً مادربزرگش که همیشه برای آندرس کوچولو داستان می خواند. تا امروز کتاب های بسیاری نوشته یا تصویرگری کرده و در سال 2009 برنده ی جایزه ی ملی تصویرگری برای کتاب کودک اسپانیا شده است.

سعید متین
متولد 1365 است و در دو رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی و فرهنگ و زبان های باستانی ایران تحصیل کرده. از همان بچگی بیشتر وقت ها سرش توی کتاب بود، شاید چون پدرش معلم است. البته اولش کتاب های پدرش را فقط خط خطی می کرد، ولی کم کم به این نتیجه رسید که بهتر است به جای خط خطی کردن، توی کتاب ها نقاشی بکشد. الان هم به غیر از کتاب خواندن و ترجمه کردن، سرش با نوشتن، طراحی، نقاشی و یادیگری زبان های گوناگون گرم است و به تمام این کارها علاقه دارد.
یک عدد بابا به فروش می رسد، یک عدد نخودی به فروش می رسد، و یک عدد بهترین دوست به فروش می رسد، سه کتاب دیگر از همین مجموعه هستند که با ترجمه همین مترجم سعید متین در نشر هوپا منتشر شده است.

مشق‌هایت را بنویس! اتاقت را جمع‌ و جور کن! سبزی بخور! …
هر قدر سبک‌سنگین می‌کنم، راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد: مامانم را می‌فروشم!
اسکار مادر سی‌و‌هشت‌ساله‌اش را می‌فروشد. زنی تقریباً خوش‌قیافه، بامحبت و دارای صدایی دلنشین که رفتن به شهر بازی را دوست دارد، یک‌عالمه قصه بلد است و تقریباً هیچ‌وقت آدم را دعوا نمی‌کند.
پس چرا اسکار او را می‌فروشد؟! چون فکر‌ می‌کند از وقتی نخودی به دنیا آمده، مادرش دیگر او را دوست ندارد.

اگر می خواهی در دنیای تبلیغات موفق شوی، هیچ وقت راستش را نگو
راستش را بخواهید، من بدون نورا نمی توانستم از پس این کار بربیایم. نورا توی کارهای کامپیوتری از همه بهتر و باهوش تر است. او دوست من است؛ البته نه فقط به این دلیل، بلکه به خاطر خیلی چیزهای دیگر.
شنبه بعدازظهر بود. خانه ی نورااین ها بودیم. طبق معمول کسی آنجا نبود. نورا عصرانه را آماده کرد. (بیسکویت با کرم کاکائویی، آب پرتقال، پاستیل خرسی و پسته) بعد کامپیوترش را روشن کرد و سایتی را که درباره اش با من حرف زده بود، نشانم داد.
دستش را به طرف صفحه ی نمایش نورانی دراز کرد و گفت: «بیا جلو! بجنب. می خواهی کمکت کنم؟»
بهش گفتم نه، ولی عجله کرد. چند دقیقه ای تلاش کردم آن جمله ها را بنویسم. از هر سه کلمه ای که می نوشتم دوتاش را پاک می کردم و بعد، چند لحظه ای به چیزی که نوشته بودم زل می زدم، بی آنکه بدانم چه کار باید بکنم.
هرگز فکر نمی کردم نوشتن یک آگهی خشک و خالی این قدر سخت باشد، ولی چیزهایی که آدم باید رعایت می کرد آن قدر زیاد بود، که اخر سر مخم قفل کرد.
نورا مثل کارشناس ها به من یادآوری کرد: «همه چیز باید روشن، سرراست، ساده، جذاب و دقیق باشد، ولی نباید از حد بگذرد.»
همه ی این چیزها را نامزد سابق پدرش برایش توضیح داده بود؛ همان طور که از آن سایت همه چیز می خرید: از جک و جانورهای خانگی تا شلوار نارنجی و خدمات مربوط به نقاشی یا وکالت.
با آن همه فشار و نگرانی، هیچ جور نمی شد کار پیش برود. نورا گفت: «پاشو ولش کن. بده به من. تو از یک حلزون چلاق هم شل و ول تری.»
سر جایم جلوی صفحه ای نمایش نشست. حتی لحظه ای شک به دلش راه نداد. اخم هایش را تو هم کشید وب ا تمرکز خیلی زیاد، موس را گرفت و چیزهایی را که نوشته بودم پاک کرد. (البته راستش را بخواهید چیز زیادی ننوشته بودم.) گفت: «باید جوری بگوییم که توجه آدم را جلب کند. راز موفقیت تبلیغات همین است. می دانستی؟»
مستطیل چشمک زن روی صفحه ی نمایش منتظر بود تا کسی کاری بکند.
نورا گفت: «اول باید اینجا را پر کرد.» بعد جایی توی صفحه را نشان داد که باز شده بود و می گفت محصول خود را معرفی کنید. پرسید: «چی می خواهی بگوییم؟»
دوباره شک برم داشت.پدرم همیشه می گوید وقتی می خواهیت تصمیم بگیری سیم هایت قاتی می کند. راست می گوید. وقتی باید چیزی را انتخاب کنم، فکرم هزار جا می رود و مغزم قفل می کند (حتی اگر چیز خیلی ساده ای باشد مثل اینکه ماست را ترجیح می دهم یا ژله را). مثل وقتی که رمز ورود تلفن همراه را اشتباه می زنم و صفحه ی نمایشم سفید می ماند.
از نورا پرسیدم: «به نظرت چی باید بنویسیم؟ شاید بهتر است بگذاریم سفید بماند.»
- نه اصلاً، وقتی توضیح نمی دهی چه جوری است چطور می خواهی بفروشی اش؟ خودت چیزی را که هیچ اطلاعاتی درباره اش نداری، می خری؟
- نه ... فکر کنم نمی خرم.
- البته که نه.
این اطمینان نورا گاهی من را می ترساند. گاهی هم باعث می شود خیالم راحت شود. مامانم همیشه می گوید همه ی آدم ها خلق و خوی خاص خودشان را دارند و هیچ کس نباید به خاطر خلق و خویش خجالت بکشد. اگر قرار بود هر کداممان یک جور آب و هوا باشیم، من یک روز بهاری بودم که نه خیلی گرم است نه خیلی سرد. هیچ ابری توی آسمان نیست و البته آفتاب خیلی درخشانی هم نمی تابد. برعکس نورا یکی از روزهای گرم چله ی تابستان بود که آدم از گرما هلاک می شود، یا شاید طوفانی پاییزی با تگرگ و رعد و برق و باد شدید. او توجه آدم را جلب می کند. با صدای رسا صحبت می کند. همیشه دنبال دردسر می گردد. کاپیتان تیم هندبال است. دختر ترکه ای کلاس است و کارگردان گروه تئاتر. در عوض من ترجیح می دهم مجبور نباشم از صندلی ام بلند شوم، حتی برای اینکه بروم حمام و چیزی که بیشتر از همه دوست دارم، این است که ردیف آخر کلاس بنشینم تا توجه کسی را جلب نکنم.
نورا سرم غر زد و گفت: «نگاه کن، خشکش زده! خیلی خب تا تو فکر می کنی من این ها را وارد می کنم. نام: اسکار لیرون، سن: هشت سال.»
حرفش را تصحیح کردم: «حدود نه سال»
- خیلی خب، می نویسم هشت سال و نیم. تمام شد. هنوز داری فکر می کنی؟ این طور که به نظر می آید خودم باید انجامش بدهم.
رفتار نورا مثل همیشه بود: درباره ی هیچ چیز شک نمی کرد، حتی سخت ترین چیزها. انگشت هایش به سرعت از این سمت به آن سمت صفحه کلید حرکت می کردند و متن آگهی کم کم شکل می گرفت. با همان ضرباهنگی که نورا می نوشت، متن را می خواندم و شگفت زده شده بود که چطور هر چیزی را که می گفت، آن قدر خوب می نوشت.
آگهی فروش: یک عدد مامان به فروش می رسد، سی و هشت ساله، با موهای خرمایی، نه چندان قد بلند (و البته نه قد کوتاه) با چشم های قهوه ای، تا حدی خوشگل.
لازانیا، پیتزای چهار پنیز و کرپ هایش خیلی خوشمزده می شوند. رفتن به شهربازی را دوست دارد. خیلی مهربان است و صدای دلنشینی دارد. یک عالمه قصه بلد است و تقریباً هیچ وقت آدم را دعوا نمی کند.
به جمله ی آخر اشاره کردم و گفتم: «این درست نیست.»
نورا لبخند زد و گفت: «این جزو شگردهای بازاریابی است. هیچ فروشنده ای همه ی واقعیت را نمی گوید.»
- فکر می کنی قضیه ی کرپ را باید بگوییم؟
- معلوم است. خیلی خوشمزه اند. یک عالمه آدم فقط برای اینکه این غذا را امتحان کنند، جواب آگهی را می دهند. مطمئنم.
بی آنکه بدانم چی باید بگویم، وا رفتم. این از ناجورترین نتیجه های بودن من با نورا است.
نورا موس را گرفت و نگاه کرد که چیزی را از قلم نینداخته باشیم. بعد پرسید: «اینجا نوشته آیا معاوضه قبول می کنی؟»
...

محصولات انتشارات هوپا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما 4030book@

33,000 تومان

یک عدد نخودی به‌ فروش می‌ رسد (جلد سوم مجموعه‌ ی فروشی‌ ها) (انتشارات هوپا)


کاره سانتوس
هم زمان دو نفر است! بله درست شنیدید! در وجود او دو تا «کاره»ی متفاوت با هم یکی شده اند، یکی نویسنده ی پرکار و خلاق و دیرگی، مادر خانواده ای پرچمعیت که کیک های جورواجور می پزد و به بچه هایش توی درس هایشان کمک می کند. هیچ کدام از این دو نفر نمی تواند بدون آن یکی زندگی کند. کاره سانتوس در سال 1970 در شهر ماتارو در استان بارسلونای اسپانیا دنیا آمده و تا حالا چایزه های بسیاری بخاطر کتاب هایش برده، مثل جایزه ی کشتی بخار در سال 2008 برای همین کتاب.

آندروس گررو
در سال1958 در تروخیوی اسپانیا به دنیا آمده. به جز تصویرگری، دستی هم در نوشتن دارد و برای بجه ها کتاب می نویسد. خودش می گوید عشق به دنیای کتاب را مدیون خانواد ه اش است. خصوصاً مادربزرگش که همیشه برای آندرس کوچولو داستان می خواند. تا امروز کتاب های بسیاری نوشته یا تصویرگری کرده و در سال 2009 برنده ی جایزه ی ملی تصویرگری برای کتاب کودک اسپانیا شده است.

سعید متین
متولد 1365 است و در دو رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی و فرهنگ و زبان های باستانی ایران تحصیل کرده. از همان بچگی بیشتر وقت ها سرش توی کتاب بود، شاید چون پدرش معلم است. البته اولش کتاب های پدرش را فقط خط خطی می کرد، ولی کم کم به این نتیجه رسید که بهتر است به جای خط خطی کردن، توی کتاب ها نقاشی بکشد. الان هم به غیر از کتاب خواندن و ترجمه کردن، سرش با نوشتن، طراحی، نقاشی و یادیگری زبان های گوناگون گرم است و به تمام این کارها علاقه دارد.
یک عدد بابا به فروش می رسد، یک عدد نخودی به فروش می رسد، و یک عدد بهترین دوست به فروش می رسد، سه کتاب دیگر از همین مجموعه هستند که با ترجمه همین مترجم سعید متین در نشر هوپا منتشر شده است.

«اسکار» دیگر تحمل برادر کوچکش را ندارد و برای این احساسش،‌ فهرستی با بیش از ده دلیل نوشته است. بدی قضیه این‌ است که «نورا» برای گذراندن تابستان به نیویورک رفته و بدون او، اسکار نمی‌داند مشکل را چطور حل کند. ولی خوبی‌اش این‌ است که دوستان خوب، هر اتفاقی هم که بیفتد، همیشه کنار آدم هستند. راه‌حل این مشکل هم از طریق ایمیل پیدا می‌شود: اسکار باید نخودی را با برادر یا خواهر دیگری عوض کند. فکر فوق‌العاده‌ای است، مثل همه‌ی فکر‌های نورا؛ ولی … آیا این کار جواب می‌دهد؟‌
دلت می آد من رو با یک گنده بک عوض کنی؟ دلت برای پستونکم تنگ می شه ها!

فصلی درباره ی چیزهای واقعاً فاجعه بار
تابستان گذشته سه تا اتافق واقعاً فاجعه بار افتاد:
نورا بهترین دوستم رفت نیویورک
مادرم دو تا فکر وحشتناک به کله اش زد.
بله می دانم جوری که من گفتم انگار فقط دو تا بوده، ولی در واقع سه تاست. حالا برایتان بهتر توضیح می دهم.
شروع می کنم از ...
اولین اتفاق فاجعه بار
نورا نه تنها بهترین دوست من، باهوش ترین و بامرام ترین و شادترین دختر کلاس، واردترین آدم به کارهای کامپیوتری و ... است، بلکه علاوه بر همه این ها، ستاره ی تلویزیون هم هست.
همه چیز به نیم سال گذشته بر می گردد که دوتایی به پدرش کمک کردیم یک کار اجرای تلویزیونی تازه پیدا کند.
پدر نورا مارتین گالان است، مجری مسابقه ی معروف «هر کسی که خنگ تره، این بازی رو می بره) و موفق ترین برنامه ای که فصل پیش پخش شد: «ساختن پدر کامل» البته در نهایت تهیه کننده های برنامه فکر کردند برای بخش هایی از مسابقه با مجری جوانی هم به جز مارتین گالان قرارداد ببندند. حدس بزنید کی؟ خب معلوم است! دوستم، نورا گالان بزرگ!
این طوری که شد که نورا الان برای خودش یک پا آدم معروف است و من هم اسکار هستم: بهترین دوست معروف ترین دختر مدرسه.
همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت تا اینکه ماه ژوئیه رسید و اوضاع شروع کرد به تغییر. مدرسه تمام شد و اولین فصل از رنامه ی نورا و پدرش هم تمام شد. من و دوستم که می خواستیم تعطیلات را بهتر از همیشه بگذرانیم، یک میلیون برنامه برای اوقات فراغتمام چیدیم.
فهرست برنامه های عالی برای تعطیلات
تهیه و تنظیم: نورا گلان و اسکار لیرون
اخترع یک جور بستنی با مزه ای عجیب
آب تنی در حوض وسط پارک شهر
تماشای ستاره ها با مایو
جستجوی کشورهای دوردست در اینترنت
خوردن یک پیتزای خانواده، خودمان دو نفری
امتحان کردن مزه ی قهوه
بالارفتن از درخت حیاط همسایه
خیس کردن همه گربه های ولگرد محله
دیدن دو فیلم ترسناک پشت سرهم، بدون اینکه هیچ کدام از ترس بمیریم
کاشتن هسته ی آووکادو برای اینکه ببینیم چه می شود
باز هم بود، ولی مهم ترینشان همین ها بود. مطمئن بودم این تعطیلات هیجان انگیزترین تعطیلات تمام زندگی ام می شود.
تا اینکه دومین روز بعد از تعطیلی مدرسه، نورا خیلی پکر آمد دیدنم و گفت که هیچ کدام از کارهای فهرست را نمی توانیم بکنیم.
با ناراحتی ازش پرسیدم: «چرا؟ یکی جالب تر از من پیدا کرده ای که بهترین دوستت بشود؟»
جوری نگاهم کرد که معلم ریاضی، وقتی ستون ششم جدول ضرب را بلد نیستم نگاه می کند. گفت: «خل شده ای؟» زیر لب گفتم:«خب الان دیگر معروف هستی...»
نورا که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت: «خیلی خلی!» بعد پرسید: «تو خیال می کنی من از آن احمق هایی هستم که قدر چیزهای مهم را نمی دانند؟»
با سر جواب منفی دادم. نورا بعد از اینکه رنگ طبیعی اش برگشت، ادامه داد: «موضوع این نیست. دلیلش این است که پدرم می خواهد تابستان را در نیویورک بگذارنیم.»
باید اعتراف کنم کم مانده بود از حسادت منفجر بشوم. گفتم: «خدا شانس بدهد!»
ولی نورا دوباره کمی قرمز شد و گفت: «چه می گویی؟ اسمم را نوشته آموزشگاه زبان انگلیسی! هر روز باید بروم کلاس. ساعت هفت و نیم شروع می شود. برای ناهار فقط یک ساعت وقت استراحت داریم و بعد از ظهر هم تا ساعت شش کلاس داریم. پدرم می گوید وقتی می رسم خانه باید تمرین هایم را انجام بدهم، چون مدرسه اش خیلی سخت گیر است و حتی یک روز غیبت را هم نمی بخشد. حتی شنبه ها صبح هم کلاس هست! هنوز به نظرت خیلی خوش شانسم؟»
گفتم: «خب ... یکشنبه ها را که ازت نگرفته اند.»
- یکشنبه ها بازدید فرهنگی داریم و کلاس های جبرانی! در ضمن پدرم هم قرار است سرش خیلی شلوغ باشد.
نمی دانم داشتم به برنامه ی او فکر می کردم یا فهرست خودمان. گفتم: «ای بابا! عجب وضعی! پدرن این وسط چه کرا می کند؟»

محصولات انتشارات هوپا قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما 4030book@

14,000 تومان

یک مطلب خنده دار (انتشارات صدای معاصر)


محصولات انتشارات صدای معاصر قابل تهيه در بانک کتاب و فروشگاه اينترنتي WWW.4030book.ir حامي ناشران ايراني در زمينه هاي کودک - نوجوان - دانشگاهي - عمومي - کمک آموزشي - مذهبي و تمامي زمينه ها مي باشد. کانال تلگرامي ما 4030book@

15,000 تومان

یکصد آگهی مطبوعات (انتشارات ایده خلاقیت)


100 آگهی مطبوعات

فرشید پارسی کیا: متولد هران، دانش آموخته ی رشته گرافیک از هنرستان مالک اشتر (امین الدوله) و رشتهی ارتباط بصری از دانشگاه انقلاب اسلامی تهران اسا. وی در سال 1378 جزو هیئت موسس گروه هنری پاساژ و گروه ادبی و هنری پراگراف بود. در همان سال کار حرفه ای خود را در زمینه ی طراحی گرافیک برای نشریات به عنوان طراح، مشاور و مدیر هنری آغاز کرد، وی در سال 1385 استودیو پارسی را پایه گذاری کرد. از سال 1389 در هنرستان هنرهای زیبا و آموزشگاه های تخصصی شروع به تدریس کرد. او همچنین با نوشتن در حیطه ی هنرهای تجسمی و پژوهش در زمینه ی تبلیغات کار خود را ادامه می دهد. شرکت در نمایشگاه های متعدد گروهی در داخل و خارج کشور و برگزاری نمایشگاه انفرادی در سال 1391 با عنوان «انسان هایی که در ذهن من پرسه می زنند» از دیگر فعالیت های اوست وی همچنین جوایزی در زمینه ی گرافیک مطبوعاتی در کارنامه ی خود دارد.

طراحی گرافیک در این سرزمین سالخورده سال های درازی را سپری کرده است، اما تاکنون کمتر کوششی برای واکاوی اوج های درخشان اش و نگارش تاریخ این رشته صورت گرفته است. مجموعه «100» تلاشی است کوچک برای گردآوری نگاه داری و بررسی ابعاد گوناگون تاریخ طراحی گرافیک در ایران با این امید که این مجموعه راه گشای گام هایی در راه پژوهش و نگارش تاریخ طرحی گرافیک در ایران باشد.
آرش تنهایی

محسن میرزایی متولد زنجان از مدیران حفه ای تبلیغات دهه ی 30 تاکنون و همچنین مولف چندین کتاب در حیطه ی تاریخ و تبلیغات بوده است. وی از چهره های مهم شرکت های تبلیغاتی بزرگی همچون کانون آگهی زیبا و فاکوپا در دهه ی 30 و 40 بوده است.

مقدمه
آقای فرشد پارسی کیا از من خواسته اند که برای این مجموعه مقدمه ای بنویسم: از آنجا که اینجانب هر اقدامی را که در زمینه رشد حرفه تبلیغات برداشته شود می ستایم این پیشنهاد را پذیرفتم و چون ضعف بینایی مانع از آن بود که تمام این نوشته ها را به دقت بخوانم به ناچار به تورق آن پرداختم و اینک اجمالاً نکات قابل توجه را به شرح زیر از نظر خوانندگان گرامی این مجموعه مفید می گذرانم:
در این مجموعه آنچه جالب توجه به نظر می رسد اسامی برخی از آژانس های تبلیغاتی و بنیانگذاران آن است و دیگر اشارات ایشان به نقش مرحوم حمزه نعمتی مدیر سازمان زیبا مدیر سازمان فاکوپا البته در مورد این دو بنیانگذار نکاتی را هم یادآور شده اند که لازم می دانم توضیحاتی را به عرض خوانندگان گرامی برسانم:
در مورد مرحوم نعمتی از قول من نوشته اند که:
«تبلیغات در ایران با آگهی زیبا شروع می شد و با همان هم خاتمه می پذیرد.»
این نقل قول را تکذیب نمی کنم ولی یک کلام از گفته های من جا افتاده است، چون من گفته بودم «تبلیغات کلاسیک» با حذف این یک کلمه مفهوم به کلی عوض شده است، لازم است توضیح بدهم که در دهه سی و چهل هیچ یک از آژانس ها قادر نبودند سرویسی را که زیبا می تواند به کمپانی های خارجی بدهد در اختیار آنها بگذارند. واقعی این است که کانون آگهی زیبا می توانست با همان استاندارد اروپایی به مشتریان اروپایی سرویس بدهد و این توانایی را آزانس های دیگر نداشتندفقط در یک مورد فاکوپا با یک کمپانی خارجی قراردادی بست و به جای 15 درصد کارمزد 20 درصد کارمزد به آن کمپانی تحمیل کرد که بی سابقه و قابل تحسین بود ولی تداوم نداشت و همان یک بار بود. در دهه 50 آژانس هایی بودند که به مشتریان خارجی سرویس می دادند ولی شرط انصاف آن است که بگوییم هیچ آژانس ایرانی نتوانست در این زمینه با کانون آگهی زیبا رقابت کند.
درباره مرحوم فرهاد هرمزی باید به این نکته شاراه کنم که هیچ کس مانند فرهاد هرمزی قدرت ریسک کردن نداشت. ریسک کردن ها و ماجراجویی های حرفه ای بود که به پیشرفت صنعت تبلیغات در ایران کمک کرد و آژانس هایی که در دهه چهل و پنجاه به وجودآمدند مدیون هرمزی هستند.
مرحوم نعمتی «بزینس من« فوق العاده ای بود او از هیچ به همه جا رسید و در محافل بین افراد شخصیتی محترم و شناخته شده بود ولی در طول مدت عمر خود ریسکی که موجب ورشکستگی او شود نکرد به همین ترتیب سایر آژانس ها، ولی فرهاد بارها دست به ریسک های بزرگ زد. چه کسی جرأت آن را داشت که برای 80 هزار تومان بودجه تبلیغاتی شاه پسند پانصد هزار تومان از جیب خود خرج کند و آن را پس از پیروزی کامل شاه پسند از مرحوم لاجوردی وصول کند و ایضاً او بود که بدون اجازه و کسب نظر از منوچهر نیکپور مدیر عامل بانک پارس چهار صد هزار توان خرج کند و پس از متحول کردن وضع بانک پارس و همه بانک های آن روزی پول خود را با هزار زحمت وصل کند. ریسک اعلان های بزرگ یک صفحه ای را هرمزی به جان خرید در حالی که جز او هیچ یک از مدیران کانون های آگهی چنین ریسک هایی را متحمل نشدند. کافی بود که حاج سید محمود لاجوردی و نیکپور پول او را ندهند و او در گوشه زندانب ماند و بپوسد. فرهاد آن قدر ریسک کرد و آن قدر زمین خورد و بلند شد تا شکست ناپذیر شد.
نکته دیگر اینکه تأسیس فاکوپا را در سال 1337 ذکر کرده اید. باید توضیح بدهم که فرهاد هرمزی از سال 28 انواع کارها را از کامیون داری، انتشاراتی، بازرگانی، برپا داشتن جشن ها و گاردن پارتی ها، چاپ وانتشار مجله آگهی و انتشار مجله روزانه ذره ها، بسه بندی و فروش نخود و لوبیا و تبلیغ برای روغن نباتی شاه پسند را آزمود و سرانجام در سال 1337 و در آستانه سی سالگی بدین نتیجه رسید که استعداد اصلی او در کار تبلیغات است و پس از آن در باقی مانده عمر پربار خود به تبلیغات وفادار ماند و دست به هیچ کار دیگری نزد. کوتاه سخن اینکه به عقیده من تمام کسانی که در پنجاه سال اخیر در کار تبلیغات بودند و در این راه قدمی برداشته اند در شمار پیشتازان این صعت اند و ما وامدار آن ها و سپاسگزار زحماتشان هسیتم و امید آنکه جوانان امروزی که اینک دست اندرکاران این حرفه اند، بدانند و این نکته را آویزه گوش خود کنند که هیچ یک از بنیان گذاران این صنعت بزرگ در آغاز کار از امکانات مالی لازم برخوردار نبودند و تنها با کار و کوشش و قدرت تفکر و اندیشه و ذوق خویش به جایی رسیده اند.
امید آنکه دست اندرکاران امروزی این نکته را هم بدانند که در این رشته نیز همانند تجارت جز با درستی و صحت عمل و نام نیک به ارمان های بزرگ خویش دست نخواهند یافت، توفق و موفقیت همکاران عزیز جوانم را از درگاه احدیت مسألت دارم.
محسن میرزایی - تهران شهریور 1392

پیشگفتار
احساس نیاز به تولید آگهی و مجموعه آگهی های پیچیده ی تبلیغاتی از زمانی در کشور ما و دیگر کشورهای جهان به وجود آمد که تولیدکنندگان و صاحبان کارخانه ها به پیچیدگی روند شهرنشینی و جریانات طبقات مختلف اجتماعی پی بردند و در همان زمان تولید کالهای مشابه نیز باعث رقابت سنگینی بین صاحبان کالا شده بود. ای ن رقابت باعث می شد که صاحبانس رمایه و کالا به فکر فروش هرچه بیشتر محصولات خود باشند ودر این راستا تبلیغات نیز پیشرفت قابل ملاحظه ای کرد.
از تفاوت آگهی و نیازمندیکه در بخش (از نیازمندی تا آگهی، از آگاهی - تا آگهی) به آن پرداختم به این می رسیم که هرچند نیازمندی ها از دوران قدیم در ایران وجود داشته ولی بحث آگهی را می توان به بعد از جریانات پهلوی اول منتصب کرد. در این بین نقش روزنامه ی اطلاعات و همچنین پیشرفت اقتصادی ایران را بعد از به دست آوردن سرمایه های نفتی که باعث نشاط عجیبی در بحث اقتصادی شده بود را نباید نادیده گرفت. در این کتاب تعداد 100 آگهی از دهه های پیش از انقلاب 57 به نمایش درآ»ه و در انتخاب این آگهی ها تلاش ده تا مباحث بصری و گرافیکی و همچنین مباحث نوگرای تبلیغاتی و شعارنویسی مورد اهمیت قرار گیرند.
لازم به ذکر است که فقدان منابع در باب آگهی های تبلیغاتی در ایران کار را برای من بسیار دشوار کرده بود. اما خوشبختانه دسترسی به اصل روزنامه ها و همچنین رویارویی با طراحان و مدیران تبلیغاتی آن روزگار باعث شد شرایط را کمی آسان کند. در ابتدا تلاش شد روزنامه ها و مجله های دوره ی پهلوی اول و پهلوی دوم دیده و جمع آوری شود که به دلیل حجم زیاد این نشریات کاری غیرممکن به نظر می رسید و همچنین وجود تعداد زیادیروزنامه و مجله بدون داشتن آگهی (نشریات چپ گرای دوره پهلوی) من را به این وادشات که منابع تخصصی تری را در این حیطه استفاده کنم. بعد از بررسی های پیاپی و کشف و شهودهای زیاد در باب آگهی های تبلیغاتی نشریات به این نتیجه رسیدم که دو روزنامه ی اطلاعات و کیهان مهم ترین جولان گاه آگهی های تجاری بودند هرچند که نمی شود نقش نشریه هایی چون اطلاعات هفتگی، زن روز ... را درج آگهی ها نادیده گرفت. اما دو دلیل باعث شد که به روزنامه های کیهان و اطلاعات بسنده کنم، اولین دلیل آن که اهمیت این دو روزنامه به حدی بود که با دیگر نشریات قبال قیاس نبودند چه از لحاظ کثیرالانتشار بودن و چه از لحاظ اهمیت اجتماعی آنان و دیگر دلیل آن که داشتن یک مجموعه ی نسبتاً کامل شخصی از این دو روزنامه و همچنین دسترسی نداشتن به دیگر نشریات حتی با تلاش های بسیار زیادی که اتفاق افتاد باعث شد که نمونه های این پژوهش را از روی این دو نشریه انتخاب کنم.
اما نکته ی ویژه که در نشریات کیهان و اطلاعات وجود دارد داشتن امضای طراح و یا آژانس های تبلیغاتی است که آن آگهی را متمایز از سایر آگهی های مندرج در دیگر نشریات کرده است.
در این جا با توجه به فقدان اطلاعات باید ذکر کنم که احتمال اشتباه و یا کمبود اطلاعات در این پژوهش وجود دارد و پیشاپیش دست تمامی دوستانی را که این کمبودها را گوشزد می کنند به گرمی می فشارم و از تمامی آگاهان در این حوزه درخواست کمک در راستای هرچه بهتر شدن این پژوهش در چاپ های مجدد دارم. در هنگام پژوهش نزدیک به 100 آژانس تبلیغاتی و کانون آگهی شناسایی شد که متاسفانه تعدادی از این آژانس ها جز نامشان اطلاعات دیگری پیدا نشده است، که نام آن ها به شرح زیر است: آژانس اسکار که توسط محمد زرین نژاد تاسیس شد. آژانس اخگر که موسس آن جمشید اخگر بود. آژانس آهنگ نیز توسط نعمت اللهی به وجود آمد، آژانس ایران، کانون آگهی شهرزاد، تبلیغات جنوب، کونک، خاور، آئینه، به کوش، انوشه و موسسه ی شهرت.
این امر بدون مصاحبه ها و جلسات پیاپی با اساتید بزرگواری همچون: محسن میرزایی، عباس مشهدی زاده، مجید بلوچ، کامران کاتوزیان، منوچهر مستوفی، سرژ آواکیان و امرالله فرهادی میسر نبود و به همین دلیل بخشی از روند تالی فاین کتاب از گفته های شاهدین زنده ی آن روزگار می باشد ولی تلاش شده با مکتوبات یافت شده تطبیق داده شود تا تنها به گفته ی شاهدین روایت ها بسنده نشده باشد .
فرشید پارسی کیا

محصولات انتشارات ایده خلاقیت قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

35,000 تومان

یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی (انتشارات ایده خلاقیت)


یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی (انتشارات ایده خلاقیت)

مقدمه ناشر
معاصریت با نگاهی به گذشته
بهزاد شیشه گران، تصویرگری است که همگام با عصر خویش گام برمی دارد. شیوه کار او، وفاداری بر تفکر معاصر با نگاهی به سنت تصویرسازی ایرانی است.
رجوع به پیشینه دنیای نقاشانه این هنرمند به خوبی بیانگر این موضوع است که او تحولات اجتماعی و نقش اجتماعی هنرمند را ارجح بر تمام احوالات هنری می داند. شیشه گران که وارث دنیای نقش و نگاره سازی ایرانی است، وظیفه ای را برای خود متصور است که از پهنه نگاه او ثبت و ضبط احوالات اجتماعی بوسیله هنر را نمود می بخشد.
او در عصر حاضر که اسطوره سازی شکل پاپی کال به خود گرفته همچون نگاره سازان اعصار گذشته ایران به تصویرسازی اسطوره های دنیای حاضر می پردازد و همانگونه که روزگاری نگارگران به مصور کردن افسانه ها می پرداختند، به تصویرگری یکی از پهلوانان عصر حاضر پرداخته است، اگرچه شیوه و نگاه او متفاوت با عصر نگاره سازی است.
روزگاری که نگاره سازان ایرانی جدا از اندیشه ها و رسالت اجتماعی به سفارش شاهان ایرانی فرهنگ پهلوانی ایرانی را مصور می کردند، بهزاد شیشه گران در جهتی مخالف از این مسلک دست به مصور کردن پهلوانی می کند که رسالت اجتماعی را در دوران حیات خویش برگزیده بود. همانگونه که شیشه گران همین اندیشه را در آفرینش هنری خود به عنوان اصل متصور است.
شیشه گران از جهتی دیگر نیز جدا از نگارگران ایرانی که اندیشه مصورسازی را از میان متون مکتوب بر می گزیند برای تصویرسازی آثارش زاویه نگاه خود و آنچه از حس درونی اش از شخصیت «تختی» می گیرد را در به تصویر کشیدن پرتره های این پهلوان معاصر ایران بر می گزیند.
او در پرتره هایش در جهت معرفی و داستان سرایی بر نمی آید بلکه تلاش دارد که از خلق آثار زاویه دید نقاشانه خود در پرترها تجلی بخشد. نقطه، خط، بافت، رنگ و همه همه در همین راستا به کمک شیشه گران آمده اند تا او آثاری مصور را در کنار هم قراردهد تا اندیشه هر یک از افراد اجتماع از شخصیت تختی را مورد بازخوانی قرار دهد.
کتاب یکصد پرتره از جهان پهلوان تختی تلاش دارد که این اندیشه را با در کنار هم قراردادن پرتره سازی شیشه گران به مخاطبان عرضه کند تا بازخوانی بصری آن ها بر افسانه سازی ذهنی فرد فرد اجتماع از چهان پهلوان تختی را رقم زد.
آرش سلطانعلی

از زمانی که اولین قدم ها را در راه هنر برداشتم و دل به دنیای آن بستم؛ انسان مشغله ذهنم شد و با مطالعه دقیق روی حالات رحی او عاقبت انسان را به عنوان موضوع انتخابی برگزیدم. در طراحی هایم همواره با مدد از روح انسانی، سعی در افشای رمز و راز شکل داشتم. هیچ شکلی را پویاتر از موجود زنده نیافتم. چرا که این شکل زنده از نیروی پایان ناپذیر حیات نشات گرفته است، نیرویی که همواره از آن تغذیه می کنم.
انسان دوستی از آغاز با کارم عجین شد و نگران شرایط انسانی بودم. بدین منظور از اولین سال های فعالیت هنری، همواره مسائل اجتماعی مورد توجه ام بوده است و این به سال های پیش از انقلاب باز می گردد. در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت کردم و متأثر از آن وقایع پوستری در دفاع از آزادی زندانیان سیاسی و بعدها پوسترهایی با مضمون های اجتماعی دیگر ساختم. از نسلی هستم که انقلاب و جنگ را با پوست و گوشت خود لمس کرده و در متن وقایع سیاسی و اجتماعی، ناظر بمباران ها، ترس و وحشت، اضطراب، ویرانی و همیاری ها بودم.
با شروع بمباران ها، دیدن جسدها، صورت های متلاشی شده، امیدهای از دست رفته، شیون و فریادها چنان تأثیر عمیقی در من به جا گذاشت که تا زنده ام با من خواهد بود. حاصل این تجربیات مجموعه ای از فیگور و چهره های آن انسان هاست. پس از آن تا سال ها بنا به دلایل درونی و علل اجتماعی کاری عرضه نکردم ولی در خلوت خود جستجوهای بسیار داشتم. در سال 1368 در ادامه فعالی های قبلی خود نمایشگاهای از چهره تختی، قهرمان ملی کشورم برگزار کردم. در کارهایم سعی داشتم نه فقط به عنوان ثبت چهره از تختی، بلکه به مثابه ابزاری برای بررسی و تجزیه و تحلیل زوایای درون و بیرون یک انسان کار کنم. انسان دوستی، جوانمردی و محبوبیت را در سیمای این جهان پهلوان یافتم و بر آن شدم از شخصیتی که تا به حال در هنر نقاشی به آن پرداخته نشده بود، دستمایه ای بسازم برای بیان دیدگاه هنریم نسبت به طراحی چهره. پرتره موضوعی است که حداقل در ایران آنچنان که باید به آن پرداخته نشده. این کارها، یعنی ارائه یک موضوع با صد نگرش در غالب تکنیک های مختلف، نگاه تازه ای به پرتره سازی می تواندب اشد که آرمان واقعی مرا در این مهم به نمایش بگذارد. برای تهیه این مجموعه با استفاده از منابع تصویری بسیار محدود و با کیفیت پایین، تلاش کردم از سیمای قهرمانی که دیگر در بین ما نیست تا بتوان بهترین حالت ها را از چهره او ثبت کرد، پرتره های مدنظر خود را کار کنم و چهره مردمی تختی را در قالب طراحی، نقاشی و گرافیک به نمایش بگذارم و بار دیگر موضوع انسان را زنده کنم.
بهزاد شیشه گران / تیرماه 1377

حضوری نمادین بر گستره هستی
بهزاد شیشه گران در مقدمه کتاب «یک صد پرتره از سیمای پهلوان تختی»، به این واقعیت اشاره می کند که در ایران «چنان که باید» به پرتره پرداخته نشده است.
پرتره (چهره نگاری) برآمده از واژه لاتین Pro-Trahere به معنی «برکشیدن» است. اما باید در نظر داشت که آنچه در گذشته از این مفهوم برداشت می شده، بیش از آنکه معنای طراحی کردن و نقش زدن را داشته باشد، ناظر بر استخراج، برگزیدن و بیرون آوردن بوده است. یعنی بیرون کشیدن عصاره و چکیده یعنی توانایی هنرمند در فشردن جوهره و گزیده مضامین انسانی. شاید توجه به ریشه واژه پرتره، پاسخی هم باشد به این پرسش که چرا چهره پردازی کاری است دشوار و چرا کمتر به آن پرداخته شده است.
اصولاً چهره پردازی دو شکل دارد: یکی تاریخی است و دیگری روایی. در چهره نگاری تاریخی، نقاش با دقت تمام ویژگی های چهره مضمون را نمیاش می دهد. اما در روش وم، چهره انسان فقط دستمایه آفرینش هنری را فراهم می آورد و به بهانه آن، شعری با تمام فضاها و روایت ها و خیال پردازی ها سروده می شود. پرتره نوع اول مفهوم آرکائیک (بازنمایی) را دارد پیرو همان نظریه تقلید طبیعت و تداوم شیوه بیان گذشته در حراست از شباهت ها است. اما پرتره نوع دم از نظریه حضور مضمون در اثر هنری پیروی می کند. در گذشته های دور، باور همگان این بود که قدیسان و شهیدان و قهرمانان در شمایل خود حضور دارند و دستی جادویی حضور آنان را تحقق بخشیده است.
هنرمند جادوگری بود که روح مضمون را در اثر هنری می دمید و عامل این جابه جای به شمار می آمد. به سبب همین باور هم بود که در سیاست و مذهب بیزانسی به شکلی متعصبانه بر شمایل شکنی تأکید ورزیده می شد و هدف آن باطل کردن طلسم و جادوی هنرمند بود. شاید نیاز به گفتن نباشد که در روش دوم نیروی تصور هنرمند نقشی بزرگ ایفا می کند و در نهایت به مفهوم هنری «پرتره» نزدیک تر می شود.
شیشه گران در برخی از چهره هایی که از پهلوان تختی کشیده روش دوم را برگزیده است و ناگزیر میان دو هویت کار می کند: یک هویت مضمونی که قصد نمایش آن دارد و دیگری هویت طرحی که دست کار خود اوست. در فرایند این کار، هنرمند تشخیص و هویت خود را نیز باز می یابد و طیف گسترده ای از یافته ها و پژوهندگی های تکنیکی خود را هم به نمایش می گذارد. برای شیشه گران، طراحی نوعی کشف و شهود است. طرح او از بطن واقعیت زاده می شود و از آن توشه می گیرد. اما این را نیز تعهد خود شمره است که برای بیان تجسمی خود از واقعیت فراتر برود. همین تعهد او را ناگزیر می کند تا در مضمون خود با دقت نگاه کند، جزئیات آن را در ذهن تشریح کند، گه گاه آن ها را تا حد نشانه و علامت کاهش دهد و باز از سر ضرورتی دراماتیک به هم بیامیزد. مدام دستمایه های خود را که چیزی جز عکس های رنگ و رو رفته قدیمی نیست می کاود و یافته ها را با آن چه در ژرفای ذهن و خاطرات او رسوب کرده است در می آمیزد. این مفردات سرانجام رابطه ای درونی و ارگانیک پیدا می کنند. اما همان گونه که از یک اثر هنری انتظار می رود شباهت ها را تابع تأثیر دراماتیک می کند. بیشتر درگیر فرایند طراحی است تا نمایش اثری تمامت یافته. می داند که هر خطی که بر کاغذ می کشد برای او تعهد می آفریند و سنگی است که با آن بنای هنر خود را می سازد. این را هم دریافته است که برای هستی بخشیدن به یک اثر هنری، تنها مضمون اصیل کافی نیست، زبانی محکم و فخیم و پرداخت شده نیز می طلبد.
و ...

محصولات انتشارات ایده خلاقیت قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

290,000 تومان

یکصد منظومه‌ ی عاشقانه‌ ی فارسی (انتشارات چشمه)


یکصد منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی

محصولات انتشارات چشمه قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)


یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)

محصولات انتشارات مبتکران قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

6,750 تومان
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس و یا در تلگرام به شماره 09037125318 پیام داده و ثبت سفارش نمایید.