بانک کتاب - کتابفروشی - خرید کتاب
 
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
جستجو

محصولات با برچسب '4030book.ir'

3 مورد در گرید 4 مورد در گرید لیست

یکصد منظومه‌ ی عاشقانه‌ ی فارسی (انتشارات چشمه)


یکصد منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی

محصولات انتشارات چشمه قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318

یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)


یکی برای همه، همه برای یکی! (انتشارات مبتکران)

محصولات انتشارات مبتکران قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book.ir@

6,750 تومان

یکی نبود ( نشر علی)


کتاب یکی نبود
چند برگ ریحان از ساقه جدا شده را درظرف انداخت و گفت:
_ خودت دیروز پیامکش رو برام فرستادی، یادت نیست؟
_چیو؟... چه پیامکی؟
_ همون که روی حرف مردم زیاد حساب نکن؛ همیشه به هوای بارونی و لطیف، می گن هوای خراب... قضاوت هاشون این طوریه دیگه!
و در بین گفتن این جمله، روی "مردم" تکیه ی سنگینی کرد. نیکا که پشت میز مقابل او نشسته بود، سری جنباند، دسته ی دیگری ریحان برداشت و لب زد:
_ من به مردم چی کار دارم؟... بعدشم، حتی مردمم تازگی ها ولمون کردن ولی اونو خوب می شناسم که به این راحتیا دست بردار نیست!
انگشتانش بی حواس لای شاخه های ریحان دوید تا از دم برگ جدایشان کند و در همان حال زمزمه وار ادامه داد:
_ اخلاقای خاص خودشو داره؛ حرفم که همیشه حرف خودشه! می دونی...
دستش از حرکت ایستاد، نگاهش میخ شد توی چشم های شهرزاد و مردد و فکری اضافه کرد:
_ شوخی که نیست، یهو خبر داده بعد از یازده سال، می خواد پا بذاره توی این خونه! خب این یعنی چی؟! یادته که اجازه نداد مراسم بابا رو خونه خودمون برگزار کنیم؟... حتی نذاشت جنازه بابا رو برای دل کنده شدن بیاریم تو خونه یه چرخ بدیم؛ با این که رسمه دیگه، اما داداشم کاری کرد که جنازه بابا یه راست از سرد خونه ی بیمارستان راهی بهشت زهرا بشه. همه ی مراسمم خونه حاج عمو برگزارکرد. اون جا هم که خودت بهتر از من می دونی؛ اصلاً تو رو تحویل نگرفت... شد واسه یه بارم باشه نظر تورو بپرسه؟... یه کلام باهات مشورت کنه؟ حتی با منم مشورت نکرد؛ حالا بهنام بچه بود، من و تو چی؟! اون وقت چی شده که یهویی به سرش زده بیاد خونه ی ما... بیاد که چی بشه؟! حتماً یه خبری شده که مستقیم از بندر داره می آد این جا! همین تصمیم یه دفعه ایش مو به تن آدم سیخ می کنه؛ از داداشم این ناپرهیزیا بعیده! یعنی... حس خوبی به این تصمیمش...
دسته ی ریحان هایی که همچنان پاک نشده توی مشت نیکا مانده بود، با یک حرکت نرم شهرزاد از چنگ نیکا ربوده شد وهمان طور که خودش با مهارت دم برگ ریحان ها را از ساقه جدا می کرد، میان حرف او رفت:
_ هول نکن نیکا! خودتم داری می گی حتماً خبری به گوشش رسیده و فکر کرده باید سری به خونه آقام بزنه. خب شماها باید خوشحالم باشید که دیدارتون تازه می شه، ترس و دلهره ت دیگه برای چیه؟!
نیکا با لب هایی نیمه آویخته نگاهی کوتاه به صورت جوان و ملیح هم صحبتش انداخت، اما او بی توجه به نگاه پر از حرف نیکا از جا بلند شد. لگن سبزی ها را زیر شیرآب گذاشت و خم شد تا محلول ضد عفونی سبزیجات را از زیر کابینت بردارد که نیکا آهی کشید وبرای دلداری دادن به خودش هم که بود، گفت:
__ آره خب؛ درسته یه کم غیرتی و متعصبه ولی زیادم سخت گیر نیست، تازه نمی آد که بمونه، فوقش یه شبه... یا شاید یکی دو ساعت اما خب همونم دلهره داره.
لگن تا نیمه پر از آب شده بود که شهرزاد به قدر یک قاشق مربا خوری محلول میکروب کش در لگن ریخت و برای زیر و رو کردن سبزی ها دستی توی آب چرخاند. نیکا که با چشم حرکات نرم دست او را دنبال می کرد، رو دربایستی را کنار گذاشت و مقطع مقطع اما صادقانه ادامه داد:
_راستشو بخوای... من فقط واسه تو می ترسم، وگرنه با ما که مشکلی نداره! خودتم می دونی که داداشم چشم دیدن تو رو نداره؛ اون... اون... شهرزاد؟! می ترسم وقتی بیاد یه چیزایی بگه، یا یه رفتاری داشته باشه که تو...
حرفش نیمه تمام ماند و بغض خفه ای پشت صدایش نشست. شهرزاد شیر آب را بست، برگشت سمت او و با نگاهی پر ملامت براندازش کرد اما قبل از این که دهان باز کند، پسرک نوجوانی جستان جستان کنان خودش را توی آشپزخانه انداخت و صدای پر التماسش به هوا رفت:
_ ماماش... مردم از گشنگی! پس این غذا کی حاضره؟!
پاسخ شهرزاد که می رفت در وسط حرف و شکایت های نیکا به زبانش بیاید، در دهانش مثل کش لقمه ای لذیذ، مزه مزه شد و آن را بلعید! همیشه عاشق این طرز صدا کردن پسرکش بود؛ "ماماش"! این لقب را سردار ناخواسته و به مرور زمان در دهان بهنام گذاشته بود. از همان اولین باری که پسرک ده ماهه اش را در آغوش شهرزاد گذاشت، مدام با حرف زدن هایش سعی داشت هر طور شده آن ها را به هم پیوند دهد. خوبِ خوب به خاطر داشت که گاهی سردار خان میان حرف هایش می گفت؛"مامانش ببین چه پسر شکمویی داریم؟ "... یا وقت هایی که می گفت" مامانش، بهنام دلش برات تنگ شده، بهونه ت رو می گیره! " همیشه او را به همین نحو صدا می کرد؛ آن قدر که وقتی بهنام برای اولین بار می خواست صدایش کند، "ماس" خطابش کرده بود و کمی بعد که تکلمش پیشرفت کرد، به "ماماس" گفتن افتاد. این القاب ادامه داشت تا دو سالگی بهنام، ولی از آن به بعد تا همین امروز دیگرغیر از"ماماش"، هرگز لقب جدیدی جایگزین آن نشده و همیشه "ماماش" مانده بود؛ ماماشی که عاشقانه پسرکش را می پرستید. کافی بود بهنام با همین لحن آشنایش از او تقاضایی کند تا دل شهرزاد به تب و تاب بیفتد. درست مثل همین لحظه که با شنیدن لحن پر التماس بهنام، شیر آب را مجدداً باز کرد، دست هایش را عجولانه شست و همان طور که شیر آب را می بست به او تذکر داد:
_ نامی! دست و صورت نشسته؟! اول باید بری حموم تا تر و تمیز بشی، بعدش ناهار! غذاتم حاضره... تا میز رو بچینیم، سریع دوش بگیر و بیا.
_ اِ ماماش؟! گشنمه خب! شماها روزه اید، من چه گناهی کردم آخه؟... اصلاً همین جا دستمو می شورم و...
دست نوجوان بهنام که از شدت بی طاقتی داشت به سمت شیر آب آشپزخانه می رفت، بی رحمانه وسط راه قاپیده شد و صدای تشرنیکا به هوا رفت:
_ اَه اَه؛هپلی! دستتو نگیر رو سبزیا... بدو برو حموم ببینم... چه سر و صدایی ام راه انداخته خپل خان، بدو ببینم! این کارا جا روزه گرفتنشه... گشنمه گشنمه!
نگاه مدد جویانه ی بهنام از میان صورت گرد و لپ های گوشتی و برجسته ی سرخش، برگشت سمت شهرزاد اما از ابروی بالا داده ی او فهمید چک و چانه زدن جوابی نمی دهد، ناچار با لب و لوچه ای آویزان از آشپزخانه بیرون رفت.
شهرزاد حدس می زد پسرکش چه قدر گرسنه است و چه بی طاقت شده ولی این را هم بر حسب تجربه می دانست که اگر شل بگیرد، دیگر نمی تواند پس او بر بیاید. سردارخان از او خواسته بود همیشه تربیت بهنام را به دلسوزی و ترحم های مادرانه ی خودش ترجیح دهد. از وقتی سردار خان فوت کرده بود، درمقابل وظایف تربیتی اش بیشتراز قبل وسواس به خرج می داد و به هیچ وجه دوست نداشت این خواسته ی قلبی مرحوم آقایش را نادیده بگیرد.
بهنام پسرخوب و با تربیتی بود، اما گاهی بیش ازاندازه فعال و حتی سوپر فعال نشان می داد. شر و شورش گه گداری از تک و تاب می افتاد اما بی دقتی و عجول بودن و کم طاقتی هایش همیشگی بود. گاهی برای هر کار کوچکی باید بیش از ده ها بار به او تذکر داده می شد آن هم آیا جواب بدهد آیا نه! از همه بد تر مواقعی بود که گرسنگی عقل و هوشش را زائل می کرد. این روزها با وجود آن که مداوایش خوب جواب داده بود و تقریباً دیگر مشکل چندان خاصی با او نداشتند اما هنوز شهرزاد و نیکا هر دو به شدت مراقب تک به تک رفتار بهنام بودند. علی الخصوص مواقعی که به دلیلی از خود بی خود می شد، مثل حالا که گرسنگی امانش را بریده بود. این طور مواقع، مراقبش بودند که بازیگوشی هایش در مواقع خوردن غذا کمتر شود وگرنه احتمالش بود که از زور شیطنت و سر به هوایی، خروار خروار میکروب توی معده اش سر ریز کند.
شهرزاد با بیرون رفتن بهنام از آشپزخانه، به سمت قابلمه ی روی گاز برگشت، زیر قابلمه را خاموش کرد و دمی را از رویش برداشت تا از حجم پر تراکم بخار قابلمه کم شود و همان طور که به سمت یخچال می رفت، گفت:
_ دستمون بند سبزی ها شد، پاک حواسمون ازاین بچه رفت؛ سریع میزرو بچین نیکاجان که بچه م گشنه س! از سبزی های شسته شده ی دیروز براش داریم، ولی... آخ ماست و خیار؛ بی ماست و خیار که یه لقمه م از گلوش پایین نمی ره!
نیکا شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و با اکراه گفت:
_ ول کن بابا... حالا یه روز ماست و خیار سر میز نباشه انگار چه خیانتی به معده ی این خپل خان شده... شهرزاد تو رو خدا این قدر لوسش نکن، بابا این دیگه مردی شده واسه خودش اما تو هنوز یه جوری باهاش رفتار می کنی انگاربچه دو ساله ست.
دل شهرزاد بر نمی داشت کسی از گل بالاتر به بهنامش بگوید حتی اگر آن شخص نیکا باشد! پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت:
_ حالا توهم گیر نده نیکا، خودمم می دونم مردی شده واسه خودش، اگه نه که قار و قور شکمش این طوری به همش نمی ریخت، هنوز نمی دونی مردا وقتی گرسنه می شن، اخلاق ندارن؟! یادت نیست آقام وقتی گرسنه بود چه طوری اخماش تو هم می شد و رنگش می رفت؟
یادی در دلش پر کشید، آهی ناخواسته تا سینه اش رسید و زیر لبی زمزمه وار اضافه کرد:
_خدا رحمتش کنه؛ آقام دمی گوجه خیلی دوست داشت!
نیکا بی معطلی بشقابی از توی کابینت در آورد، قاشق و چنگالی از توی کشو و لیوانی از جا لیوانی برداشت. ظرف کمتر از یک دقیقه مثل ساحره ای متبحر میز کوچک وسط آشپزخانه را طوری آماده کرد که فقط مانده بود بهنام بنشیند پشت میز و سرگرم خوردن غذایش شود. درحین کار، زیر زیرکی شهرزاد را می پایید که چشم هایش نم اشک برداشته بود. شهرزاد بی اعتنا به نگاه های یواشکی او، سرپوش ظرف سبزی های شسته شده را بر داشت و مشتی سبزی توی سبد کوچک چوبی ریخت، ظرف ماستی هم پر کرد و سر میز گذاشت. نیکا خیاری برداشت و سرگرم خرد کردنش در پیاله ی ماست شد ونگاه مات شهرزاد خیره به دست های او چسبید. آن قدر این نگاه روی دست نیکا ثابت ماند تا قطره اشکی روی گونه ی صاحبش لغزید و از کنار برجستگی چانه اش چکه زد. نگاه زیر چشمی نیکا، مچ قطره اشک گریزان از چشم شهرزاد را گرفت و ملتمسانه گفت:
_ ای بابا، من غلط کردم باز یه چیزی گفتم؟! معلوم نیست منم که باید به تو دلداری بدم یا تو به من! اصلاً می دونی چیه، از من می شنوی آ، هرچه قدر دوست داری این بهنامی خل و چل رو لوسش کن، اگه کسی گفت چرا! تو فقط دوباره سر هر وعده ی ناهار و شام برامون بساط آبغوره گیری راه ننداز، جاش هر کاردیگه ای دوست داری بکن! خب؟
شهرزاد در سکوت بشقاب روی میز را برداشت و هم زمان که بر می گشت سمت قابلمه ی غذا، نفسی بالا کشید تا بغضی را پنهان کند که نشکسته توی گلویش چمبره زده بود. این بار وقتی نیکا به حرف آمد، صدای او هم خشی محسوس برداشته بود:
_خب آخه زادی، بابا سردار هرچی تو می پختی دوست داشت، می دونی که عاشق دست پختت بود، 3 ماهه آزگاره سر هر وعده ی غذا همین داستان رو داریم؛ شهرزاد تو رو خدا... حالا من هیچی، بهنام گناه داره؛ بچه ست!

محصولات انتشارات علی قابل تهیه در بانک کتاب و فروشگاه اینترنتی WWW.4030book.ir حامی ناشران ایرانی در زمینه های کودک - نوجوان - دانشگاهی - عمومی - کمک آموزشی - مذهبی و تمامی زمینه ها می باشد.
کانال تلگرامی ما p4030book@

برای قیمت تماس بگیرید (66496367 - 021) شماره تلگرام 09037125318
logo-samandehi
چنانچه موفق به پیدا کردن کتاب مورد نظر خود در سایت نشده و یا فرصت کافی جهت ثبت سفارش آنلاین را ندارید نگران نباشید با 66496367 – 66966968 – 021 تماس و یا در تلگرام به شماره 09037125318 پیام داده و ثبت سفارش نمایید.